امروز آخرین روز مسولیت رسمی من در محل کارم بود . البته دل کندن از کاری که برایش از جان مایه گذاشته باشی ، خیلی سخت است ولی جدا شدن از آدمهایی که به آنها علاقه داری ، سخت تر است .
این چند روز آخر تحمل همه چیز برایم سخت بود ، خیلی کم تحمل شده بودم . امروز هم از صبح فقط در حال تحویل و تحول کارها بودم و کارهایی که باید در طول مدتی که بصورت موقت ، بعضی امور را بصورت امانی عهده دار باشم تحویل میگرفتم . قرار است در طول مدت اقامت در تهران تا مدتی ، امور مالی و پیمانکاران را همچنان عهده دار باشم تا به آرامی کلیه امور را تحویل بدهم.
در آخرین ساعات امروز ،رییسم از من خواست که سفارشش را به همکاران بکنم ، البته برایم خیلی سخت بود سفارش کسی را به همکاران بکنم که معلم اخلاق و فروتنی من بوده و حالا از من میخواست که به کارکنان سفارش کنم تحملش کنند.
آخر روز تقریبا حوالی ساعت 7و8 شب زمان خداحافظی از بچه ها شد. خیلی سخت بود ، هرچند قرار است مجددا به کاری مشغول شوم که به آن علاقه داشته ام و همیشه از آن لذت برده ام، اما دل کندن از این محیطی که همه چیز آن را با خون دل و از عمق وجودم ساخته ام ، بازاری که با تجربه و محاسبات خودم ایجاد کرده ام ، و از همه مهمتر کسی که به نیت کمک کردن به او ترک شهر ودیار کرده ام برایم خیلی سخت بود.
تمام طول راه تا منزل ، پشت فرمان ماشین ، بغض داشتم !
شب به منزل آمدم ، فروش شهریور ماه را جمع زدم ، کارهایی که مانده بود را برای روز شنبه برای بچه ها نوشتم و حالا . . . از نو باید شروع کرد.
از روز شنبه تقریبا بمدت یکماه بطور موقت در تهران خواهم بود و سپس در تهران مستقر خواهم شد. لازم دانستم بابت بی نظمی های احتمالی که در طی این مدت در بروز کردن وبلاگ احتمالا ایجاد میشود ، عذر خواهی کنم. البته کامپیوترم را همراهم میبرم ولی احتمال تاخیر در بروز رسانی وبلاگ وجود خواهد داشت که پیشاپیش عذر میخواهم . التماس دعا
