اداره اراده تغییر

 

تغییر در یک سازمان بزرگ هرگز کار ساده‌ای نیست؛ تنها در حدود یک سوم چنین دگرگون‌سازی‌هایی موفق هستند. یکی از مشکلاتی که بسیاری از سازمان‌ها در پروسه تغییر با آن رو به رو می‌شوند تحلیل رفتن قوای محرکه این روند است، زیرا کارکنان -اغلب-روش کارکردن خود را تغییر نمی‌دهند.

در بعضی از موارد، آنها خود نمی‌خواهند که تغییر کنند و در پاره‌ای از اوقات ساختار ضعیف برنامه تغییر، دلیل این ناکارآیی است. تحقیقات اخیر ما از یک بانک اروپایی نشان می‌دهد که تمرکز برنامه تغییر روی «کارکنان محوری» بسیار مهم است و مزایای فراوانی دارد. این کارکنان همان افرادی هستند که بیشترین تاثیر را در انجام روزانه اموري دارند، كه مد نظر برنامه تغيير است.
این رویکرد می‌تواند به شما اطمینان دهد که به تغییری موفق و سریع همراه با کارکنانی متعهد به برنامه، در درازمدت، دست خواهید یافت. این همان امری است که نهایتا در یک بانک با بیش از 6000 شعبه در سراسر کشور اتفاق افتاد. بانکی که درگیر فشار روزافزون رقیبان محلی بود؛ بانک‌های کوچکی که در رفع نیازهای مختص محل مورد فعالیت شان بسیار کارآمد عمل می‌کردند.
این بانک سراسری برای رفع فاصله خویش با بانک‌های محلی به ایجاد یک مدل سازمانی جدید دست زد. طرحی که به حذف لایه‌های سرپرستی و تمرکزگرایی می‌پرداخت و به مدیران شعب اختیارات بیشتری واگذار می‌کرد. به این طریق، مدیران شعب قادر می‌شدند تا خدمات بانکی را با توجه به احتیاجات ویژه هر محل ارائه دهند.

برای انجام این طرح، رهبران بانک دلایل بنیادین نیاز به تغییر و جزئیات مدل جدید شامل نقش سرپرستان، مدیران شعب و کارکنان و نحوه تغییر انجام کار را به تمامی‌کارکنان سازمان اطلاع دادند.
این انتقال اطلاعات از طریق یکسری از نمایشگاه‌ها به همراه روش‌های قدیمی‌تر همچون صدور بخش‌نامه‌ها و مقالات و انتشار ویژه نامه‌هایی بود که تمام جزئیات طرح مذکور را به روشنی شرح می‌داد. تمامی‌کارکنان اطلاعات یکسانی را دریافت کردند و انتظار می‌رفت که همگی و همزمان نسبت به پذیرش و اجرای مدل جدید اقدام کنند.
چند ماه بعد، وقتی که رهبران بانک پیشرفت طرح را مورد ارزیابی قراردادند، دریافتند که بیشتر کارکنان نحوه کار کردن خود را هیچ تغییری نداده‌اند. برای مثال، در ساختار جدید، روند سنجش اعتبار مشتریان ساده شده بود.

به این صورت که مدیران شعب باید پیشنهادهاي ارائه اعتبار به مشتریان را به آخرین فرد دارای قدرت تصمیم‌گیری در این امر ارسال می‌کردند (بسته به مقدار اعتبار به یکی از هیات‌های تخصیص اعتبار). اما، مدیران شعب از ترس تصمیم‌گیری اشتباه یا کم کردن مسوولیت خود، همچنان به روش قبل پیشنهادها را به لایه‌های میانجیِ میانی در تصمیم‌گیری ارسال می‌کردند.

سرپرستان مناطق هم که باید به آموزش و کمک، به مدیران شعب می‌پرداختند، همانند مدیران نحوه عملکرد خویش را تغییر نداده بودند. بسیاری از سرپرستان فاقد مهارت‌های لازم برای آموزش مدیران شعب بودند. خیلی از مدیران شعب هم تخصص‌های مورد نیاز برای انجام بعضی از امور به تنهایی را نداشتند (از جمله زمان بندی مناسب و نحوه ارتباط موثر با بخش‌های دیگر).
رهبران بانک دریافتند که از مدل مناسبی برای ایجاد چنین تغییر وسیعی استفاده نکرده بودند. آنها می‌خواستند که همزمان تغییرات زیادی در کل سیستم خود ایجاد کنند. در صورتی که باید تغییرات مرحله به مرحله و تدریجی به اجرا درمی‌آمد و نقایص آن در حین اجرا مورد بررسی و اصلاح قرار می‌گرفت.

 بنابراین، آنها تصمیم گرفتند که در راستای استقلال شعب در سطوح محلی، طرح را تغییر داده و در قدم اول توجه خود را معطوف کارکنانی کنند که قادرند پروسه تغییر را به سریع ترین حالت ممکن به پیش ببرند.


شروع تغییر در میانه سازمان

این کارکنان (محوری) چه کسانی هستند؟ برای پاسخ به این سوال، رهبران بانک سه مشخصه را ملاک قرار دادند:
• چه کسانی تاثیر مستقیم و قابل توجه روی نتیجه مورد نظر طرح (تغییر) دارند؟
• چه کسانی با تعداد زیادی از گروه‌های مختلف کاری در سازمان مراوده روزانه دارند؟
• چه کسانی می‌توانند در انجام امور تصمیم نهایی را بگیرند؟


تجربه کاری ما با تعدادی از سازمان‌ها نشان می‌دهد که تعیین درست «کارکنان محوری» برای هر طرح تغییری، کاری حساس و مشکل است. به عنوان مثال، شاید شما فکر کنید که مدیران منطقه‌ای یا سرپرستان شعب همان کارکنان محوری مورد نظر بانک بودند.
اما، اینطور نبود، چرا که آنها تاثیر مستقیم روی فعالیت‌های روزانه در شعب نداشتند و این به معنای عدم تاثیر مستقیم آنها روی نتیجه و نیز نداشتن ارتباط بی‌واسطه با کارکنان صف اول (frontline employees) بود.
بسته به صنعت مورد نظر، «کارکنان محوری» می‌توانند افراد مختلفی باشند: به عنوان نمونه، در یک کارخانه تولید برق سرپرستان تعمیر و نگهداری همان افراد محوری هستند، در صورتی که در یک جایگاه فروش محصولات نفتی مدیر جایگاه و در یک فروشگاه لباس مدیر فروشگاه این نقش را دارند.

در بعضی از موارد «کارکنان محوری» تعیین شده، انتخابی منطقی به نظر نمی‌آیند. به عنوان مثال، در نمونه ذکر شده فروشگاه لباس، شاید شما فکر کنید که فروشندگان نقش محوری دارند؛ چرا که در ارتباط مستقیم با مشتریان هستند و بر فروش تاثیر مستقیم دارند. اما این افراد عموما نفوذی بر دیگر کارکنان ندارند و هیچ ارتباطی هم با شرکت‌های بیرونی ندارند.

بانک اروپایی مدیران شعب را به عنوان «کارکنان محوری» انتخاب کرد، زیرا این مدیران ترکیب مناسبی از مشخصه‌های مورد نظر را دارا بودند.
بنابراین، مدیران ارشد این سازمان، طرح تغییر را از بالا به پایین اصلاح کرده و تمرکز خود را بر تغییرات مدیریتی بنا نهادند: ارتباطات، زمان‌بندی و مهارت سازی.

در نتیجه، آنها تلاش خود را روی 6000 مدیران شعب معطوف کردند. مدیران ارشد بانک بعدا همین روند را برای دیگر کارکنان سازمان از جمله کارمندان شعب هم به اجرا در آوردند تا آنها نیز در راستای هدف کلی تغییر، با مدیران شعب همسو شوند.
به این طریق، رهبران بانک دوباره 2000 مدیر اجرایی و 30000 کارمند بانک را در پروسه تغییر مخاطب قرار دادند، اما این بار با روشی متفاوت و حساب شده. برای روشن‌تر شدن چگونگی اجرای طرح مذکور به توضیحات ذیل توجه کنید.

بانک به جای ایجاد یک برنامه مستقل و کلی، اقدام به تهیه 20 برنامه متوالی کرد. هر یک از این برنامه‌ها معطوف به نياز خاصي بودند. به عنوان مثال، برنامه آموزش مدیران شعب با تاثیرات مدل سازمانی جدید روی عملکرد خود آنها شروع می‌شد و در ادامه به آموزش مهارت‌های تجاری جدید مورد لزوم آنها می‌پرداخت.

از جمله این مهارت‌ها می‌توان به نحوه تعیین مهم ترین خدمات مورد نیاز مشتریان محلی، چگونگی اختصاص اعتبار به مشتریان مختلف، آشنایی با اصول رضایت‌مندی مشتری و تمرین‌های عملی مدیریت افراد، ارتباطات و مدیریت مشاجرات احتمالی اشاره کرد. همچنین، بانک یک شبکه اجتماعی آنلاین ایجاد کرد تا مدیران شعب بتوانند مسائل مورد نظر خود را با یکدیگر درمیان بگذارند.
بعد از شش ماه از اجرای برنامه‌های مدیران شعب و آماده شدن آنها، بانک، کارروی دیگر کارکنان سازمان را شروع کرد. برنامه‌های بعدی نیز مشخصا نیازها و اولویت‌های هر گروه از کارکنان را مد نظر قرارداده بود. به همین ترتیب، در تمام بخش‌های طرح تغییر، اصلاحاتی همه‌جانبه صورت گرفته بود.
از طرف دیگر، اجرای طرح جدید باعث یک نگرانی جدی شده بود. در وهله اول، فقط از مدیران شعب خواسته شده بود که تغییرات اساسی در نحوه عملکرد خود داشته باشند و دیگر کارکنان شامل این تغییر رویکرد نبودند. مدیران شعب نگران عدم همکاری یا حتی مخالفت همکاران خویش بودند، چرا که آنها ممکن بود تصور کنند مجبور به قبول روش جدید شده‌اند.
بانک برای رفع این مشکل به تقویت خودباوری در کارکنان و ایجاد اعتماد به تصمیمات سازمان پرداخت.

 بانک از عوامل مختلفی برای انجام این کار استفاده کرد: با آنها در مورد آینده شغلی و رابطه کاری شان با بانک به گفت‌وگو نشست، نسبت به آموزش آنها برای پیشرفت شغلی اقداماتی کرد و به آنها کمک كرد تا درک کنند که استقلال عمل و مسوولیت جدید مدیران شعب نتیجه تغییر در ساختار سازمانی بوده است. عامل آخر به‌ویژه، تاثیر بسیار مثبتی روی دیگر مدیران سازمان داشت.
هجده ماه بعد، معاونان مدیران شعب و کارمندانی که نزدیک‌ترین تماس مستقیم با مشتریان را داشتند توانسته بودند 30 درصد بیشتر وقت با مشتریان بگذرانند. این صرف زمان بیشتر که حاصل اجرای ساختار جدید سازمان بود باعث شد که ارائه خدمات شعب بانک تا 15 درصد افزایش یابد.
زمان صرف شده برای سنجش و تصمیم گیری در ارائه اعتبار به مشتریان تا 25 درصد کاهش یافت. واکنش مثبت مشتریان به برنامه‌های تبلیغاتی تقریبا 2 برابر شد. تحقیق صورت گرفته در سطح کشور نشان از رشد 20 درصدی رضایت مشتریان داشت. همچنین بانک به منافع طولانی مدت‌تری هم دست یافت: بانک حالا دارای کارکنانی با قابلیت اجرای هرگونه تغییر سازمانی است؛ ایجاد شبکه‌های مستقل در میان کارکنان باعث به جریان افتادن دانش و پشتیبانی متقابل میان آنها شده است و نهایتا اینکه فرهنگ سازمانی بانک پذیرش بیشتری نسبت به نظرات کارکنان در صف اول پیدا کرد.


آنچه که سازمان‌های دیگر می‌توانند یاد بگیرند

تجربه این بانک و سازمان‌های مشابه دیگر حاوی دو درس مهم هستند که هر سازمانی می‌تواند از آنها در جهت اجرای یک طرح تغییر موفق استفاده کند:


• اول «کارکنان محوری» را تغییر دهید.

 

تشخیص اینکه در ایجاد تغییر مورد نظر چه کسانی نقش محوری دارند و اطمینان از تمایل آنان به همکاری و در اختیار نهادن ابزارهای مناسب اموری ضروری است. در مثال بانک، مدیران شعب در مرکز طرح تغییر قرار داشتند؛ وقتی که آنها اعتقاد به تغییر و مهارت لازم را کسب کردند باعث افزایش توان اجرایی طرح و تسریع در پروسه تغییر شدند.


• طرح تغییری جامع تهیه کنید.

 

شما باید مطمئن شوید که اهداف ایجاد تغییر واضح و قابل حصول باشند؛ روابط بین «کارکنان محوری» و باقی سازمان به روشنی و با جزئیات مشخص شوند؛ در غیر این صورت قوای محرکه تغییر تحلیل می‌رود و دوامی ‌نخواهد داشت.


 

عوامل اصلی ایجاد و حفظ تغییر

 

مترجم : رقیه بهشتی

 

 
افرادی که در حال طراحی برنامه‌ای برای مدیریت تغییر هستند، باید به هریک از پنج عامل کلیدی موفقیت که در ادامه توضیح داده خواهد شد، توجهی اساسی نموده و با دقت هر یک را مطالعه کرده و مورد بررسی قرار دهند.

این عوامل، اقداماتی به شمار می‌آیند که می‌توانند در نهایت سبب تغییر شوند‌ و آن تغییر ایجاد شده را حفظ نمایند. در پیاده‌سازی برنامه تغییر خود، باید از تمامی‌این عوامل بهره ببرید، از هر پنج عامل.


1. تاثیری را که این تغییر روی کارکنان خواهد گذاشت، تشخیص داده و درک کنید. پیش نیاز هر برنامه تغییر بادوامی، ارزیابی مشخص و واضح از تاثیری است که این تغییر در صورت رخ دادن، بر بخش‌های مختلف سازمان خواهد گذاشت.

این تجزیه و تحلیل، نوع و مقیاس تغییراتی را که بر هر بخش از کارکنان سازمان تاثیر می‌گذارد (به عنوان مثال، تعریف ارائه شده توسط نقش یا کسب‌و‌کار)، مشخص نموده و تعریف می‌کند. این ارزیابی همچنین، پایه‌ای را برای برقراری ارتباط با اعضای تیم یا گروه فراهم می‌نماید؛ هدف از ایجاد این ارتباط درک این موضوع است که این تغییر برای هر یک از آنها، بالنفسه چه معنایی دارد.‌

نگرانی غالب هر کارمند، ایجاد هر نوع تغییر و تحول در کسب‌وکار است.
یک شرکت مشهور و شناخته شده بین‌المللی در زمینه انرژی، هنگامی‌که تجزیه و تحلیل تاثیرات تغییر را در دستور کار خود قرار داده بود، دقیقا همین کار را انجام داد؛ این شرکت، با ارائه «نقشه گرما»، شدت تغییرات بوجود آمده برای هر گروه از کارمندان و همچنین شرح کاملی از تغییراتی را که هر نقش باید ارائه می‌نمود، به تصویر کشید.

در نتیجه، تیم رهبری توانست با تمرکز و هدایت دوباره برنامه تغییر و تحول، چالش‌های پیش روی کسانی را که در معرض آسیب قرار دارند، شناسایی کند. علاوه بر این، تیم‌های این پروژه، نواحی همپوشانی بالقوه را شناسایی کردند و در رابطه با تاثیرات تصمیمات مختلف، به بحث و تبادل نظر پرداختند.

در پایان، اين تجزيه و تحليل توانست، برنامه‌ها و توالی برنامه کلی تغییر و تحول را مشخص نمايد و به رکنی اساسی برای برقراری ارتباط با مدیران تبدیل شد. در شیوه مداوم و پی در پی، مدیران پیام را از ناظران خود دریافت می‌کنند و سپس آن را به تیم‌های شرکت خود منتقل می‌کنند.


2. قالبی عاطفی و عقلانی برای تغییرات بسازید. بیشتر روسای شرکت‌ها و سازمان‌ها، در ساختن قالبی عقلانی برای تغییرات موفق عمل می‌کنند، اما در رسیدن به هسته عاطفی از مهارت بسیار کمتری برخوردار هستند.

با این وجود، عواطف کارمندان نقاطی هستند که در نهایت، نیروی حرکت برای ایجاد تغییر و تحول‌های واقعی، در این مکان‌ها سکنی می‌گزیند. برقراری ارتباطات مدیریت تغییر، باید تمامی ‌بخش‌های نیروی کار را مورد هدف قرار دهد و با ارائه شیوه‌ای دو سویه، به مردم اجازه دهد تا معنای تغییرات را به طور ذهنی و با تمام وجود حس کرده و درک نمایند.
اگر از کارکنان می‌خواهید تا خود را با یک واقعیت جدید وفق دهند، آنها باید از قالب عاطفی برای این تغییر نیز آگاه شده و آن را درک نمایند؛ در نتیجه، می‌توانند کاملا به تغییر و تحولی که قرار است اتفاق بیفتد، متعهد بمانند.

نمی‌توانیم به آنها اعلام کنیم که این یکی دیگر از «برنامه‌های ماه» شرکت می‌باشد و انتظار داشته باشیم که آنها هم آرام و بدون هیچ گونه دغدغه‌ای مسیر را طی کرده و آب هم از آب تکان نخورد.

با ارائه جزئیات کامل از آن چیزی که قرار است تغییر کند‌ و آن چیزی که تغییر نخواهد کرد، به روسا و مدیران شرکت‌ها و سازمان‌ها اجازه می‌دهیم تا تصویری شفاف و واضح از معنای این تغییر در نزد تک تک کارکنان شرکت را ارائه كنند؛ نه اینکه تنها توضیح دهند که این تغییر چه منافعی برای شرکت و کسب‌وکار به همراه می‌آورد.


3. مطمئن شوید که تمام اعضای تیم رهبری، به مثابه الگویی برای ایجاد این تغییر هستند. شرکت‌ها تغییر و تحول را از سطوح بالای شرکت آغاز می‌کنند.

مدیران ارشد اجرایی شرکت، نه تنها باید در «راس» اجرای این تغییرات قرار بگیرند، بلکه باید در این زمینه «پیشرو» باشند؛ آنها باید الگوی رفتارهای جدیدی باشند که می‌خواهند کارکنان شرکت نیز آن رفتارها را قبول کرده و اجرا نمایند. آنها باید در قبال موفقیت یا شکست این تصمیم به يکدیگر پاسخگو باشند.

 هنگامی‌که مدیران اجرایی درباره خلق یک فرهنگ عملکردی صحبت می‌کنند، باید با ارائه یک مثال، موضوع مورد بحث را کاملا باز کرده و توضیح دهند.


4. کارکنان خود را تحریک کنید تا خود «مالک» تغییر شوند و فرآیند تغییر را سرعت بخشند. حقیقت مثل روز روشن است:

"اغلب تصمیمات مرتبط با تغییر و تحول در شرکت، «برای» کارکنان گرفته شده و انجام می‌شود، نه آنکه «با» کمک آنها یا «توسط» آنها پیاده‌سازی شده و به اجرا در آید. "

هر چند، مدیران اجرایی تلاش می‌کنند تا تغییرات رفتاری را از راس شرکت آغاز نمایند و انتظار دارند تا این روند در کل ساختار رسمی‌شرکت گسترش یافته و به اجرا در آید؛ اما، باید بدانیم که فرهنگ غیررسمی ‌موجود در سازمان، غریزی است و شانس و اتفاقات تصادفی رخ داده در روند اجرای این تغییرات، تحت تاثير اين فرهنگ غيررسمي رخ مي‌دهند.
برای مقابله با این نیروی تضعیف شده، شرکت‌ها باید از اهرمی‌که شریک ارشد شرکت Booz&Company، جان کاتزنباخ، آن را سازمانی غیررسمی ‌می‌داند، استفاده کرده و بهره ببرند، شبکه‌ای از ارتباطات و تعاملات همکار با همکار.

برای تغییر رفتارهای کارکنان شرکت، باید آنها را تشویق و تحریک كرد؛ کارکنان به همان‌اندازه که نیازمند دریافت مشوق‌هایی از سطوح بالای شرکت هستند، به همان‌اندازه و حتی بیشتر به همکاران و اطرافیانی نیاز دارند که در این فرآیند تغییر یاریگر آنها باشند.
اگر از محرک‌های عاطفی قدرتمندی استفاده کرده و بهره ببرید، اگر از کارکنان دعوت کنید تا دیدگاه‌ها و عقایدشان را با شما در میان بگذارند و اگر نوعی حمایت و تصدیق غیررسمی ‌را ارائه نمايید که سبب شود تا مالکیت رفتارهای جدید برای کارکنان آسان‌تر شود، آنگاه می‌توانید تاثیر این تصمیم برای تغییر را تسریع كرده و حتی تشدید نمايید.


5. تغییر را در تار و پود سازمان تعبیه کرده و جاسازی كنيد. اسپانسرها بیشتر اوقات خبر از پیروزی زودهنگام می‌دهند و با این کار خود سبب انحراف مديريت، تعهد و تمرکز می‌شوند. برای آنکه تغییر تعبیه و جاسازی شود و مطمئن شوید که این تغییر حفظ می‌شود، باید درس‌هایی را که ياد گرفته اید، قلبا تایید کنید و نه فقط زباني.

شما همچنین باید بررسی کنید که چگونه می‌توان کارکنان را برای مدت زمانی طولانی استخدام کرده و بکار گرفت؛ و همچنین اینکه چگونه می‌توان بهترین شیوه‌ها را برای دستیابی به سود کامل این تغییر و تغییراتی که در آینده اجرا خواهند شد،
نهادینه کرد.
عملکرد منابع انسانی، نقشی مهم و اساسی را در این فرآیند، بازی می‌کند. برای فعال کردن تغییرات پایدار، تمام سیستم‌های منابع انسانی، ساختارها، فرآیندها و مشوق‌ها، باید تنظیم شده و با اهداف تغییر و تحول، تطابق داشته باشد.

شما باید به طور واضح درباره عناصر مردم‌گرای مختلف که در سازمان جدید خواهند بود صحبت كنيد و درباره آنها توضیحاتی را ارائه دهید‌ نه اینکه تنها درباره ساختار آن بحث کنید، بلکه همچنین در رابطه با موضوعات ارزش‌گذاری کارکنان، نقش‌های افراد و تیم و به علاوه صلاحیت‌ها، مهارت‌ها و رفتار‌های مورد نیاز توضيح دهيد. چیزهایی شبیه به مدیریت اجرایی، یادگیری و توسعه، استراتژی نیروی کار و برنامه‌های حفظ و نگهداری تغییرات، توانمند سازهایی کلیدی در برنامه تغییرات محسوب می‌شوند.
چالش پیش رو این است که نه تنها باید بار دیگر درباره این موضوع که منابع انسانی چگونه می‌توانند به کارکنان کمک کنند تا از اجرای تغییرات حمایت کنند، فکر کنیم؛ بلکه همچنین باید آگاه شویم که منابع انسانی چگونه می‌توانند به تعبیه و جاسازی تغییر کمک کرده و آن را حفظ نمایند. این امر نیازمند آن است که منابع انسانی، کسب‌وکار و ملزومات بلند مدت آن را، هم به عنوان یک شریک استراتژیک و هم به عنوان یک عامل تغییر، عمیقا درک كنند.


چگونه تغییر را به طور موفقیت‌آمیزی هدایت كنیم

یک رویکرد همه جانبه برای مدیریت تغییر، نیازمند همه این پنج عامل موفقیت است. در مجموع، این عوامل شما را قادر می‌سازند تا گام‌های ضروری برای ایجاد تغییر را بردارید.

اولا، به طور واضح، اهداف کسب‌وکاری را که این تغییر مورد هدف خود قرار داده است، تعریف کنید. ثانیا، سازمان فعلی را کاملا درک کرده و از بالا تا پایین آن آگاه باشید‌. فرهنگ این سازمان و قابلیت‌های این سازمان و تجارب به دست آمده (هم موفق و هم نا موفق) را بشناسيد در پایان، تجزیه و تحلیل‌های اثرات تغییر را هدایت كرده و قالبی مشخص و عینی را برای تغییر ارائه دهید؛ این قالب، شامل این دلایل است که چرا تغییر در رفتارهای کارکنان، امری لازم و ضروری محسوب می‌شود.

نیروی اصلی برنامه تغییر، با مجموعه‌ای از مداخلات متناسب همراه است که تغییر را هم بر اساس اهرم‌های رسمی‌و هم اهرم‌های غیررسمی، هدایت می‌کند. این امر نباید روشی ثابت یا فرمالیته باشد، بلکه باید روشی باشد که روند موفقیت را با انتخاب موثرترین ابزار و تکنیک‌ها برای شرایط خاصی از سازمان مذکور، تسریع كند. در هر مرحله، همه پنج عامل موفقیت باید مد نظر قرار بگیرد.

در واقع، این عوامل، فهرست مفیدی به شما ارائه می‌دهند تا فرآیند تغییر را به طور درستی هدایت كنند.
در دنیای کسب‌وکار جهان امروز، تغییر امری ضروری است. رویکرد مدیریت تغییر، جدا از آنکه می‌تواند به شرکت‌ها کمک کند تا توانایی کلی تغییر و تحول خود را افزایش داده و بهبود بخشند، از این توانایی نیز برخوردار است تا سرعت اجرا و پیاده‌سازی تغییر را افزایش داده و احتمال موفقیت برنامه را نیز بهبود بخشد.

 

مدیریت تغییر

 

مترجم: رویا مرسلی

چرا سازمان‌ها نیاز به تغییر دارند؟عوامل زیادی باعث ایجاد تغییر سازمانی می‌شود که شامل موارد زیر است:
• چالش‌های رشد، بخصوص در بازارهای جهانی
• چالش رکود اقتصادی و شرایط سخت تجارت
• تغییر در استراتژی
• تغییرات تکنولوژی
• فشار رقابتی، شامل ادغام و شراکت سازمان‌ها
• فشار مشتری، بخصوص در بازارهای در حال جابه‌جایی
• یادگیری رفتار و مهارت‌های سازمانی جدید
• قوانین- مصوبات دولتی


همه سازمان‌ها دائما در حال تغییر هستند: تغییر در نقاط تمرکز خود، گسترش یا متقاعد کردن فعالیت‌هایشان و بازنگری مجدد در محصولات و خدماتی که ارائه می‌دهند. بیشتر سازمان‌هایی که عمرشان بیش از ده سال است، هیچ شباهتی به آنچه پنج‌سال پیش بوده‌اند ندارند و احتمال دارد که طی یک یا دو سال آینده، سازمان‌ها کوچک‌ترین شباهتی به آنچه امروز هستند، نداشته باشند.
در این رابطه، مدیران باید قادر باشند که تغییر را در سازمان ایجاد کرده و آن را مدیریت کنند، به طوری که اطمینان حاصل کنند که اهداف شرکت درجهت ایجاد تغییر محقق خواهد شد و در عین حال مطمئن شوند که افراد سازمان، طی فرآیند پیاده‌سازی تغییرات، به آنها و سازمان متعهد باقی خواهند ماند.

همچنین لازم است که مدیران همزمان نسبت به این امر که کسب‌وکار، روال عادی خود را طی خواهد کرد نیز اطمینان حاصل کنند.

مدیریت تغییر از چه جهت حائز اهمیت است؟

مدیریت تغییر مهم است؛ چرا که تغییر با شتاب روز افزون به وقوع می‌پیوندد، اما شواهدی نیز موجود است که نشان می‌دهد که تغییرات در آغاز، اغلب با شکست مواجه می‌شوند. به عنوان مثال، تحقیقات نشان می‌دهد که کمتر از 60 درصد از فرآیندهای سازماندهی ومهندسی مجدد، به اهداف مطرح شده دست یافته‌اند که این میزان بسیار پایین‌تر از حد انتظاراست و حداقل پیشرفت محسوب می‌شود. این آمار، با سایر تحقیقات منتشر شده نیز انطباق دارد.
یکی از پاسخ‌های سازمانی به تغییر این است که روش‌های سازمانی، خود در حال تکامل هستند. بنابراین، پاسخ به مدیریت تغییر باید تطبیق پذیر باشد. به عنوان مثال، چالش‌های رقابتی در حال افزایش است و نیاز به پاسخگو بودن در برابر محیط در حال تغییر، باعث خلق مدل‌های سازمانی جدید می‌شوند.

 مدل‌های سازمانی سنتی که از روش‌های عملیاتی و ماتریکس‌ها پیروی می‌کنند با مدل‌های جدیدی تکمیل می‌شوند که که متکی به تیم‌های پروژه، شبکه‌ها و ساختارهای مجازی هستند.
از لحاظ تئوری، بیشتر این مدل‌های جدید مثل ساختارهای مجازی پروژه محور، باعث ایجاد انعطاف‌پذیری بیشتری برای پاسخ به تغییر می‌شوند. با این وجود، این مدل‌ها همیشه به طور همگون ارائه نمی‌شوند؛ به عنوان مثال، توانایی به اشتراک گذاشتن دانش و عملکرد موثر در سازمان متفاوت است.

همچنین‌، ممکن است این مدل‌ها بر اثربخشی ارتباطات یا تعهد کارمندان که خود لازمه کارآمدی تغییرات است، تاثیر بگذارند.
تحقیقات ما، تحت عنوان «مدیریت فراسوی مرزها: مدیریت منابع انسانی در میان شرکت‌ها» نشان می‌دهد که چگونه حرکت در جهت سازمان‌های شبکه محور بدین معنا است که مدیران منابع انسانی باید به موضوعاتی فکر کنند که در داخل و خارج از مرزهای سازمان وجود دارد: آنها باید متوجه مسائلي که در حوزه مدیریت میان مرزی منابع انسانی وجود دارند، باشند.
این امر مستلزم توسعه روش‌های مدیریت منابع انسانی است که در گذشته فقط برای کارمندان مورد استفاده قرار می‌گرفت (یعنی افرادی که با سازمان قرارداد دارند) و اکنون باید برای افراد مهمی‌که در خارج از مرزهای سازمان فعالیت می‌کنند (یعنی افرادی که با سازمان دیگری قرارداد دارند یا دارای شغل آزاد هستند، اما خدماتی که ارائه می‌دهند مرتبط با سازمان است) نیز مصداق
داشته باشد.

موضوعاتی در ارتباط با فرآیند مدیریت تغییر


تعداد زیادی از موضوعات وجود دارند که بر مدیریت موثر تغییر اثر منفی می‌گذارند. برخی از این موضوعات به صورت زیر ارائه می‌شوند:

موضوعات سازمانی

تغییرات فردی همیشه منطبق با برنامه تغییر در مقیاس بزرگ‌تر اتفاق نمی‌افتد. به همین خاطر، تغییراتی که به یک ساختار جدید می‌پردازد اما در ارائه سیستم برای حمایت از این ساختار ضعف دارد، به احتمال زیاد موفق نخواهد شد. عدم وجود مدیریت موثر پروژه و انضباط مدیریت برنامه‌ریزی می‌تواند باعث خطا در زمان‌بندی، نرسیدن به نتایج مطلوب و عدم اطمینان از تحویل پروژه طبق برنامه شود.
به عنوان مثال، آموزش ناکافی در مدیریت پروژه‌، مهارت‌های مدیریت تغییر و مهارت‌های مدیریتی می‌تواند بر کارآمدی هر تغییری اثر منفی داشته باشد.
ارتباط ضعیف، یکی از مسائلی است که بر موضوعات پیرامون اثربخشي مدیریت تغییر، سایه می‌افکند و دستیابی تغییر به صورت کارآمد را به شکل‌های مختلفی دچار اشکال می‌کند. به عنوان مثال، تغییر اگر تحمیلی باشد می‌تواند به مقاومت بیشتر از طرف کارمندان منتج شود.
سرانجام، فقدان رهبری موثر به عنوان مانعی در شکل‌گیری تغییر موثر شناخته می‌شود.

مقاومت شخص/گروه نسبت به تغییر

مقاومت در برابر تغییر را می‌توان این گونه تعریف کرد که عبارت است از فرد یا گروهی که دست به کارهایی می‌زنند تا تلاش برای ایجاد تغییر را متوقف یا در آن اخلال ایجاد کنند. نفس مقاومت می‌تواند شکل‌های مختلفی به خود بگیرد مثل تضعیف زیرکانه تغییر یا پنهان کردن اطلاعات در جهت ادامه مقاومت یا مثلا از طریق اعتصاب.

دو نوع گسترده از مقاومت را می‌توان در نظر گرفت:
• مقاومت نسبت به محتوای تغییر- به عنوان مثال، مقاومت نسبت به تغییر خاصی در تکنولوژی یا معرفی یک سیستم پاداش خاص
• مقاومت نسبت به فرآیند تغییر- در این حالت، مشکل اصلی روش ارائه تغییر است نه خود موضوع تغییر. به عنوان مثال، مدیریت سازماندهی مجدد مشاغل بدون مشورت با کارمندانی که تحت تاثیر این مساله هستند، مي‌تواند موجب مقاومت شود.
مدیریت باید نسبت به این مسائل مطلع باشد تا بتواند پاسخ مناسبی بدهد.


علل مقاومت عبارتند از: عدم کنترل، شوکه شدن در برابر موضوعات جدید، عدم ثبات، عدم اطمینان، احساس تهدید از یک وضعیت خاص و ترس از نداشتن صلاحیت. مهم این است که علت مقاومت کارمند تشخیص داده شود؛ چرا که این امر کمک می‌کند تلاش برای کاهش یا حذف مقاومت روی موضوع خاصی متمرکز شود.

اثر بخش کردن مدیریت تغییر


با توجه به موضوعاتی که در بالا به آن اشاره شد، می‌توان نتیجه گرفت که مساله تغییر پیچیده است و نمی‌توان یک فرمول خاص برای حل آن تعریف کرد. با این وجود، می‌توان به نکاتی اشاره کرد که بهتر است تمرکز روی آن بیشتر باشد.
یک رهبری تاثیرگذار می‌تواند این کار را انجام دهد؛ چرا که می‌تواند برای تغییر، نگرش و منطق ایجاد کند.انواع مختلفی از رهبری تعریف شده اند، مثل رهبری سرکوب‌گرانه، دستوری، مشورتی و مشارکتی. هر کدام از شیوه‌های مختلف می‌تواند بسته به نوع و حجم تغییری که در حال وقوع است‌، روش مناسبی باشد. به عنوان مثال، وقتی یک تغییر بزرگ در کل سازمان مدنظر است، شیوه دستوری موثرترین روش خواهد بود.
آموزش مناسب و به موقع‌، همیشه یکی از فاکتورهای مهم تغییر موثر است.


نمونه‌هایی از نیازهای یادگیری و توسعه می‌تواند به صورت زیر باشد:
• مهارت‌های مدیریت پروژه و برنامه‌ریزی برای اطمینان از این امر که مقدمات تغییر از لحاظ زمانی و بودجه انجام شده است.
• مهارت‌های مدیریت تغییر، شامل ارتباطات و کوتاه نمودن فرآیندها
• هدایت رهبری
توسعه سازمانی مفهومی ‌است که زمانی از آن استفاده می‌شود که قرار باشد تغییری در ارتباط با افزایش کارآمدی سازمانی ایجاد شود. ارتباط دوطرفه با کارمندان و دخالت دادن فعالانه آنها در پیاده‌سازی تغییر نیز به عنوان یکی از عوامل مهم ایجاد تغییر تعریف شده است.

مشارکت فعال، یکی از ابزارهایی است که برای غلبه بر مقاومت در برابر تغییر پیشنهاد می‌شود. تحقیقات اخیر ما درباره شراکت و ادغام شرکت‌ها اهمیت توجه رهبران را به برقراری ارتباط با کارمندان در زمان انتقال فاز سازمان نشان می‌دهد. سرانجام، به منظور به حداکثر رساندن کارآمدی تغییر، مهم است که همه برنامه‌های مربوط به یک تغییردر سازمان به طور پیوسته با هم در ارتباط باشند نه اینکه فرآیند تغییر در انزوا شکل گیرد.

طبق تحقیقات ما، هفت فعالیت وجود دارد که به ایجاد موفقیت‌آمیز تغییر کمک می‌کند. این موارد عبارتند از:
• انتخاب یک تیم
• ایجاد نگرش و تعیین نقشه راه
• بسط موضوع تغییر در کل سازمان
• مشورت با سهامداران
• برقراری ارتباط
• کنار آمدن با تغییر
• یادگیری مستمر
• نقش منابع انسانی در مدیریت تغییر


مدیریت بر انسان‌ها و توسعه مهارت‌ها، نقش مهمی‌را در هر فرآیند مدیریت تغییر ایفا می‌کنند.

همچنین، تحقیقات ما نشان می‌دهد که نقش منابع انسانی در مراحل مختلف تغییر می‌تواند تفاوت میان پروژه‌های موفق و پروژه‌هایی با موفقیت کمتررا رقم بزند، عوامل موثر عبارتند از:


• دخالت دادن منابع انسانی در مراحل آغازین تشکیل تیم پروژه
• راهنمایی رهبران پروژه در رابطه با مهارت‌هایی که در سازمان موجود است: تشخیص فاصله مهارت‌ها، نیازهای آموزشی، آگاهی از برنامه‌های سازمان، فعالیت‌های کاری جدید و غیره.
• متعادل کردن اهداف کوچک یا کوتاه مدت با نیازهای استراتژیک بزرگتر
• ارزیابی تاثیر تغییر در یک حوزه/واحد/بخش در قسمت دیگری از سازمان.
• عادت به مذاکره و قانع کردن سهامداران مختلف.
• درک نگرانی‌های سهامداران برای پرداختن به مشکلات قبل از آنکه اتفاق بیفتند
• درک اهمیت ابزار مناسب ایجاد ارتباط جهت دسترسی به گروه‌های مختلف
• کمک به افراد جهت روبه‌رو شدن با تغییر، مدیریت بهره‌وری و ایجاد انگیزه

تغییرات سازمانی در حال افزایش است، اما متاسفانه آمار بالای شکست در این امر نشان‌دهنده عدم مدیریت موثر این تغییرات است. این فاصله نشان می‌دهد که هنوز موضوعات زیادی برای یادگیری چگونگی مدیریت موثر تغییر وجود دارد.

البته هیچگاه یک مدل واحد برای تغییر و یک راه حل واحد برای مدیریت موثر آن وجود ندارد‌، اما همانگونه که متخصصان منابع انسانی نیز تصدیق می‌کنند، نقش آنها باید در مدیریت تغییر بسیار پررنگ باشد. در حال حاضر، به نظر می‌رسد که متخصصان منابع انسانی همیشه مهارت‌های لازم را برای هدایت مدیریت تغییر ندارند و به همین خاطر، احتمال دارد که به صورت فعال در فرآیند تغییر مشارکت نکنند.

با این وجود، می‌بینیم که بزرگ‌ترین مساله‌ای که موضوع نگرانی است «جنبه‌های انسانی تغییر» و دخالت دادن کارمندان است. به همین خاطر، به نظر می‌رسد که منابع انسانی به طور ایده آل برای حل چنین مسائلی مناسب و کارآمد است. به منظور دستیابی به این هدف، منابع انسانی باید مطمئن شود که دارای مهارت‌ها و اعتبار لازم در سازمان برای ایجاد تغییر در آینده است.


 

تغییر : به سوی پیشرفت

 

شرکت BP که دفتر مرکزی آن در لندن واقع شده، سومين شركت بزرگ انرژي جهان مي‌باشد. این شرکت در آمد خود را در سال 2008 مبلغ 367/1 میلیارد دلار گزارش كرده است.

مكلود، نماينده فروشگاه‌هاي خرده فروشي BP درايالات متحده و آمريكاي لاتين مي‌گوید: «آنچه مرا واقعا مبهوت مي‌كند اين است كه چرا بسياري از برنامه‌هاي مديريت تغيير، معمولا قبل از اينكه برنامه اصلي كامل شود، با شكست مواجه مي‌شوند.»

در كنفرانس اخير مديريت در وارتون (دانشکده بازرگانی دانشگاه پنسیلوانیا) مكلود به مدیران توصیه کرد كه از خود بپرسند: «چگونه مي‌توانيم خود را از اعتياد به تغييرات نامنظم و جزئي رها كرده و به سمت روشي سالم‌تر براي پيشرفت پيوسته كار حركت كنيم؟»


تغييرات ناگهاني و بزرگ ممنوع

مكلود اشاره مي‌كند بسياري از برنامه‌هاي مديريت تغيير محكوم به شكست هستند، چراكه تغييري كه ايجاد مي‌كنيم در بلندمدت برای شرکت قابل تحمل نیست، در حالی که ساختار شرکت بتواند پذیرای تغییر مورد نظر باشد، امري كاملا الزامي و حياتي مي‌باشد.

تغييرات در سازمان‌ها به چند دليل با شکست مواجه مي‌شوند:


• مديران جديد معمولا به ايجاد تغییرات بزرگ بيشتر از دنبال كردن برنامه دراز مدت و نظارت بر چگونگي تغيير و نگه داشتن برنامه در مسير درست خود اهميت مي‌دهند.
• سازمان‌ها معمولا به عادات قديمي خود بازمي‌گردند، چراكه كارمندان لزوم تغيير را درك نمي‌كنند يا ابزار و آموزش‌هاي مورد نياز وجود ندارد تا رويكرد جديد از ثبات لازم برخوردار شود.
• تا زماني كه كسي كه مي‌خواهد تغيير ايجاد كند، به جاي مشاوره با مديراني كه مسوول اجرای پروژه هستند از گروه يا مشاوران خارج از سازمان بهره مي‌گيرد، هيچ تغييري ايجاد نمي‌شود.
مكلود به مدیران توصیه مي‌کند كه به جنبه انسانی ایجاد تغيير توجه كنند، بدين صورت كه با اجراي برنامه‌ها در جاي خود، مديران و كارمندان را به طور كامل درگير و علاقه‌مند به ايجاد تغيير و تداوم آن در طول زمان نمايند.

وی مي‌گوید: «به عنوان مديران تجاري ، ما در بخش منطقي مساله تغيير بسيار خوب عمل مي‌كنيم، يعني تشخيص مي‌دهيم چه چيزي اشتباه است و چگونه بايد آن را تصحيح نمود، اما باید توجه داشت که جنبه انسانی تغيير به اين معنا كه واقعا افراد را درگير تغيير كنيم نیز به همان اندازه داراي اهميت است. اگر افراد به طور عقلاني به لزوم تغيير برسند، اما از نظر احساسي نه، بعيد مي‌دانم تغيير دوام بياورد.»


براي اينكه كارمندان به پديده تغيير متعهد و علاقه‌مند شوند، مي‌بايست دليل آن را بفهمند. مديران مي‌بايست اطلاعاتي را ارائه دهند كه نشان مي‌دهد كجاي كار مشكل دارد و ايجاد تغيير چگونه به حل اين مشكل كمك مي‌كند.

مكلود به مديران توصیه مي‌كند: تنها در مورد اينكه چرا مي‌خواهيد تغيير ايجاد كنيد توضيح ندهيد بلكه نشان دهيد بعد از اتمام كار وضعيت چگونه خواهد شد. افراد نياز دارند ديدي در مورد اينكه آينده چگونه خواهد بود داشته باشند، پس در اين مورد به طور واضح و مشخص عمل كنيد.»
مديران تجاري مي‌بايست فهرست تغييرات را داشته باشند، مسووليت پيگيري در هر قدم از اجراي نقشه را به عهده بگيرند و همواره نتايج را بررسي كنند تا مطمئن شوند تغييرات در طول زمان ادامه دارد.

مكلود مي‌گوید: «هيچ وقت فكر نكنيد كه مديران مساله را كامل متوجه شده‌اند. ممكن است نياز باشد ده‌ها بار بيشتر از آنچه فكر مي‌كنيم براي آموزش، قدرتمند كردن و درگير كردن مديرانمان تلاش كنيم.»

همچنين اینکه مدیریت تغییر به جای تاکید بر تغییرات بزرگ بر پیشرفت عملکرد روزانه تاکید داشته باشد از اهمیت زیادی برخوردار است. شما مي‌توانيد از طريق ايجاد ابزار و دادن آموزش‌هاي لازم، حركت پيوسته به سمت اهداف مشخص تغيير را مورد سنجش قرار داده و از پديده معمول بازگشت به عادات گذشته جلوگيري كنيد.

مكلود مي‌گوید: «قراردادها و چارت كاري را در جايي يادداشت كنيد. عملكرد افراد براساس همين قراردادها مورد بازنگري قرار مي‌گيرد نه چيز ديگري.»
تغيير فرهنگ سازمان در راستای تشویق رفتارهای مطلوب، امري حياتي براي رسيدن به موفقيت مي‌باشد. مكلود مي‌گوید: «بايد از كساني كه تغییر را در عملکرد روزانه خود پیاده مي‌کنند، قهرمان بسازيم نه از كساني كه تغييرات بزرگ ناگهاني و يكباره ايجاد مي‌كنند. شما به افراد براي نحوه رفتارشان با مشتري، نحوه تصميم‌گيريشان، چگونگي ساده كردن كار و... پاداش مي‌دهيد و از همه مهم‌تر همه اينها مي‌بايست در فضاي ارتباط باز و همراه با احترام صورت بگيرد. اگر افراد در وضعيت نامعلوم قرار بگيرند و احساس احترام نكنند، تغيير هرگز دوام نخواهد آورد.»


مکلود چگونه شرکت را سود آور کرد؟


مكلود از زمان پیوستن به BP در 1988، در ايجاد تغيير و تحولات كاري، پرورش انواع مهارت‌هاي مورد نياز در بخش‌هاي متنوع بازاريابي، منابع انسانی، عرضه و توزيع در سطح بریتانیا و اروپا تخصص پيدا كرده است. او اصول عملياتي، استراتژيك و بازاريابي مربوط به تجارت‌هاي خرده‌فروشي را مديريت كرده و به تازگي بازسازي امور مربوط به بازاريابي BP در اروپا را به عهده گرفته است.

مکلود در سال 2006 به عنوان ريیس بخش خرده‌فروشی شرکت در آمریکا انتخاب شد. این اتفاق بزرگترین چالش دوران کاری مکلود محسوب مي‌شود، چرا که وظیفه بازسازي تجارت و تبديل علامت تجاري براي تقريبا 1800 فروشگاه از كاليفرنيا تا پنسيلوانيا، بر عهده او گذاشته شده بود.
پروژه واگذار شده به مكلود قسمتي از عمليات ابتكاري سازماندهي دوباره BP، جهت بالا بردن بهره‌وري شركت‌ و كم كردن فاصله عملكرد BP با ساير رقبا بود كه در اكتبر 2007 شروع شد. هنگامي‌كه مكلود برنامه بازسازي خود را آغاز كرد، بايد متوجه مي‌شد مشكل كجاست و از همه مهمتر اينكه چرا سه برنامه عملياتي گذشته نتيجه نداده‌اند. او نمي‌خواست همان اشتباه‌ها را تكرار كند.
«مساله كليدي تعيين كردن هدف كار به طور واضح بود. ما فكر مي‌كرديم وظيفه ما تامين بسياري از فروشگاه‌هاي كوچك خودكفا و به‌دست آوردن مقدار زيادي سرمايه است،
در صورتي كه در واقع هدف ما تبديل گاز استخراج شده به پول بود و اينكه مطمئن شويم در درازمدت موقعيت ما در بازار امن و مطمئن است. سوال اين بود كه چگونه مي‌توانيم تغيير را به صورتي اعمال كنيم كه پایدار بماند.»
او طرحي انتخاب كرد كه تغييراتی اساسي را مي‌طلبيد. از ميان 1800 فروشگاه خرده فروشي BP در سرتاسر كشور، 800 فروشگاه تحت تملک BP قرار داشت، هر چند این فروشگاه‌ها به طور مستقل عمل مي‌کرد. او مدل تجاري را به فروش 100% حق امتياز، تغيير داد. علامت تجاري فروشگاه‌ها را تغییر داد و برنامه‌های بازاريابي جديدی ارائه کرد که به ایجاد رقابت هرچه بیشتر بیانجامد.

چگونه در کارکنان تعهد ایجاد کنیم؟

فروش 800 فروشگاه باعث از بين رفتن 10000 شغل در BP مي‌شد، این رقم در واقع معادل کل کارکنان در خرده‌ فروشي‌هاي BP بود. هيچ تضميني براي كاركنان فروشگاه‌ها وجود نداشت كه مجددا توسط كساني كه نمايندگي، به آنها واگذار شده بود استخدام شوند. مكلود و گروهش جهت آماده كردن فروشگاه‌ها براي فرآيند تغيير، در عرض تنها 18 ماه، با مشكلات عمده‌ای در امر مدیریت کارکنان مواجه شدند. آنها مي‌بايست كاركنان را تشويق به كاهش هزينه و ارتقاي عملكرد مي‌نمودند، این در حالی بود که کارکنان با عدم اطمينان بزرگي در خصوص آينده كاري‌شان مواجه بودند.
وجود اطمينان براي ايجاد تغيير كارساز كاملا حياتي مي‌باشد. اگر افراد به كسي كه آنها را رهبري مي‌كند، خودشان و هدف كارشان اعتقاد داشته باشند، احتمال اينكه بتوانيد تغييري پايدار ايجاد كنيد كه منجر به پيشرفتي پيوسته شود، بيشتر خواهد بود.

براي ايجاد اعتماد، گروه او يك طرح تجاري را پیش‌نویس كردند و آن را به بدبين‌ترين افراد در سازمان نشان دادند و از آنها خواستند انتقادات خود را بيان كرده و راه‌های پیشنهادی خود را برای پیشبرد پروژه ارائه کنند. مكلود مي‌گويد، او با صحبت كردن مستقيم با كارمندان فروشگاه‌ها و توضيح دادن اينكه چگونه طرح او مي‌تواند آنها را در برابر رقبا پيروز كند و نشان دادن همدلي با آنها در خصوص آنچه با آن مواجه مي‌شدند، اعتماد آنها را جلب نمود.

گروه مكلود براي اينكه كاركنان بدانند چه چيزي از آنها انتظار مي‌رود و پيشرفت خود را مشاهده كنند، اهداف اصلي عملكرد را ماه به ماه دنبال مي‌كردند و طرح‌هاي مشخصي جهت كاهش هزينه عملیاتی ارائه مي‌دادند.

براي جلوگيري از بازگشت به حالت قبل، مکلود به كارمندان وعده داد در صورتي‌كه فروشگاه‌ها را با پشتوانه مالي قوي و ایمنی بالا به مالكين جديد واگذار كنند به آنها پاداش نگهداري خواهد داد. وی مي‌گوید: «كاركنان انگيزه قوي پيدا كردند تا از سالم بودن مسیر کارها اطمینان حاصل کنند.»

ايجاد احساس خوب در افراد نسبت به كارشان، ابزار مهمي در پايداري حركت ايجادشده مي‌باشد. مکلود مي‌گوید: «افراد براي ساده كردن و بهتر كردن كارها پاداش مي‌گرفتند. اهميت همراهي،‌ همدلي و رفيق بودن با كارمندان اگر بيشتر از پاداش مالي نباشد، كمتر هم نيست.»

افراد از رهبران خود انتظار برخورد روشن و واضح دارند

ساختار سازماني BP به فراهم شدن بستر لازم برای تغيير بسيار كمك كرد. مکلود مي‌گوید: «ما افرادي داشتيم كه مي‌دانستند ظرف 18 ماه آينده بايد مجموعه را ترك كنند و با انگيزه در تمام دوران كار كردند؛ چراكه ما با آنها بسيار روراست بوديم.

افراد از رهبران خود انتظار برخورد روشن و واضح دارند. برنامه‌ريزي براي كاهش ريسك در حالي كه گروه تركيب جديدي را ايجاد مي‌كرد، بسيار حياتي بود. ما نقشه‌هاي بسياري كشيديم و برنامه‌هاي خود را قبل از اينكه در بازار اجرا كنيم، امتحان كرديم.

در نهايت، بررسي‌هاي متوالي نشان داد كارمندان در طول دوره تغيير، عمليات را تسهيل كرده و آن را ارتقا بخشيده‌اند، كاهش هزينه‌ ناشی از این امر معادل 700 ميليون دلار در سال بود. فروختن فروشگاه‌ها به تنهايي 1/2 میلیارد دلار به سرمايه BP اضافه كرد. طبق گفته مكلود، بررسي‌هاي متوالي نشان‌دهنده ارتقاي وجدان كاري و اخلاقي بود، با اينكه 70% افراد مي‌دانستند كار خود را از دست خواهند داد.

او مي‌گوید: «چيزي كه بيش از همه به آن افتخار مي‌كنم اين است كه چگونه افراد ما واكنش نشان دادند. شما به عنوان يك رهبر مي‌توانيد كارهاي خارق‌العاده‌اي انجام دهيد و اين كار را مي‌توانيد به نحوي انجام دهيد كه افراد احساس ارزش و احترام كنند.»
در آخر مكلود گفت: «نه تنها شركت‌ها، بلكه اقتصاد جهاني به رهبراني وابسته است كه دور باطل را مي‌شكنند. اقتصاد به کسب‌وکارهایی نياز دارد كه دليل به وجود آمدن آنها و مدل تجاري‌شان مشخص بوده و داراي مقياس‌هايي باشند كه مشخص مي‌كند چه زماني نياز به اصلاح دارند. ما به سازمان‌هايي نياز داريم كه پيشرفت مداوم را در مسيري قابل پيش‌بيني مديريت كنند.»

 

برای تغییر آماده شویم

 

اولين قدم براي ايجاد يك تغيير خلق، آگاهي كامل از نياز به تغيير است. آگاهي اولين عنصر مدل آدكار است و زماني به دست مي‌آيد كه هر فرد از طبيعت تغيير، دركي صحيح داشته باشد و از دلايل نياز و ريسك‌هاي احتمالي مقاومت در مقابل تغيير نيز آگاه باشد.
برآورده‌سازي نياز انسان‌ها براي اينكه جواب چراهاي خود را بگيرند، امري ضروري در مديريت تغيير است. با مشاهده اولين نشانه‌هاي تغيير، افراد براي يافتن جواب سوال‌هاي خود به تكاپو مي‌افتند.

با اعمال يك تغيير در محيط كار، كارمندان شروع به پرسيدن سوال‌هايي از دوستان، همكاران و سرپرستان بخش مي‌كنند. سوال‌هايي از اين دست كه چرا اين تغيير لازم است؟ چرا الان بايد اين تغيير انجام شود؟ چه ايرادي در كاري كه در حال حاضر انجام مي‌دهيم وجود دارد؟ چه اتفاقي مي‌افتد اگر اين تغيير انجام نشود؟
در تمامي 2005 موردكاوي صورت گرفته در بين 411 شركتي كه در حال اعمال تغييرات اساسي بودند، اولين دليل اجتناب و مقاومت افراد در مقابل تغيير كمبود آگاهي از دلايل اعمال تغيير نشان داده شد.

مديران پروژه‌هاي تغيير مي‌گويند كه مديران نيز مانند كارمندان به دنبال يافتن دلايل تجاري براي اعمال تغيير هستند تا بتوانند تغيير را بهتر درك كرده و خود را در مسير آن قرار دهند. وقتي از مديران پروژه پرسيده شد كه چه پيام‌هايي از همه مهم‌ترند تا با كارمندان در ميان گذاشته شوند، آنها پاسخ دادند: «انتقال پيام نياز يك شركت به تغيير.»
با وجود اين، برخي از مديران بر اين باورند كه توضيح تك تك دلايل پشت هر تغيير براي كارمندان الزامي نيست. آنها معتقدند كه كارمندان موظفند كه وظايف شغلي خود را تمام و كمال انجام داده و در صورت ايجاد تغييري در وظايف كار، تنها بايد به انجام كار جديد خود بسنده كنند و پيگير دلايل نشوند.
وقتي سازماني كنترل شديد بر رفتارها و گزينه‌هاي خود دارد، اين نقطه نظر در مورد تغيير، چندان مشكل‌ساز نخواهد بود. مثلا ماموران اورژانس‌هاي پزشكي يا ماموران آتش نشاني، پروتكل‌ها و سلسله مراتب خاصي براي خود دارند. وقتي نياز به يك تغيير در نحوه برخورد با يك موقعيت اورژانسي ويژه ديده مي‌شود، ماموران نجات به جاي بحث و جدل تنها موظف هستند دستورات را اجرا كنند.

اين موضوع در مورد سربازاني كه در شرايطي بحراني در حال انجام وظيفه هستند نيز صدق مي‌كند. البته در شرايط ويژه كه زمان در آنها نقش مهمي دارد، استثنا‌هايي پيش مي‌آيد. در اغلب محيط‌‌هاي كاري كه كيفيت انجام كارها خوب و قابل تقدير است، ديده مي‌شود كه ميزان كنترل سازمان بر روند كار روزانه كارمندان بسيار پايين بوده است.

به طور مثال كارمندان كارخانه‌هاي توليدي كه تكنيك شش‌سيگما را اجرا مي‌كنند، خود در پيشبرد كيفيت كارشان مؤثرند. اين كارمندان مالكيت محصولات كارخانه و راه‌هاي توليد آن را به عهده مي‌گيرند و به نوعي مسووليت نتايج كارهاي خود را شخصا مي‌پذيرند. در چنين شرايطي كنترل سيستم سازمان بر كارها و اعمال روزانه كارمندان بسيار ضعيف است و چنانچه دستور اعمال تغيير از بالا صادر شود، اينان افرادي هستند كه مي‌پرسند «چرا».
ميزان كنترل سازمان بر فعاليت‌هاي روزمره كارمندان با تجربه به مراتب كمتر است. در عصر اطلاعات، تعداد كارمندان تحصيل كرده و جابه‌جا شونده در شركت‌‌ها، بيش از گذشته شده است. چنانچه اين كارمندان دلايل نياز به تغيير را درك نكرده يا با آنها موافق نباشند، مي‌توانند مانع نيرومند و دشواري براي ايجاد تغيير در سازمان به شمار آيند. براي آگاه‌سازي، تنها ارتباطات موثر و صحيح كافي نيست.

عوامل ديگري نيز در افزايش درك افراد از نياز به تغيير موثر هستند. يكي از اين عوامل نظر فرد در مورد وضعيت فعلي است. نحوه برخورد و واكنش انسان‌ها در برابر پيام‌هاي آگاهي‌بخش و ميزان مخالفت و مقاومتي كه از خود نشان مي‌دهند كاملا مرتبط با احساس آنها از وضعيت فعلي‌شان است.

آنها هرچقدر راحت‌تر و وابسته‌تر به وضعيت كنوني خود باشند، مقاومت بيشتري در مقابل تغيير بروز مي‌دهند و برعكس. عامل بعدي برداشت فرد از مشكلات است، اين عامل به شيوه شناخت هر فرد بستگي دارد كه چگونه اطلاعات جديد را در مقابل نقطه‌ نظرات فعلي خود قرار دهد.

هريك از ما به هنگام پردازش اطلاعات يا برخورد با مشكلات، شيوه، سبك و زمان خاص خود را داريم. اين امر بيانگر اين حقيقت است كه برخي اوقات اطلاع‌‌رساني وسيع يا ارتباطات تنگاتنگ هم نمي‌توانند آگاهي لازم براي اعمال تغيير را به وجود آورند.
ديگر عامل دخيل در آگاه‌سازي مؤثر، اعتبار فردي است كه نقش پيام‌رسان را در قضيه آگاه‌سازي ايفا مي‌كند. اين فرد در ميزان مقبوليت و اعتبار اطلاعات براي گيرندگان پيام از اهميت بالايي برخوردار است. وجود اطلاعات تحريف شده و نادرست نيز مي‌تواند فرآيند آگاه‌سازي را مختل كند، چرا كه رواج شايعات به ايجاد شك و ابهام در ميان كارمندان مي‌انجامد.

آخرين عامل تاثيرگذار بر فرآيند آگاه‌سازي، به نوع دلايل مطرح شده در مقابل تغيير مربوط مي‌شود. اگر دلايل ذكر شده براي تغيير بحث‌برانگيز باشند، زمان مورد نياز پروسه آگاه‌سازي طولاني‌تر خواهد شد و چه بسا در بعضي موارد، تعدادي باز هم دلايل نياز به تغيير را معتبر نخواهند دانست.

 

منبع: كتاب آدكار تكنيك‌هاي كاربردي تغيير

 

تصمیمات موفق در زندگی

 

ترجمه : محسن رنجبر

 

اين كه به كسي بگوييم هوشمندانه‌تر كار كن، مثل آن است كه به او بگوييم شادتر، سالم‌تر و ثروتمندتر باش. اين كه تنها هدف را تكرار كنيم، كمك بزرگي به حساب نمي‌آيد. آنچه واقعا موردنياز است، طرح و برنامه‌اي براي دستيابي به هدف مي‌باشد.
اگر درك افراد از اقتصاد واضح و عميق باشد، بسيار براي آنها راه‌گشا خواهد بود. اين درك به ما كمك خواهد كرد تا در اتخاذ تصميمات بزرگ در تمام جنبه‌هاي زندگي‌مان، چه جنبه‌هاي شخصي و چه وجوه كاري موفق باشيم. در اين جا بر جنبه‌هاي كاري زندگي تمركز خواهيم كرد.
تا به حال از بسياري از صاحبان يا مديرهاي بنگاه‌ها شنيده‌ايم كه مي‌خواهيم درآمد سالانه بنگاه خود را دو برابر كنيم. آيا اين حرف، معقول است؟

اگر پاسخ اين سوال يك كلمه باشد، آن خير است. مگر آنكه درآمد هدف غايي و بت آنها باشد. منظور واقعي آنها اين است كه مي‌خواهند سود خود را بالا ببرند. آيا اين هدف، واضح است؟

بله، اين هدفي واضح و روشن است. با اين حال، بسياري از تصميم‌گيران بنگاه‌ها وقتي مي‌شنوند كه هدف، افزايش درآمدها است حتي اگر سود كاهش يابد، به دنبال راه‌هايي براي بالا بردن درآمد خواهند رفت. در صورتي كه اگر تفكر افراد اندكي واضح‌تر و گسترده‌تر باشد، تفاوت بزرگي را به دنبال خواهد داشت.
البته حتي اگر هدف تصميم‌‌گيران، افزايش سود باشد، مي‌بايست چندين مرحله و شايد چندين قاعده براي دستيابي به چنين هدفي داشته باشند. چگونه مي‌توان سود بنگاه را افزايش داد؟

به نظر منطقي مي‌رسد كه برآوردن نيازهاي مشتريان، يك راه براي رسيدن به اين هدف است. خود اين پاسخ را نيز بايد جزئي‌تر كرد. چگونه مي‌توان مشتري‌ها را راضي كرده و نيازهاي آنها را برآورده نمود؟
اين جا است كه نقطه‌نظرات مطرح شده دچار ابهام مي‌شود. عنوان شده كه بايد فرض كنيم مصرف‌كننده هميشه درست مي‌گويد، نيازهاي او را برآورده ساخته و وي را راضي ‌كنيم. صاحبان بنگاه‌ها غالبا اين نكته را به كارمندان خود آموزش مي‌دهند و اغلب داستاني ساختگي را بازگو مي‌كنند.

داستان درباره زني است كه چهار تاير را به كارخانه نوردستروم «بازگرداند» و در قبال آنها، «بازپرداختي» دريافت نمود. نكته مطرح شده اين است كه چرا در اين جمله از گيومه استفاده شده؟ نوردستروم، تاير نمي‌فروشد و تا به حال هيچ گاه اين كار را نكرده است. با اين حال، اين قصه خرده‌فروشي، طوري گفته مي‌شود، كه گويي نوردستروم در بازاريابي ايده‌اي بكر و عالي را به كار مي‌گرفته است.
اما حتي در صورتي كه اين داستان واقعيت داشت، آيا سياست نوردستروم در بازگرداندن وجه، سياستي درست بوده است؟ در رابطه با اثرات انگيزشي چنين كاري فكر كنيد. تصور كنيد كه اگر شايعه مي‌شد كه نوردستروم، حتي بابت كالاهايي كه آنها را نفروخته، بازپرداخت مي‌دهد، مجبور بود با چه انبوهي از كالاهاي عجيب و غريب سرو كار داشته باشد. همچنين، نوردستروم مجبور مي‌شد از كسب‌وكار واقعي خود منحرف گردد.
به عنوان مثالي ديگر، شرايطي را در نظر بگيريد كه همكارم در مقام مشاور در شركت مشاوره‌اي با آن روبه‌رو شده بود. يكي از مشتريان وي، خواسته بود كه فروش محصول جديدش را براي او تخمين بزند. اين مشتري، اميدوار بود كه ساليانه 200ميليون دلار فروش داشته باشد. اما هوپر، به خاطر آنكه آن كالا تنها براي بخش كوچكي از بازار مناسب بود، فروش سالانه آن را تنها به ميزان 17ميليون دلار تخمين زده بود.

اين امر سبب شد كه به CEO و تيم مديريتي، گزارش نامناسبي ارائه گردد، هوپر را به دليل اين گزارش شديدا سرزنش كردند، چرا كه «ايده‌هاي خلاقانه‌اي» براي برطرف كردن مشكل ارائه نكرده است و او را از اتاق هيات مديره بيرون كردند.
چند سال بعد اين كالا به بازار عرضه شد و ميزان فروش آن، تنها به اندازه 8درصد بيش از مقداري بود كه هوپر پيش‌بيني نموده بود. اين ميزان اختلاف در مورديك پيش‌بيني، به حدي است كه مي‌گويند فرد پيش‌بيني‌كننده درست به وسط خال زده است. از سوي ديگر مقدار تخمين زده شده توسط آن مدير اجرايي، حدود 1000درصد بالاتر از مقداري بود كه در عمل به دست آمد.
آيا در اين شرايط، آن مشتري خوشحال بود؟

معلوم است كه نه! آيا هوپر و همكارانش، كار درستي انجام داده بودند؟ بله، كار آنها درست بود. آنها از آن به بعد نيز همان كار را كردند. در صورتي كه آنها در مقابل انتظارات غيرمنطقي مشتري خود سر تعظيم فرود مي‌آوردند، شهرت و اعتبارشان صدمه خورده و نمي‌توانستند به ارائه خدمات ارزشمند خود به تمامي مشتري‌ها، حتي به مشتري‌هاي غيرمنطقي ادامه دهند.
ديدگاه ديگر در باب انجام درست كار آن است كه افراد بايد در انجام حرفه خود صداقت داشته و با شرافت كار كرده و به قول خود عمل نمايند. ما نيز به اين ديدگاه اعتقاد داريم. جالب آن است كه بارنوم هم چنين باوري دارد.

او كسي است كه بخش اعظمي از شهرتش به اين جمله مربوط است: «در هر دقيقه، يك آدم‌ هالو به دنيا مي‌آيد». اين جمله‌اي مردم‌پسند و فريبنده است، اما بارنوم هرگز چنين حرفي را به زبان نرانده است.


حقيقت آن است كه بارنوم، در اوايل دوران شغلي خود به نكته‌اي مهم در باب مسائل مالي رسيد. وي متوجه شد كه تقريبا همه برنامه‌ها و طرح‌هايش عاقبت خوبي نداشته و نهايتا به ضرر وي تمام مي‌شوند و سبب مي‌گردند كه درآمدش، به ميزان ناچيز 4دلار در هفته كاهش يابد. با اين حال آن چه سبب ثروتمند شدن وي گرديد، تقريبا به كلي ناشي از فعاليت‌هاي مشروع و قانوني او بود.

جان مولر مي‌نويسد: «كشف بزرگ بارنوم، اين نبود كه چنين رفتارهايي غيراخلاقي هستند، بلكه اين قبيل كارها را از ديدگاه كسب‌وكار، احمقانه مي‌دانست.»
بارنوم معتقد بود كه صداقت، باعث مي‌شود كه كسب‌وكارش دقيق و درست گردد و اين باور وي همان چيزي است كه من در اين جا بيان مي‌كنم. همان طور كه بارنوم گفته است:
«هر كس كه صادقانه عمل نكند، خيلي زود شناخته خواهد شد و آن گاه، ‌وقتي كه معلوم شود وي به اصول پايبند نيست، تقريبا تمامي مسيرها به سوي موفقيت، براي هميشه به روي او بسته خواهد شد.» وي چنين نتيجه مي‌گيرد كه «حتي اگر بخواهيم بسيار خودخواهانه رفتار كنيم، صداقت بهترين نوع رفتار خواهد بود.»
اگر چه ممكن است پذيرش اين حرف براي خيلي‌ها سخت باشد، اما بايد گفت كه بارنوم واقعا شايسته تحسين است،‌ نه به اين خاطر كه نرخ تولد افرادهالو را مي‌دانست، بلكه به اين دليل كه دريافته بود كه پول در آوردن به صورت صادقانه، راحت‌تر از كسب درآمد بدون صداقت است.

او تا آن جا پيش رفت كه نوشت: «اي احمق بيچاره! نمي‌داني سخت‌ترين كار در زندگي آن است كه بخواهي با بي‌صداقتي پول درآوري!» براي آن كه ازتجربه بارنوم منتفع شويم، دو تكنيك پيشنهاد مي‌كنم.

يكي از آنها به شركت داروسازي مرك و شركا بازمي‌گردد، كه به مدت هفت سال در رده‌بندي مجله فورچون (Fortun) عنوان تحسين شده‌ترين شركت آمريكا را به خود اختصاص مي‌داد. سياست غيررسمي اين شركت، آن بود كه از گرفتاري‌هاي اخلاقي اجتناب ورزد. «از خودتان بپرسيد كه اگر سياست‌ها يا رفتارهاي اخيرتان در صفحه اول نيويورك تايمز چاپ بشود، چه احساسي خواهيد داشت. اگر احساس غرور و افتخار نخواهيد كرد، آن كار را انجام ندهيد.»
شما نيز همين را امتحان كنيد، آن گاه متوجه خواهيد شد كه چه نظر روشن‌ و واضحي درباره اقدامات مشكوك و سوال برانگيز خود خواهيد داشت.
دومين تكنيك آن است كه با استانداردهايي بالاتر از آن چه روزگار مي‌طلبد، زندگي كنيم. با گذشت زمان، استانداردها و معيارهاي جديدي بروز پيدا مي‌كنند. اين امر خود دليلي است بر آن كه تكنيك دوم، ايده مناسبي است.

 

 

بحران بیزاری از شغل

 
 
حسین عابدی
 
آيا از آن دسته افرادي هستيد كه با شعار «روز از نو روزي از نو»، روز و شب، ماه‌ها يا حتي سال‌هاي عمر خود را به شغلي كه فكر مي‌كنيد بيش از حد يكنواخت و ملامت‌آور شده،سپري كرده‌ايد؟ آيا كليشه‌هايي همچون انگيزه شغلي، اميد به ارتقاي حرفه‌اي و... براي شما مفهوم خود را از دست داده است؟ آيا تنها نياز به درآمد يا اجبار به تامين معاش است كه شما را از خانه به محل كار مي‌كشاند؟
اگر پاسخ شما به اين پرسش‌ها و پرسش‌هاي مشابه، مثبت است بايد گفت شما هم دچار دلمردگي شغلي شده‌ايد؛ بحراني كه بسياري‌ از افراد تا زمان بازنشستگي به آن گرفتارند؛ اما از مواجهه با آن مي‌هراسند.

آيا تاكنون به يك خانه‌تكاني شغلي فكر كرده‌ايد تا آن را براي غلبه بر دلمردگي شغلي، براي خود تجويز كنيد؟ اگر اينچنين است ترديد به دل راه ندهيد و براي غلبه بر اين كسالت و خمودگي، عزم خود را جزم كنيد.

آقايx ، سي و سه ساله، مشاور خوشنامي است كه در يك شركت معتبر بين‌المللي كار مي‌كند؛ اما از يك سال پيش تاكنون حس مي‌كند كه يك نوع دلمردگي شغلي او را از پاي درآورده است. او از يكنواختي شغل خود به تنگ آمده است. از اين‌كه مجبور است نصف زندگي خود را در هواپيما و در جابه‌جايي بين كشورهاي مختلف بگذراند، خسته شده است. فكر كردن به اين‌گونه سفرها كه زماني براي او جاذبه‌هاي كارش به شمار مي‌آمد، اكنون او را فرسوده كرده است.

همسرش از اين‌كه او را نمي‌بيند، دائم شكايت دارد و او خود از اين‌كه نمي‌تواند زمان كافي را با همسر و دختر 4 ‌ساله‌اش بگذراند، احساس ندامت مي‌كند و به خود سركوفت مي‌زند. او دائم به خودش و همسرش مي‌گويد اين وضعيت تا ابد دوام نخواهد داشت و پروژه بعدي او، آخرين پروژه‌اي خواهد بود كه بايد براي آن به سفري دور و دراز تن دهد.با اين حال، يك شب هنگام بازگشت از يك ماموريت كاري و در حين پرواز، به نوعي روشن‌بيني رسيد. او به اين نتيجه رسيد كه هميشه تا كار هست؛ اين‌گونه ماموريت‌هاي كاري هم كه لازمه مسافرت‌هاي طولاني‌مدت اوست؛ وجود خواهد داشت و اگر به نجات زندگي خانوادگي خود علاقه‌مند است، نبايد به اين وضعيت ادامه دهد.

پس از اين افكار، آقاي x براي خودش فهرستي از آرزوهايش را نوشت. او به دنبال كاري بود كه زمان كارش دست خودش باشد و لازم نباشد به سفرهاي زيادي برود و كمتر از شغل فعلي استرس‌زا باشد. ظرف چند ماه، كار ديگري مشابه كار فعلي‌اش به او پيشنهاد شد؛ اما در يك شركت مشاوره داخلي و با حقوقي كمتر. شغل جديد، همان فهرست آرزوهاي او بود؛ اما آقايx هنوز دودل بود و از همين رو تصميم گرفت با گرفتن يك مرخصي چندروزه به آينده خود بهتر بينديشد و از راهنمايي و مشاوره دوستان و آشنايان خود بهره‌مند شود. او سرانجام شغل... را در پيش گرفت؛ به نظر شما شغل اول يا دوم؟

 

منشأ بحران شغلي

 

عوامل زيادي مي‌توانند در به وجود آوردن بحران يا دلمردگي شغلي موثر باشند. شايد قرار بوده پاداش يا ارتقاي شغلي دريافت كنيد؛ اما چنين نشده و سهم شما را به همكارتان بخشيده‌اند يا شايد همچون آقايx ، در مواجهه با شرايط اجباري قرار گرفته‌ايد كه قدرت تصميم‌گيري را از شما سلب كرده است.

بحران شغلي ممكن است به دلايل مختلفي ايجاد شده باشد؛ اما نكته مهم هوشياري شما نسبت به آن و واكنش درست شما در برابر آن است. بايد گفت در بيشتر مواقع، عوامل خارجي در ايجاد بحران شغلي دخيل هستند؛ اما بايد دانست كه اين بحران، بيشتر به واسطه عوامل دروني آدم، شدت و ضعف مي‌يابد.

بحران‌هاي شغلي بر اثر تضاد يا كشمكش موجود ميان انگيزه‌هاي شما براي كار و ارزش‌هاي شخصي كه براي خود تعيين كرده‌ايد، به وجود مي‌آيند. به عنوان مثال عشق به ترقي حرفه‌اي و مواجهه با چالش‌هاي جديد، گاهي در وجودتان با عشق به سپري ‌كردن اوقات بيشتر با خانواده، در تضاد قرار مي‌گيرد. گاهي نيز بي‌آن‌‌كه خودتان بدانيد، وارد مرحله جديدي از زندگي‌تان شده‌ايد و آنچه زماني مهم مي‌پنداشتيد، ديگر چندان باارزش و بااهميت نيست.

افرادي كه دچار بحران شغلي هستند، چنانچه با دقت بيشتري به وضعيت خود بنگرند، خواهند فهميد پيش از وقوع اين بحران يا دلمردگي، علائمي هشداردهنده وجود داشته كه از آن غافل بوده‌اند يا نسبت به آن بي‌اعتنايي پيشه كرده‌اند.

اين علائم هشداردهنده ممكن است اوايل به صورت حس غريب نارضايتي از محيط كار و همكاران بروز كند و مورد بي‌اعتنايي واقع شود. سپس لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه فرد از خواب برمي‌خيزد و حس مي‌كند از كارش نفرت دارد و ديگر حاضر نيست در محيط كارش حاضر شود. افرادي كه دچار دلمردگي كاري مي‌شوند، انتظار دارند همه علائم به صورت ناگهاني و شديد بروز كند، غافل از اين‌كه انگيزه كاري بتدريج به وجود مي‌آيد و به يك اشاره در وجود فرد از ميان مي‌رود.

آيا هيچ‌يك از علائم زير را در وجود خود حس كرده‌ايد؟ همه اين علائم، دلالت بر آغاز يك بحران كاري و دلمردگي در محيط كار دارد و اگر مورد بي‌اعتنايي واقع شوند، شما را به بن‌بست خواهند رساند.

- صبح‌ها از فكر رفتن به سر كار، حالتان به هم مي‌خورد.

- از آدم‌هايي كه با آنها كار مي‌كنيد، دل‌خوشي نداريد و دوست نداريد وقت خود را با آنها سپري كنيد.

- رئيس خود را دوست نداريد.

- كسل شده‌ايد. حوصله نداريد و خود را از انرژي، تهي مي‌بينيد.

- احساس بي‌كفايتي، عجز يا شكست مي‌كنيد.

- دوست نداريد با كسي درباره كارتان و مسووليت‌هايي كه به‌عهده داريد، حرف بزنيد.

- پايان هر هفته‌، احساس سبكي مي‌كنيد و بي‌صبرانه منتظر تعطيلات آخر هفته هستيد؛ هرچند برنامه خاصي هم نداريد.

- دائم به انتخاب‌هايي كه در گذشته انجام داده‌ايد، فكر مي‌كنيد و ذهنتان مورد هجوم افكار قرار مي‌گيرد.

- حس مي‌كنيد بقيه مردم شادتر از شما هستند.

- همواره حس بدي در خود داريد، مبني بر اين‌كه چيزي كم و كسر است.

- حس مي‌كنيد كاري كه انجام مي‌دهيد، بي‌معني است.

- بي‌دليل از دست ديگران (همكاران) به خاطر ارتقاهاي شغلي كه حقشان بوده، عصباني و دلخور هستيد.

- در هر لحظه به دنبال كوچك‌ترين بهانه براي اثبات بي‌فايده بودن كارتان به خودتان هستيد.

- خود را به بي‌خيالي مي‌زنيد، اگرچه واقعا نمي‌توانيد.

 

 

راههای رونق کسب و کار (قسمت اول)

 
 
حسین عابدی
 
ارزش كار خود را بالا ببريد و به همان اندازه شاهد رونق حرفه خود باشيد. آدم‌هاي موفق در يك محيط كاري جديد به شغل خود همانند يك محصول مهم تجاري مي‌نگرند، هرگز ارزش‌هاي آن را دست كم نمي‌گيرند و بخوبي آگاهند تا زماني در محيط كارشان ارزشمندند كه بتوانند سودآوري داشته باشند، چه براي خود و چه براي شركت يا كارفرمايي كه براي آن كار مي‌كنند.

يك محصول، زماني در بازار پرفروش مي‌شود كه از كيفيت خوب، تبليغات، بازاريابي قوي و چندين فاكتور موثر ديگر در جلب توجه مشتري برخوردار باشد و افراد نيز زماني مي‌توانند شاهد رونق حرفه خود باشند كه ارزش كار خود را بالا ببرند، براي بالا بردن توانايي‌هاي خود بكوشند، درباره توانايي‌هاي خود تبليغ كنند و در محيط كار انعطاف‌پذير باشند.

براي نيل به همه اين اهداف، آدم‌هاي موفق همچنين مي‌دانند كه تابع بازار خود هستند و اين بازار جايي نيست جز سازمان، شركت يا كارفرمايي كه براي آن كار مي‌كنند.

آنها بايد از تمام جوانب كاري شركتي كه براي آن كار مي‌كنند؛ آگاه باشند و به نوع مهارت‌هاي خود، تقاضا براي آن مهارت‌ها و توانايي‌هاي تغيير و تحولات مختلف در محيط كارشان و پروژه‌هايي كه در ارتباط با شغلشان است، آشنا باشند. با آگاهي از همه اين عوامل، آنها بايد درصدد بالا بردن ارزش كار خود باشند.

براي اين كار بايد از همه مهارت‌هاي خود به‌نحو‌ عالي استفاده كنند، درصدد يادگيري مهارت‌ها و تجربه‌هاي جديد باشند و بتوانند خود را با شرايط جديد كاري و تغيير و تحولات سازماني منطبق كنند.

 

به ابزارهاي خود اعتماد داريد؟

 

وقتي كسي را براي انجام كاري (همچون كارهاي مختلف تعميراتي و غيره) استخدام مي‌كنيد؛ دوست داريد كه او از بهترين و روزآمدترين ابزارهاي لازم در كارش استفاده كند تا پولي كه به او مي‌پردازيد هدر نرود و حتي در آينده مشتري دايمي او شويد، چنين مثالي درباره شما نيز صدق مي‌كند.

ابزار كار شما آن چيزي است كه مي‌دانيد و چگونگي انجام كاري كه به شما محول شده. دستمزد شما بر مبناي ارزش‌هاي فعلي دانش و مهارتتان است.

امروزه مهارت‌ها و فناوري‌هاي جديد، با سرعتي بيش از گذشته، در حال ورود به بازار و معرفي به مشاغل مختلف هستند.

بنابراين مطمئن باشيد كه كس ديگري در جايي ديگر، مشغول يافتن راهي بهتر، موثرتر، سريع‌تر و حتي كم‌هزينه‌تر براي انجام كاري است كه شما در حال حاضر آن را انجام مي‌دهيد.

به خاطر داشته باشيد، اگر نتوانيد از مهارت‌ها و تكنولوژي‌هاي جديد در كار خود استفاده كنيد يا دانش خود را روزآمد كنيد؛ همكاران و رقباي شما اين كار را خواهند كرد و شما از قافله عقب خواهيد ماند.

در اين زمينه به مثالي خوب اشاره مي‌كنيم. زماني انجام كارهاي مختلف گرافيكي به صورت دستي و با داشتن ذوق و سليقه لازم از سوي گرافيست امكان‌پذير بود، اما امروزه با ورود كامپيوتر در همه عرصه‌ها، كارهاي گرافيكي راحت‌تر انجام مي‌گيرد. در اين ميان، با توجه به برنامه‌هاي مختلفي كه براي انجام كارهاي گرافيكي با كامپيوتر به بازار عرضه شده، برگ برنده دست كسي است كه بيشترين احاطه را بر برنامه‌ها داشته باشد و بتواند از هر يك از آنها در جاي لازم استفاده كند.

به خاطر داشته باشيد كه مهارت‌ها، قابليت‌ها و توانايي‌هاي ما تا زماني با ارزش هستند كه كسي حاضر باشد براي استفاده از آنها پول پرداخت كند. شركت‌ها و كارفرمايان امروز در بازارهاي جهاني براي روزآمدترين مهارت‌ها و دانش كار، پول پرداخت مي‌كنند؛ بنابراين براي رقابت در عرصه بين‌المللي، بايد بتوانيد خود را «مجهزتر كنيد و نه فقط «مجهز.

چرا كه در غير اين صورت، فرد ديگري با شرايط بهتري نسبت به شما از راه خواهد رسيد و جايگزين شما خواهد شد.

 

ادامه دارد

 

 

تغییر کنیم

 

هر انسانی که پا به جهان هستی می گذارد، دارای حق حیات است. حق حیات، فطری، ذاتی و طبیعی است. انسانها برای احقاق حق و پاسداری از این ارزش و حق فطری، کار و تلاش می کنند و با بهره گیری از ثمره کار و تلاش شبانه روزی حیات خود را تضمین و زندگی را آنگونه که می خواهند سامان می بخشند.

از همین رو، برخی از جامعه شناسان بر این باورند که انسان موجودی اقتصادی است که عرصه معیشتی او بر سایر عرصه ها تقدم و برتری دارد.

انسان اقتصادی در جستجوی رفاه و آسایش، به صحنه جامعه و کسب و کار می آید. عرصه ای که ویژگیها و خصوصیات آن بطور مستمر درحال تغییر است. در نتیجه ارتباط با این محیط متغیر مستلزم تغییرات در انسان است. زیرا این تغییرات برای بقا و حفظ کارآمدی انسان در ساماندهی مطلوب حیات خویش ضروری است.

مازلو روانشناس نامدار آمریکایی انسان را موجودی تعریف می کند که به لحاظ روانشناختی به پیشرفت و انجام بهتر وظایف تمایل دارد. به بیان دیگر می توان گفت که در اینجا رابطه ای دوسویه بین انسان و محیط برقرار می شود.

به بیان دیگر انسانها تغییر و پیشرفت می کنند و با تغییر خود، محیط را تغییر می دهند و به تبع این تغییرات مسایلی برای انسان به وجود می آید و انسان در رویاروئی و حل و فصل این مسایل، مجدداً تغییر می کند.

افزون بر این باید بخاطر داشت که تغییر شخصی مستلزم رها کردن امور و دلبستگی هایی است. این وانهادن دلبستگی ها، بخش دردناک فرایند تغییر است، ولی اگر به موقع و درست انجام شود، پیامد و جانشینی مطلوب تر دارد.

به همین خاطر همه افراد تغییرات را دوست دارند، و در عین حال از آن بیمناکند زیرا در فرایند تغییر، همواره عادتها، انگاره ها، موقعیتهـا و به طور کلی وضعیت موجود را رها می کنیم تا به دستاوردهایی بهتر و ارضا کننده تر برسیم.

فرایند تغییر با احساس نارضایتی از وضعیت نامناسب و ناراحت کننده کنونی آغاز می شود. در چنین شرایطی معمولاً انسان وضعیت مطلوب را در ذهن خویش تصور می کند و اراده خود را برای رسیدن به آن به کار می برد.

از آنجا که هیچ تغییری بدون اقدام میسر نیست، لذا مرحله بعدی تغییر، تلاش عملی است که اگر با موفقیت صورت گیرد، تغییرات به انجام رسیده است. در همین راستا روانشناسان بر این باورند که حتی اگر در وضعیتی نامطلوب نباشیم، لازمست برای بهتر شدن تغییر کنیم.

مثلاً اگرچه از موقعیت خود به عنوان یک کارمند ساده راضی هستیم، ولی می توانیم با تغییراتی به موقعیت مدیر ارتقاء یابیم و یا از سمت مدیر مؤسسه به مقامی بالاتر در اجتماع برسیم.

متاسفانه فرایند تغییرات شخصی همواره با موفقیت همراه نمی باشد. در این مسیر، معمولاً اشتباهات و تصورات غلطی وجود دارد که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:

- تغییر و تحول خود را به دیگران وابسته کردن، بدین معنا که برخی از افراد تغییر را دوست دارند اما مجوز برای حرکت و تغییر را در دست دیگران می بینند.

- معضل بعدی که بر سر راه تغییر است، محال دانستن دستیابی به وضعیت دگرگون شده جدید است.

- افزون بر این تغییرات انبوه و گسترده را به جای تغییرات منفرد انتظار داشتن نیز مانعی بر سر راه تغییر و تحول تلقی می گردد.

- از دیگر موانع تغییر می توان به تصور مبهم از تغییرات اشاره کرد، زیرا برخی درباره تغییر کلی گوئی می کنند و طرحی مشخص برای آن ندارند از این رو، تغییرات را غیر قابل سنجش می انگارند و سرانجام آنکه برخی تغییر را به آینده ای دور موکول می کنند، این افراد معمولاً اظهار می دارند فعلاً آمادگی برای تغییر و پذیرش آن وجود ندارد.

 

خوشبختانه در مقابل این عوامل بازدارنده و شکست آفرین، نکاتی راهگشا نیز وجود دارد:

- می توان حوزه مشخص و محدودی را برای تغییر، شناسایی و انتخاب کرد. الگـوهای جدید فکری و رفتاری را باید به طور شفاف تعریف کرد که مصداق تغییر هستند.

در هر صورت با تلفیق هر دو نظر می توان چنین نتیجه گرفت فرد و جامعه در ایجاد تغییرات نقش دارند و انسانها با کار و تلاش و ایجاد تغییرات مطلوب در محیط اجتماعی و خود روند زندگی را پربارتر و زیباتر می سازند.

در این راستا افراد باید تغییرات خود را مورد بازبینی و ارزیابی مستمر قرار دهند و از پیشرفت آن مطمئن شوند و برای تغییرات مثبت، به خود پاداش مناسب دهند.

همانطور که مطرح شد مقدم ترین حق انسان، حق حیات است و انسانها برای دستیابی به حیات بهتر و مطلوب تر است که خود و جوامع خود را تغییر می دهند؛ بدین طریق که در گذر زمان، سازگاری خویش را با دنیای بیرون افزایش می دهند و بر تسلط خود بر آن می افزایند.

اما آیا حق حیات،تکلیف نیز تلقی می گردد؟ یعنی انسانها مکلف به تغییر و تلاش برای حیات بهتر هستند؟ یا آنکه تغییر نکردن و خود را با شرایط جدید تطبیق ندادن نیز حق مردم است؟

رویکردهای نظری متفاوتی برای تبیین و معنابخشی به تغییرات اجتماعی وجود دارد. یک سؤال مطرح در تغییر اجتماعی چنین است:

ما تا چه اندازه انسانی تلاش گر و خلاق هستیم و شرایط زندگی خود را فعالانه تغییر می دهیم. یا به عکس، چه میزان از تغییرات ما و به طورکلی آنچه انجام می دهیم نتیجه کنش نیروهای اجتماعی است که در پیرامون ما قرار دارند و مستقل از اراده ما عمل می کنند.

این مسأله همواره میان جامعه شناسان مورد اختلاف بوده است. برخی بر کنش فردی تاکید دارند و می گویند تغییرات ما، مخلوق تغییرات جامعه نمی باشد، بلکه فرد خالق آن است و برخی نظریه ها، نهادهای اجتماعی را محدودکننده و مقدم بر رفتار انسان می دانند .

 

 

 

مديريت تغيير و تحول  

 

تقريبا همه ما در طول زندگى خود اقدام به تغيير عادات كارى و شخصيت خويش ميكنيم اما اين تغييرات چنان تدريجى صورت ميگيرد كه شايد كه هرگز آنرا تغيير ندانيم.

مثلا خانمى را در نظر بگيريد كه حدود 10 سال پيش به انجام كار خاصى مشغول بوده ولى مدتى است كه آن وظيفه را انجام نمى‏دهد اگر اكنون او را به محل كار قبلى بازگردانيد به جهت تغييرات صورت گرفته در آن كار خاص كاملا بهت زده ميشود. اما همكار اين خانم كه در طول اين مدت به انجام وظيفه در آن محل اشتغال داشته است اگر تغييرات مورد نظر به طور تدريجى انجام شده باشد ميتوان گفت كه مطمئنا از آن تغييرات بى اطلاع است. بنابراين بايد اذعان داشت كه افراد در برابر تغيير وتحول ناگهانى و آشفته، مقاومت مى‏كنند.

پس ضرورى است كه تغيير و تحول را تدريجى و با نظم خاص و در مقاطع زمانى مختلف به كاركنان توضيح دهيد با اين ترتيب ديگر درگير مقاومت سخت از طرف كاركنان و زيردستان نخواهيد بود.

 

 نظر كاركنان نسبت به تغيير و تحول اغلب كاملا متفاوت است. بسيارى از افراد ميگويند:

" من عاشق تنوع و دگرگونى هستم "

 اما اگر نگاهى به كار آنها بيندازيم كاملا روشن مى‏شود كه آنها زمانى حداكثر رضايت را دارند كه كار خود را به راحتى انجام دهند دليل اين تناقص را اينگونه ميتوان بيان كرد كه هر جامعه‏يى تغيير و تحول را مقبول مى‏دارند و انعطاف ناپذيرى را مطرود مى‏شمارد.

بنابراين حتى كسانى كه اغلب افراد غير قابل انعطافى هستند ظاهرا تابع قوانين جامعه‏اند. هر جامعه و اجتماعى به حفظ روابط انسانى خوب گرايش دارد و افراد آن متقابلا ادعا ميكنند كه همگى تمايل به كار گروهى دارند. اماواقعيت اين نيست و اكثر ما انسانها ترجيح ميدهيم به تنهايى كار كنيم اما هرگز اين مسئله را به زبان نمى‏آوريم، زيرا عدم همكارى با ساير افراد از نظر جامعه، غير قابل قبول است. درنتيجه، متاسفانه عمل و مقصودمان باهم تفاوت دارد كه اين خود مشكل بزرگى است .