چند شب پيش ، تلويزيون با جانبازي مصاحبه ميکرد که در 14 سالگي به جبهه اعزام شده بود و در همان سن ، يک پايش قطع شده بود وقتي مجري برنامه از اين جانباز سوال کرد که آيا بعد از جانباز شدن ازدواج کردي ، جواب داد که خير ، بلافاصله مجددا به جبهه رفتم . . . و ادامه داد آن موقع فکر ميکردم من بايد شهيد شوم پس چرا يک نفر ديگر را پايبند خودم کنم .
امروز با همسرم در مورد همان جانباز صحبت ميکرديم ، و هردو نفر ما بر اين عقيده بوديم که اين ملت ، هيچ شباهتي با ملتي که بيست و چهار-پنج سال پيش همه چيزشان را در طبق اخلاص گذاشتند تا آبرو و ارزش و شرفشان حفظ شود ، ندارند . . . از همه چيزشان گذشتند تا به باورهايشان جامه عمل بپوشانند.
مگر چقدر فاصله داريم با سالهاي جنگ ؟
بر سر ما چه آمده ؟ آيا واقعا اين مردم همانها هستند؟
همانهايي که پيشاني جگرگوشه هايشان را ميبوسيدند و به جبهه ميفرستادند ؟
چه کسي باور ميکند که اينها همانهايي باشند که از ارزشمندترين دارايي هايشان ميگذشتند تا سرشان را بالا بگيرند و احساس ذلت نکنند؟
نگوييد از ترس اسارت بوده است که باور کردني نيست ، مگر مردم عرب تبار اهواز و خوزستان ، مردم سني مذهب کرمانشاه و کردستان ، زيباترين جلوه هاي ايثار و از خودگذشتگي را به تصوير نکشيدند؟
نگوييد از ترس بمباران بوده است که محال است کسي باور کند در شرايطي که بيشترين شهداي جنگ را استان خراسان تقديم کرده است ، استاني که حتي يک موشک نيز در سراسر 8سال به آن اصابت نکرد.
. . . و نگوييد تمام کساني که مشتاقانه عازم جبهه ها ميشدند ، با طمع امکانات سالهاي عافيت ، سينه در برابر گلوله سپر ميکردند ، قبول دارم که حتي در همان دوران نيز کم نبودند افرادي که هر از چندگاهي عازم خط مقدم ميشدند و خودي نشان ميدادند و با سلام و صلوات برميگشتند و حالا هم مدعيان جنگ و جبهه و خون شهدايند ، اما مگر چند درصد اهالي شهادت و جانبازي ، از اين دسته بوده اند؟
چرا بايد فکر کنيم افرادي که از همه هست و نيستشان گدشته اندتا الان ما بتوانيم در امنيت و آرامش زندگي کنيم ، حق برخورداري از يکسري حداقل امکانات اجتماعي را ندارند ؟
اينها همان کساني هستند که از شيرين ترين دوران زندگيشان ، از جواني و نوجواني خود گذشته اند تا امروز ايران روي آرامش را ببيند ، رزمندگاني که خانه و خانواده را رها کردند تا خانواده من و شما روي آرامش را ببينند، پدراني که فرزندان دلبند خود را بوسيدند و براي حفظ امنيت فرزندان ايران ، دست و پاي خود را فدا کردند . . . و امروز غالب آنها ، مظلوم ترين هاي جامعه هستند ، در فقر امکانات زندگي ميکنند و دم برنمي آورند تا مبادا به سودجويي متهم شوند . . . تا مبادا من وشما بگوييم به چشمداشت راهيابي به دانشگاه چشمانشان را فدا کرده اند . . .
قدري فکر کنيم . . . چه کسي حاضر است سلامتيش را فدا کند تا بتواند از سهميه دانشگاه برخوردار شود؟
قدري فکر کنيم . . . دست و پا پيشکش ، چه کسي حاضر است يک بند انگشتش را بدهد و در مقابل سهميه دانشگاه بگيرد ؟
قدري فکر کنيم . . . آيا من و شما حاضريم يک سوزن به دستمان برود و در مقابل پس رياست يک اداره زوار در رفته را به عهده بگيريم؟
فقط قدري فکر کنيم .
آرمین خوشوقتی
