حسین عابدی
 
آيا از آن دسته افرادي هستيد كه با شعار «روز از نو روزي از نو»، روز و شب، ماه‌ها يا حتي سال‌هاي عمر خود را به شغلي كه فكر مي‌كنيد بيش از حد يكنواخت و ملامت‌آور شده،سپري كرده‌ايد؟ آيا كليشه‌هايي همچون انگيزه شغلي، اميد به ارتقاي حرفه‌اي و... براي شما مفهوم خود را از دست داده است؟ آيا تنها نياز به درآمد يا اجبار به تامين معاش است كه شما را از خانه به محل كار مي‌كشاند؟
اگر پاسخ شما به اين پرسش‌ها و پرسش‌هاي مشابه، مثبت است بايد گفت شما هم دچار دلمردگي شغلي شده‌ايد؛ بحراني كه بسياري‌ از افراد تا زمان بازنشستگي به آن گرفتارند؛ اما از مواجهه با آن مي‌هراسند.

آيا تاكنون به يك خانه‌تكاني شغلي فكر كرده‌ايد تا آن را براي غلبه بر دلمردگي شغلي، براي خود تجويز كنيد؟ اگر اينچنين است ترديد به دل راه ندهيد و براي غلبه بر اين كسالت و خمودگي، عزم خود را جزم كنيد.

آقايx ، سي و سه ساله، مشاور خوشنامي است كه در يك شركت معتبر بين‌المللي كار مي‌كند؛ اما از يك سال پيش تاكنون حس مي‌كند كه يك نوع دلمردگي شغلي او را از پاي درآورده است. او از يكنواختي شغل خود به تنگ آمده است. از اين‌كه مجبور است نصف زندگي خود را در هواپيما و در جابه‌جايي بين كشورهاي مختلف بگذراند، خسته شده است. فكر كردن به اين‌گونه سفرها كه زماني براي او جاذبه‌هاي كارش به شمار مي‌آمد، اكنون او را فرسوده كرده است.

همسرش از اين‌كه او را نمي‌بيند، دائم شكايت دارد و او خود از اين‌كه نمي‌تواند زمان كافي را با همسر و دختر 4 ‌ساله‌اش بگذراند، احساس ندامت مي‌كند و به خود سركوفت مي‌زند. او دائم به خودش و همسرش مي‌گويد اين وضعيت تا ابد دوام نخواهد داشت و پروژه بعدي او، آخرين پروژه‌اي خواهد بود كه بايد براي آن به سفري دور و دراز تن دهد.با اين حال، يك شب هنگام بازگشت از يك ماموريت كاري و در حين پرواز، به نوعي روشن‌بيني رسيد. او به اين نتيجه رسيد كه هميشه تا كار هست؛ اين‌گونه ماموريت‌هاي كاري هم كه لازمه مسافرت‌هاي طولاني‌مدت اوست؛ وجود خواهد داشت و اگر به نجات زندگي خانوادگي خود علاقه‌مند است، نبايد به اين وضعيت ادامه دهد.

پس از اين افكار، آقاي x براي خودش فهرستي از آرزوهايش را نوشت. او به دنبال كاري بود كه زمان كارش دست خودش باشد و لازم نباشد به سفرهاي زيادي برود و كمتر از شغل فعلي استرس‌زا باشد. ظرف چند ماه، كار ديگري مشابه كار فعلي‌اش به او پيشنهاد شد؛ اما در يك شركت مشاوره داخلي و با حقوقي كمتر. شغل جديد، همان فهرست آرزوهاي او بود؛ اما آقايx هنوز دودل بود و از همين رو تصميم گرفت با گرفتن يك مرخصي چندروزه به آينده خود بهتر بينديشد و از راهنمايي و مشاوره دوستان و آشنايان خود بهره‌مند شود. او سرانجام شغل... را در پيش گرفت؛ به نظر شما شغل اول يا دوم؟

 

منشأ بحران شغلي

 

عوامل زيادي مي‌توانند در به وجود آوردن بحران يا دلمردگي شغلي موثر باشند. شايد قرار بوده پاداش يا ارتقاي شغلي دريافت كنيد؛ اما چنين نشده و سهم شما را به همكارتان بخشيده‌اند يا شايد همچون آقايx ، در مواجهه با شرايط اجباري قرار گرفته‌ايد كه قدرت تصميم‌گيري را از شما سلب كرده است.

بحران شغلي ممكن است به دلايل مختلفي ايجاد شده باشد؛ اما نكته مهم هوشياري شما نسبت به آن و واكنش درست شما در برابر آن است. بايد گفت در بيشتر مواقع، عوامل خارجي در ايجاد بحران شغلي دخيل هستند؛ اما بايد دانست كه اين بحران، بيشتر به واسطه عوامل دروني آدم، شدت و ضعف مي‌يابد.

بحران‌هاي شغلي بر اثر تضاد يا كشمكش موجود ميان انگيزه‌هاي شما براي كار و ارزش‌هاي شخصي كه براي خود تعيين كرده‌ايد، به وجود مي‌آيند. به عنوان مثال عشق به ترقي حرفه‌اي و مواجهه با چالش‌هاي جديد، گاهي در وجودتان با عشق به سپري ‌كردن اوقات بيشتر با خانواده، در تضاد قرار مي‌گيرد. گاهي نيز بي‌آن‌‌كه خودتان بدانيد، وارد مرحله جديدي از زندگي‌تان شده‌ايد و آنچه زماني مهم مي‌پنداشتيد، ديگر چندان باارزش و بااهميت نيست.

افرادي كه دچار بحران شغلي هستند، چنانچه با دقت بيشتري به وضعيت خود بنگرند، خواهند فهميد پيش از وقوع اين بحران يا دلمردگي، علائمي هشداردهنده وجود داشته كه از آن غافل بوده‌اند يا نسبت به آن بي‌اعتنايي پيشه كرده‌اند.

اين علائم هشداردهنده ممكن است اوايل به صورت حس غريب نارضايتي از محيط كار و همكاران بروز كند و مورد بي‌اعتنايي واقع شود. سپس لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه فرد از خواب برمي‌خيزد و حس مي‌كند از كارش نفرت دارد و ديگر حاضر نيست در محيط كارش حاضر شود. افرادي كه دچار دلمردگي كاري مي‌شوند، انتظار دارند همه علائم به صورت ناگهاني و شديد بروز كند، غافل از اين‌كه انگيزه كاري بتدريج به وجود مي‌آيد و به يك اشاره در وجود فرد از ميان مي‌رود.

آيا هيچ‌يك از علائم زير را در وجود خود حس كرده‌ايد؟ همه اين علائم، دلالت بر آغاز يك بحران كاري و دلمردگي در محيط كار دارد و اگر مورد بي‌اعتنايي واقع شوند، شما را به بن‌بست خواهند رساند.

- صبح‌ها از فكر رفتن به سر كار، حالتان به هم مي‌خورد.

- از آدم‌هايي كه با آنها كار مي‌كنيد، دل‌خوشي نداريد و دوست نداريد وقت خود را با آنها سپري كنيد.

- رئيس خود را دوست نداريد.

- كسل شده‌ايد. حوصله نداريد و خود را از انرژي، تهي مي‌بينيد.

- احساس بي‌كفايتي، عجز يا شكست مي‌كنيد.

- دوست نداريد با كسي درباره كارتان و مسووليت‌هايي كه به‌عهده داريد، حرف بزنيد.

- پايان هر هفته‌، احساس سبكي مي‌كنيد و بي‌صبرانه منتظر تعطيلات آخر هفته هستيد؛ هرچند برنامه خاصي هم نداريد.

- دائم به انتخاب‌هايي كه در گذشته انجام داده‌ايد، فكر مي‌كنيد و ذهنتان مورد هجوم افكار قرار مي‌گيرد.

- حس مي‌كنيد بقيه مردم شادتر از شما هستند.

- همواره حس بدي در خود داريد، مبني بر اين‌كه چيزي كم و كسر است.

- حس مي‌كنيد كاري كه انجام مي‌دهيد، بي‌معني است.

- بي‌دليل از دست ديگران (همكاران) به خاطر ارتقاهاي شغلي كه حقشان بوده، عصباني و دلخور هستيد.

- در هر لحظه به دنبال كوچك‌ترين بهانه براي اثبات بي‌فايده بودن كارتان به خودتان هستيد.

- خود را به بي‌خيالي مي‌زنيد، اگرچه واقعا نمي‌توانيد.