تبليغاتX
به انديش
حضرت رسول اکرم(ص):من از فقر امتم بیم ندارم آنچه بر امتم بیمناکم سوء مدیریت است.

 

حس نتوانستن یا بهتر بگویم عدم اعتماد به نفس، خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است.

از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه جالبی را برایت نقل می کنم: می گوید: توی یه سیرک یه فیل دیدم که با یه  طناب معمولی بسته شده بود.

من با خودم گفتم چرا یه همچین موجود بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه؟

 آخرش به یکی از مسئولین سیرک گفتم: این فیل نمی خواد آزاد باشه؟

گفت: معلومه که میخواد!

گفتم: یه فیل مثل این نمی تونه این طناب رو پاره کنه؟

گفت: به راحتی!

گفتم : پس چرا این طناب رو پاره نمی کنه؟

گفت: خیلی ساده است … وقتی این فیل کوچیک بوده این طناب رو به پاش بستن. اون موقع سعی کرده این طناب رو پاره کنه اما چون قدرتش رو نداشته نتونسته. این حس نتوانستن برای همیشه توی وجود این فیل مونده. حتی الان هم که قدرتش رو داره هنوز فکر می کنه که نمی تونه! برای همین هم سعی نمی کنه و طبیعتا نمیتونه! به همین سادگی!!

 

منبع : اینترنت

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 23:14 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

اخیرا بنا به توصیه دوستان ، بالاخره تصمیم گرفتم اینترنت dial up را کنار بگذارم و از خدمات ADSL استفاده کنم.

خوشحالم که به توصیه یکی از دوستان ، پارس آنلاین رو برای اینکار انتخاب کردم. چون به محض بروز مشکل ، پیگیری میکنن و سعی در رفع مشکل دارن.

ضمن تشکر از آقای مهندس فصیحی نماینده پارس آنلاین ، امیدوارم منبعد بتونم با فاصله های کمتری وبلاگ به اندیش رو بروز کنم.

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 0:22 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

از پیگیریها و احوالپرسی های همه عزیزانی که مرحمت کردند و بوسیله ایمیل ، جویای حال حقیر شدند ممنونم.

با عرض معذرت ، مدتي است که مشغله کاري اجازه به روز کردن "به انديش" را نميدهد.

ماه مبارک رمضان و برنامه هاي خاص اين ايام نيز مزيد بر علت شده ، به نحوي که طي مدت يکماه گذشته ، هيچ فرصتي براي دسترسي به اينترنت نداشته ام.

در هر حال مجددا ضمن پوزش ، انشاء الله از هفته دوم ماه مهر ، مجددا نسبت به بروز کردن "به انديش" اقدام خواهم نمود.

التماس دعا

آرمين خوشوقتي

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 17:33 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

سه سال پیش به میل و خواسته خودم به کار سابقم بازگشتم ، ابدا تصور نمیکردم بتوانم چنین گسترشی به این کار بدهم . این روزها - به خواست خدا - در حال آغاز فاز دیگری از کار هستم و به همین لحاظ باید برای بروز رسانی نامنظم "به اندیش" از همه عذرخواهی کنم.

امروز داشتم ایمیل هایم را چک یکردم که با ایمیل برادر عزیزی به نام آقای " محمد محمدنژاد" روبرو شدم:

اما با وجود آنکه سایت شما از مطالب بسیار ارزشمند و جالب و کاربردی برخوردار بوده و در مورد کار و قانون کار تحلیلهای جالب و قابل توجهی نیز درج شده است ولی متاسفانه امکان ذخیره سازی اطلاعات شما ممکن نیست. گویی شما به خوانندگان خود اطمینان ندارید و عملا اجازه کپی برداری را سلب کرده اید.

هر چند شاید حق با شما باشد زیرا در این سایتهای اینترنتی به دلیل آنکه از اخلاق حرفه ای برخوردار نیستند مطالب را بدون زحمت از یکدیگر می دزدند و بدون ذکر منبع در سایتهای خود درج می کنند

ظاهرا شما مار گزیده ای هستید که از ریسمان سیاه و سفید می ترسید

ولی من بسیار متاسفم که نمی توانم مطالب شما را به یادگار در بایگانی خود داشته باشم

مطالب سایت شما بسیار جالب است و همینجا به شما خسته نباشید عرض می کنم

خواهش من از شما این است که مطالب را برای کپی برداری باز بگذارید ولی اگر این کار را نکردید هم از شما گله مند نمی شوم چون این حق قانونی شماست که به دیگران اجازه بهره برداری را بدهید یا که ندهید

 

لازم است توضیح دهم که چنانچه این برادر گرامی یا هریک از خوانندگان "به اندیش" نیاز به هریک از مطالب منتشره داشته باشند ،در اولین فرصت برایشان ایمیل خواهم کرد. 

ارادتمند

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 14:48 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

اخیرا جناب شهردار تهران در مراسم افتتاحیه پروژه های منطقه ی ده برای بیان ویژگی های رزمندگان دفاع مقدس با ذکر این جمله که : « در جنگ که بودیم میان بچه های رزمنده مجید، علی اکبر وعلی اصغربود اما از کامبیز و ایرج خبری نبود...» سخنرانی داشتند.

مفهوم این بیان از شهردارمحترم  ، حکایت از این دارد که فقط دسته ای خاص با علائمی ویژه جنگ را مدیریت کردند !

به نظر می رسد اینگونه بیان ویژگی ها نه تنها با واقعیات ثبت شده منافات دارد بلکه مخدوش کردن واقعیت های جنگی است که رازهای ناپیدایی دارد که نسل های آینده باید آن را واگویی کنند .اما آقای شهردار که خود رزمنده بوده و فرماندهی دوران جنگ را در سابقه خود دارد اینگونه قلب حقیقت می کند ، آینده شناسنامه جنگ را در نظر نگارنده این سطور تاریک می سازد و با دل نگرانی باور دارد که اگر انقلاب این گونه به زبان یارانش، روایت شود فردا معلوم نیست ماهیت جنگ چگونه تبیین خواهد شد.

جناب آقای قالیباف
یکی از افتخارات روزهای اولین انقلاب و یکی از صدها نشانه مدیریت بی بدیل امام خمینی این بود که حفظ ایران و انقلاب را دغدغه ی همه ی مردم کرد به گونه ای که ارامنه به عنوان اقلیتی مذهبی ،فرزندانشان را برای دفاع از کشوری که اکثریت مطلق آن شیعه می باشد به مناطق جنگی گسیل داشتند ودر راه میهن شهدایی نیز تقدیم کردند.
به خاطر می آورم کلام یکی از آزادگان عزیز را که می گفت:
"در اسارت که بودیم یکی از اسیران که مسیحی بود را شدیدا شکنجه می کردند که به امام و مدیران روحانی ایران اهانت کند لکن وی از این کار اجتناب می کرد ونهایتا اورا در یک کیسه گونی قراردادند و از ده ها پله ی ساختمانی به پایین پرتابش کردند که منجر به زخمی و شکسته شدن دنده و سایر استخوان های بدنش گردید و در پاسخ به اعتراض ما که می گفتیم تو که مسلمان نیستی، فحش بده و خودت را از شکنجه خلاص کن اظهار می داشت: مسلمان نیستم اما ایرانی که هستم !!"

جناب قالیباف
مردم ایران این چنین بودند واز حرمت کشورشان این گونه دفاع می کردند؛چرا حرمت مدیریت امام را پاسداری نمی کنیم و با بی دقتی جامعه را تکه تکه می کنیم ؟!
انقلاب اسلامی ایران را، علی ها، حسین ها، ایرج ها، کوروش ها، آتیلاها و... به پیروزی رساندند و از حریم آن مراقبت کردند و ان شاء الله اگر تغییر ماهیت پیدا نکند تا منزل مقصود که همان ظهور حضرت حجت (ع ) می باشد خواهند رساند... .
                                                                                                            دکترمرتضی بهشتی

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 7:25 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

اگر يك روز به سفارت كانادا برويد و تقاضاي ويزا كنيد و يا مايل باشيد كه در كانادا ادامه تحصيل بدهيد و اقامت بگيريد بطور طبيعي انجام يك سري اقدامات مثل ارائه پاسپورت ، تكميل برخي فرمت ها ، ارائه ريز نمرات ، ترجمه مدارك تحصيلي ، داشتن نمره قابل قبول در آزمون IELTS و يا TOEFL لازم است.

حالا سئوال اين است كه اگر شما بجاي اينكه پاسپورت بدهيد شناسنامه و يا كارت ملي ارائه كنيد و يا بجاي اينكه ريز نمرات تحصيلي را به تاييد وزارت خارجه برسانيد به تاييد شوراياري محله برسانيد و يا به جاي فرمت مورد نظر سفارت ، فرمت مورد دلخواه خودتان را ارائه كنيد چه مي شود ؟

نتيجه معلوم است . به قول خارجكي ها از همان ابتداي كار Reject مي شويد . يعني سفارت پي مي برد كه شما خيلي شنگول و منگول هستيد . بنابراين بايد برگرديد و مدارك مورد نظر سفارت را كامل كنيد .

اينكه سفارت است و دنگ و فنگ خاص خودش را دارد . اگر شما براي ثبت نام فرزندتان به يكي از مدارس محل سكونتتان مراجعه كنيد و مدارك مورد نظر آنها را تهيه نكنيد قطعا ثبت نام فرزندتان منتفي شده و مورد ترديد است. بالاخره هر كاري آداب خودش را دارد حتي همين بقال سر كوچه ما هم براي دادن شير مقرراتي وضع كرده كه اگر رعايت نكني بايد قيد شير را بزني و به عبارتي ديگرFail  مي شويد .

ولي نمي دانم چرا وقتي از بعضيها مي پرسيم آقا براي چي نماز نمي خوانيد ؟ مي گويند: "ما شبها قبل از خواب دعا مي كنيم" .

آقا چرا روزه نمي گيريد ؟ مي گويند :" ما دروغ نمي گوئيم روزه هم نمي گيريم ، بابا آدم بايد دلش پاك باشد ! "

يا اينکه ميگويند : "خدا از ما چي خواسته ؟ خواسته سر مردم شيره نماليم . مال مردم را نخوريم . دروغ نگوئيم و غيبت نكنيم . مال حرام نخوريم ".

چند وقت پيش به يك بابائي برخوردم كه خيلي صادقانه مي گفت: "من پنج شنبه جمعه ها نماز نمي خوانم چون روزهاي تعطيل مال استراحت است!!"

حالا بگذريم كه خيلي از اين ها دروغ هم مي گويند ، غيبت هم مي كنند ولي فرض كنيم كه يك كسي پيدا شد و همه دستورات ديني را رعايت مي كرد به جز نماز ...!؟ مشكلي پيش نمي آيد فقط به قول عزيزان سفارتي Reject مي شوند . چرا ؟ چون همه ضوابط و قوانين را نديده گرفتند و مطابق سليقه خودشان فرمت دلخواه خودشان را پر كرده اند و يا همه مداركشان كامل بوده به جز پاسپورتشان . 

براي همين هم است كه نبي مكرم اسلام صلي الله عليه و آله فرمودند : "اولين چيزي كه از بنده محاسبه مي شود نماز است . اگر قبول شد بقيه اعمال هم قبول است و اگر نه بقيه اعمال هم باطل است . "

حالا چرا بعضي ها هم نماز مي خوانند و هم دروغ مي گويند اين بحث جدائي است كه مربوط مي شود به اينكه اينها نماز را درست نمي خوانند . حالا يا آداب نماز را درست بجا نمي آورند و يا نمازشان روح ندارد . به بيان ديگر فقط رفع تكليف مي كنند و دولا و راست مي شوند . جاي تاسف است كه بعضي از آدمها 60 سال نماز مي خوانند و حتي يكبار از خواندن نماز لذت نمي برند .

واقعيت اين است كه مطابق آيه شماره 45 سوره مباركه عنكبوت نماز انسان را از كارهاي زشت و ناپسند باز مي دارد لذا اگر كسي نماز مي خواند و دروغ هم مي گويد بايد علت را در نمازش جستجو كرد و به همين دليل هم هست كه معصوم عليه السلام مي فرمايند : "نماز ستون دين است ".

به خودم مي گويم جالبه بعضي ها خدا و پيغمبر و معصومين عليهم السلام را حتي به اندازه بقال سر كوچه قبول ندارند حالا سفارت كانادا باشه طلبتون !

 

محسن فرقاني

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 7:53 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

سال گذشته ، مقاله اي نوشتم با عنوان " قرارداد در قانون کار جمهوري اسلامي ايران" که اين مقاله پس از انتشار در " سايت راهکار مديريت " ، در سايت " خبرگزاري فارس " و " سايت کانون وکلاي دادگستري" منتشر شد.

طي يکي- دوماه اخير هم "روزنامه اطلاعات" و "روزنامه همشهري" با عناوين مختلفي آنرا منتشر کردند ، حتي کار تا بجايي پيش رفت که " سايت دادگستري کل استان تهران"  نيز که معمولا مقالات داراي بار حقوقي را منتشر ميکند ، اخيرا اين مقاله را منتشر نموده است.

بماند که در حدود نيم دوجين سايت و وبلاگ معتبر ديگر نيز ( با قيد نام نويسنده يا بدون ذکر نام نويسنده ) آنرا منتشر کرده اند .

اما جالب اينکه اخيرا ديدم فرد فرصت طلبي بنام آقاي " عبدالجواد زلفي گل" که ظاهرا عنوان سازماني " کمک کارشناس دفتر حقوقي وزارت صنايع " را يدک ميکشد ، سال گذشته و بلافاصله بعد از انتشار مقاله فوق در سايت راهکار مديريت ، همان مقاله را بدون هيچگونه تغييري ، با عنوان " بررسي قرارداد در قانون کار جمهوري اسلامي ايران" در سايت وزارت صنايع منتشر ساخته است.

همانطور که ميبينيد ، اين عزيز از دست رفته ، حتي زحمت تغيير نام مقاله را نيز به خود نداده تا بلکه جاي دفاعي براي خود بگذارد !

چندي پيش که در جريان امر قرار گرفتم ، ايميلي خطاب به مدير حراست و مدير سايت اينترنتي وزارت صنايع نوشتم با اين مضمون :

با سلام ، اخيرا مقاله اينجانب با عنوان " قرارداد در قانون کار جمهوري اسلامي ايران " با عنوان ساختگي "بررسي قرارداد در قانون کار جمهوري اسلامي ايران" و بدون هيچگونه تغييري ، در وبسايت شما منتشر شده است در حاليکه مزين به نام آقاي عبدالجواد زلفي گل  ( كمك كارشناس دفتر  حقوقي) است که احتمالا يکي از همکاران کم سواد شما هستند که براي اثبات سواد نداشته خود ، دست به اين کار غير اخلاقي ، غير شرعي و غير قانوني زده اند . زيبنده سايت شما که يک سايت دولتي بوده  و قاعدتا ميبايستي  تابع مقررات خاصي باشد ، نيست که به اين راحتي حقوق معنوي سايرين را ( که برابر فتاواي صريح مراجع عظام ، محترم شمرده شده است ) تضييع نمايد. بدينوسيله ضمن درج لينک منابعي که از مقاله من در طي يکسال و نيم اخير استفاده کرده اند ، استدعا دارم در اسرع وقت نسبت به تصحيح نام نويسنده و يا حذف مقاله ، اقدام فرمايند. ضمنا استدعا دارم به ارائه دهنده مقاله گوشزد فرمايند که در فضاي مجازي ، خوشبختانه امکان ارتکاب به چنين اعمالي ، در حد صفر است .متاسفانه ظاهرا نامبرده داراي تحصيلات ناقصي در زمينه حقوقي نيز هستند .

با احترام – آرمين خوشوقتي

 

دوستي ميگفت خودت را بيخود ناراحت نکن . ظاهرا در سطوح کارشناسي دولت ، رسم ناميموني باب شده است که مثلا اگر آبدارچي دفتر حقوقي ، بعد از 5 سال خدمت صادقانه در قسمت آبدارخانه  ، بتواند مقاله اي در اين سطح از خود ارائه دهد ، او را به سمت کمک کارشناس دفتر حقوقي ارتقاء ميدهند که مسلما ميزان حقوق و مزايايش نيز چرب تر است.

در اين بين ، آبرو و اخلاقيات و  شرع مقدس هم احتمالا اهميتي براي حضرات ندارد که به اين راحتي با شبهه ارتزاق ميکنند ( ظاهر امر که اينطور نشان ميدهد ، البته انشاء الله که اينطور نباشد ) .

در هر حال نميدانم چه اسمي بايد روي دسته گل  مصنوعي آقاي عبدالجواد زلفي گل  ( كمك كارشناس  کم سواد دفتر  حقوقي وزارت صنايع ) و بي توجهي وبسايت وزارت صنايع گذاشت . شما بفرمائيد . . .

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:32 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

شعر از : خليل جوادي

 

یه شب که من حسابی خسته بودم / همینجوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد / یکدفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده / محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته، مردم از مرد و زن / ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چورتکه گذاشته و حساب می کنه / به بنده هاش عطاب خطاب می کنه
میگه چرا این همه لج می کنید / راهتون رو بیخودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید / با دل خوشی کنار هم جمع بشید
دل های غم گرفته رو شاد کنید / با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبير کنید / نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم / نیافریده بارک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم / حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید / نشستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد / از ما و آیه های ما جدا شد
یه جُو زمین و این همه شلوغی؟ / این همه دین و مذهب دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستید / خر نباشید گاو رو نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد / بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب / هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیس / پس چرا هیشکی پیش همسرش نیس
چرا زن ها اینجوری بد لباسن / مردهای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن / اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرف / حرف خدا از تو گوشاش تو نرف
چشاش می چرخه نمی دونم چشه / آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغه خدا / یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت / یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ایست دادن / یارو وای نستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید / گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم براي حوری ها لک زده / دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر میشه / تو رو خدا بذار برم دیر میشه
قراول حضرت حق، دمش گرم / با رشوه خیلی کَلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش / کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن / توی جهنم اون رو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند قُر می زد / داش روی اعصاب ها تلنگور می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی / یه خرده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن / بگیر بشین و اینقدر کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده / تازه، هنوز کُرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشته / کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدم های باحاله / ولت کنم بری بهشت؟ ، محاله
یادته که چقدر ریا می کردی / بنده های مارو سیا می کردی
تا یه نفر دوروبرت می دیدی / چقدر ولاالضالین رو می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی / یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال می کردی ما حواسمون نیس / نظم و نظام هستی کشکی کشکیس
هر کاری کردی بچه ها نوشتن / می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه، وقتی یارو فهمید اینه / بازم درست نمی تونس بشینه
کاسه صبرش یکدفعه سر می رفت / تا فرصتی گیر میاورد در می رفت
قیامته اینجا، عجب جاییه / جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن / کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینارو که قطار کردن / بیچاره ها مگه چی کار کردن
مأموره گفت می گم بهت من الآن / مفسد فی الارض که میگن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن / بی پدرها خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها / کفر خدا رو در آوردن اینها
بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن / زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن / خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن / بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن / شما بگو اینا چی کاره بودن
خیام اومد، یه بطری هم تو دستش / رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم / گفت این آقا باید بره جهنم!
خدا بهش گفت تو دخالت نکن / به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی / اینکه نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد وخاک کرده ، نه هیاهو / نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده / فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم / اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبردار دادن / نشسته ها بلند شدن وایستادن
حضرت اصرافیل از اونور اومد / رفت روی چهار پایه و چندتا سور زد
دیدم دارن تخت روون میارن / فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا / تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود / الآن می گم یه لحظه، اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثله توپ صدا کرد / همون که این لامپ ها رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه / بگید بابا، توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا / یراست برو بهشت پیش انبیا
وقت رو تلف نکن توماس زود برو / به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی / می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونس بشینه / گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود / این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر / نه شمر می دونس چیه نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده / با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید / خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد / یه کم به این حاجی نگا نگا کرد
از اون نگاه های عاقل اندر...
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود / خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید / بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود، آدلف هیتلر هم بود / خنجر اگر بود، روولور هم بود
حیفه که آدم خودش رو پیر کنه / و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود / اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا از کجا می گید این حرف رو / در بیارید کله زیر برف رو
اون منو بهتر از شما شناخته / دلیلش هم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید / نگفتم به خلق خدمت کنید ؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده / دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم / اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد / نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده / یا اگر هم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت / دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرها ساخته / اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ای باهاشه / چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشم / دهانش رو آورد کنار گوشم
گفت تو که کله ات پره قرمه سبزیس / وقتی نمی فهمی، بپرسی بد نیس
اون که نشسته، یک مقام والاس / مترجمه، رفیق حق تعالی آس
خود خدا نیس، نمایندشه / مورد اعتمادشه، بندشه
خدای لم یلد که دیدنی نیس / صداش با این گوشا شنیدنی نیس
شما زمینی ها همش همینید / اونوره میزی رو خدا می بینید
همینجوری می خواس بلند شه / نم نم گفت پاشو، باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم / داد کشیدم یکدفعه بیدار شدم

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 16:10 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 23:19 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

 با نهایت احترام و تشکر از کلیه سروران عزيزي که حضورا و يا بوسيه کامنت ، ايميل و يا تلفن  مرحمت فرموده و درگذشت مادر بزرگم " حاجيه بدرالسادات اخوت علويان  " را تسليت گفته و ابراز همدردي نمودند  ، صمیمانه قدردانی و از خداوند متعال درخواست آمرزش گذشتگان همه این عزیزان را نموده و پایداری ، سعادت و سلامت همگان را آرزومندم .

از اينکه در اين فرصت امکان پاسخگويي و تشکر از مراحم عزيزان بصورت انفرادي وجود ندارد ، پوزش ميخواهم .

 

ارادتمند

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 16:43 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

وقتي کارمند بودم ، هميشه بر سر تعيين حقوق و دستمزد کارکنان واحد زيرمجموعه خودم ، با مديرعامل مشکل داشتم.

مديرعامل توجيه ميکرد که مثلا فلان کارمند در فلان واحد 100 تومان حقوق ميگيرد ، ولي حقوق کارمند ساده واحد تو سال گذشته 120 تومان بوده ، پس هزينه هاي واحد تو بالاتر از فلان واحد است!

من هم توجيهم اين بود که من از کارمند واحد خودم به اندازه 2 ( و اگر دروغ نگفته باشم ، به اندازه 3 نفر) کار ميکشم ، کارکنان واحد من در پايان روز واقعا تواني براي کار اضافه ندارند ، در حاليکه فلان کارمند در پايان ساعت قانوني کارش ، تازه آماده شروع ساعات اضافه کار ميشود ، اين يعني هزينه !

هميشه هم سر همين موضوع با مديرعامل يا مديرکل مشکل داشتم.

يک بار يادم هست که ( حدود 24 سال سن داشتم ) وقتي با مديرکل بر سر اين موضوع بحث ميکرديم ،به ايشان اثبات کردم که حقوق تعيين شده براي اغلب کارکنان ، پاسخگوي نيازهاي اساسي و واقعي زندگي آنها نيست . آقاي مديرکل که جوابي نداشت ، به طعنه و با پوزخندي بمن گفتند : هر وقت خودت مديرکل شدي ، حتما کاري کن که حقوق کارکنانت با هزينه هاي زندگيشان همخواني داشته باشد!

الحمدلله ، چندسالي گذشت و امروز که بعنوان مدير ارشد اين مجموعه ، تعيين حقوق و دستمزد پرسنل به من واگذار شده ، ميبينم که سهامدار مجموعه از حقوقي که به کارکنان ميدهد راضيست .

برق رضايت را هم در چشمان کارکنان ، وقتي که اولين حقوق را دريافت کردند ديدم .

البته با اين وضعيت گراني و تورم که در دوران دولت جديد روز به روز رشد ميکند ، کمتر کسي ميتواند ادعا کند که درآمدش مکفي است ، اما ميشود حقوق کارکنان را در حد تامين نيازهاي واقعي و اساسي آنها تعيين کرد تا خداي ناکرده مجبور نشوند به هزار و يک راه نامشروع يا حداقل غير اخلاقي براي تامين نيازهاي خود رو بياورند.

سهم عمده اي از اين همه فساد که امروز در نظام اداري کشور مشاهده ميکنيم ، به همين مساله مربوط ميشود.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:26 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

۴-۵ سال پيش وقتي از سمت مديريت اداري يک شرکت خصوصي استعفا دادم ، اطمينان داشتم که اون شرکت بزودي بهترين نيروهاي خودشو از دست ميده و تبديل به استراحتگاهي براي کارکنان بي مصرفي ميشه که براي خودوشن دنبال يک محل دنج و راحت ميگردن!

چند وقتي بعد از من ، مدير فروش ارشد اون شرکت استعفا داد ، و بعد ها شنيدم ديگراني که سرشون به تنشون مي ارزيد ، اونجارو ترک کرده اند.

اخيرا که شنيدم يکي از حسابدارهاي اون شرکت هم اومده بيرون ، ازش پرسيدم آيا از محل کار جديد راضي هستي و احساس موفقيت ميکني؟

لبخندي زد و گفت : هرچي اونجا يا گرفتم ، اينجا دارم بکار ميبندم ، چيزايي که اونجا اجازه نميدادن ازشون استفاده کنيم.

واقعا اوج بدبختي يک سازمان وقتيه که تبديل به آموزشگاه رايگان بشه.

خود من ، حرفه اي شدن در کارم را مديون همون شرکت هستم ، اما چه فايده که اون سازمان با رفتارهاي ناپخته و بدور از تدبير و تدبر ، باعث شد که بسرعت ازش خارج بشم.

بعنوان يک مدير ، مراقب باشيم کارکنان ارزشمندمونو از دست ندهيم .

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:29 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

براي تبريک گفتن سال نو يه خورده زوده البته .

ولي چون  به زودي عازم مسافرت هستم و در روزهاي آتي فرصتي براي برروز رساني وبلاگ ندارم ، اين تبريکو از من بپذيريد.

انشاء الله سال خوبي پيش رو داشته باشيد ، مملو از موفقيت و سلامتي .

اين چند جمله هم امروز در آستانه سال نو به ذهنم رسيد و نوشتم :

 

خدايا ! هميشه گفته ام و تو ميداني

من وظيفه دارم تو را بپرستم

در برابر فرمانت تسليم باشم

خواسته هايم فراتر از حدود تو نباشند

بنده اي را که به امانت به من سپرده اي نيک تربيت کنم

به امانت ديگران و اعتماد آنان خيانت نکنم

و تو نيز پذيرفته اي که مرا روزي دهي ، و دلي خوش ، و حسي مملو از امنيت ، و تني سالم

اينها را نيز از تو ميخواهم ، اکنون که روزي ام را ميرساني

خدايا ! قبول کرده ام که از رگ گردن به من نزديکتري و قبول کرده ام آگاهي از تصوراتم

و پذيرفته ام آنچه تو تکليف کرده اي

و معتقدم به آنچه که تو خواسته اي معتقد باشم

هرچه خواسته ام ، داده اي ، هرچه . . .

و هرچه تو خواسته اي کرده ام ، هرچه . . .

اکنون از تو ميخواهم عاقبتي خوش ، و آخرتي که از آن نهراسم

خدايا ! من از تو راضيم و اطمينان دارم که هيچ خدايي بهتراز تو نمي يابم

من از بندگي تو راضيم و به تو افتخار ميکنم

من به راستي تو را ميپرستم

وقتي پيشانيم را در خاکپاي تو به زمين ميسايم حس غرور ميکنم و وقتي بخاطر تو از هزار و يک لذت اين دنياي رنگارنگ چشم ميپوشم ، هيچ احساس خسران نميکنم

وقتي روي از حرام ميگردانم جز برق رضايت تو چيزي نميبينم

پس حق دارم وقتي بخاطر تو از مال لذيذ دنيا ميگذرم ، طمع پاداش دنيوي نيز از تو داشته باشم

هرچند چه تفاوتي ميکند که پاداشت دنيوي باشد يا آنرا به زماني ديگر حواله دهي

زماني که نه من ، بلکه احدي آنرا نديده است

اما من از تو ميپذيرم چون به تو اعتماد دارم ، به تو بزرگترين وجود موجود . . .

من از تو پذيرفته ام . . .

خدايا ، من از تو راضيم ، تو هم از من راضي باش.

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت

وان مواعيد که دادي مرود از يادت

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:57 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

وقتي مقاله اي ميخونم ، نميتونم از کنار غلطهاي املائي و انشائي اون بگذرم.

مقالاتي که ميخونم اصلاح ميکنم و در قسمتي از کامپيوترم دخيره ميکنم .

2-3 سال پيش با خودم گفتم حالا که من دارم اين کارو ميکنم ، بيام و اونارو روي اينترنت بذارم تا تمام علاقمندان رشته مديريت بتونن از اونها استفاده کنن ، علي الخصوص که امکان نداره هيچ مقاله اي را تا آخر بخونم ولي اون مقاله کاربردي نباشه.

بنابراين بهترين فرصت بود براي اينکه عده اي بتونن از اين مقالات استفاده کنند.

اما حالا بعد از خوندن قريب به 1000 مقاله مديريت ، گذروندن چندين دوره کاربردي مديريت و تلمذ در محضر اساتيد مجرب مديريت ، احساس ميکنم هنوز خيلي عقبم.

چند روزيه که بدجوري از اين قضيه احساس ناراحتي ميکنم.

روز پنجشنبه سر ظهر در حاليکه بچه ها داشتن تعطيل ميکردن ، ديدم از بيرون سرو صا مياد.

رفتم بيرون و ديدم آقايي که خودشو کارپرداز يکي از ادارات معرفي ميکرد ، جلو اومد و گفت "مديرکل ما اومدن براي ديدن نمونه کارهاي شما ، ولي پرسنل شما اجازه ورود نميدن و ميگن تعطيل کرده ايم"

بيرون رفتم و ديدم 3-4 نفر ايستاده اند ، اونارو به داخل آوردم و بعد بيرون رفتم و به اون کسي که مانع ورود اونها شده بود ، اونقدر بد و بيراه گفتم که آقاي مديرکل اومد و منو برد!

وقتي آقايون رفتند ، احساس کردم از اين همه آموخته ، هيچ نياموخته ام.

هرچند که همه تاکيد من هميشه روي رعايت حقوق مشتري بوده و پرسنل هم اينو ميدونن ، ولي من نبايد اونقدر عصباني ميشدم که مسئول خاطي ، روز بعد از اومدن سرکار خودداري کنه.

خلاصه اينکه مجبور شدم يه دلجويي حسابي از اون همکارم بکنم ( البته همراه با اخطار در مورد اينکه مراقب باشه ديگه چنين موردي ازش سر نزنه).

حالا دارم فکر ميکنم  اگه قرار باشه سربزنگاه ، و درست ان موقعي که نياز به استفاده از آموخته هامون داريم ، خون جلوي چشممونو بگيره و همه چيزو از ياد ببريم ، چه فايده اي داره ؟

اينطوري فقط وقت تلف کرده ايم ، نه ؟

نظر شما چيه ؟

 

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:28 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

قاليباف در وبلاگ شخصي خود مينويسد :

در این دنیا هر کسی وظیفه‌ای دارد. یکی وظیفه‌اش جان دادن است. می شود همت و باکری‌ها و زین‌الدین و خرازی و باقری. یکی وظیفه‌اش کار کردن است، می‌شود هر مسئولی که دارد کار می‌کند و برای مردم زحمت می‌کشد.

یکی هم وظیفه‌اش حرف زدن است. خیلی خوب حرف بزند برد کرده؛ بد هم حرف بزند خیلی ضرر کرده. چون حرف زدن زحمت ندارد، اما مسئولیت دارد. ذهن مخاطبت را درگیر چیزهایی می‌کنی که اگر ناروا باشد مسئولش تو هستی.

حالا یک نفر آمده به من گفته فلان، به دیگری گفته بهمان. این‌ها چه اهمیت دارد؟ کار من که جواب دادن به این حرف‌ها نیست.

کار من این است که برای مردم کار کنم. کار او هم این است که حرف بزند. خوب و بدش را هم خودش باید جواب بدهد.

معادی هست. حسابی هست. کتابی هست.

یک چیز بانمک هم این میان هست. من روزهایی و مردانی را دیدم که گلوله وزوزکنان از کنار گوششان رد می‌شد، این قدر حرف از شجاعت و جرات و جگر نمی‌زدند که مردم الان روی صندلی می‌نشینند و این حرف‌ها را می‌زنند. بالاخره هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:21 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

احتمالا در جريان هستيد که مدتهاست بين شوراي شهر کرمانشاه و استاندار اين استان بر سر انتخاب شهردار کرمانشاه اختلاف وجود داشت تا اينکه بالاخره زور آقاي استاندار چربيد و اصولا شوراي شهر کرمانشاه را که با راي مردم انتخاب شده بودند ، منحل کرد .

دليل آقاي استاندار هم اين بود که اظهار ميداشتند شهردار مورد نظر شوراي شهر ، داراي کفايت لازم نيست.

بعد از انحلال شوراي شهر ، همه منتظر بودند ببينند حالا که انتخاب شهردار در اختيار استاندار قرار گرفته ، شهردار با کفايتي که مد نظر آقاي استاندار بوده ، چه کسي است ؟

تقريبا 10 روز پيش شهردار شهرستان بروجرد بعنوان شهردار کرمانشاه معرفي شد ، بگذريم از اينکه که کرمانشاه يکي از ابرشهرهاي کشور است و بروجرد حتي مرکز استان هم نيست چه رسد به اينکه ابر شهر باشد و شهردار يک ابرشهر ، ميبايستي حداقل سابقه معاونت در شهرداري يکي از مراکز استان را داشته باشد .

البته اينکه اشکالي ندارد چون آقاي استاندار کرمانشاه هم خودشان اصلا سابقه استانداري نداشته اند که حالا شهردار مرکز استان بخواهد سابقه مشابه داشته باشد ( بدانيد و آگاه باشيد که آقاي استاندار فعلي کرمانشاه رئيس کارگاه يکي از پروژه هاي ساختماني بوده اند و همه ميدانند که شان رئيس کارگاه ساختماني حتي از مديريت پروژه ساختماني هم پائين تر است ).

حالا بشنويد اصل قضيه را :

چند روز پس از انتصاب شهردار جديد کليه قراردادهاي ماشين آلات راهسازي و موتوري سنگين که در اجاره شهرداري بوده اند لغو ميشوند.

چند روز بعد هم بارش برف موجب ميشود که همه فعاليتها در  کرمانشاه متوقف شوند ، چرا؟

چون شهرداري کمتر از تعداد انگشتان دو دست وانت در اختيار داشته و نميتوانسته خيابانها را شن پاشي يا حتي نمک پاشي کند ، 7-8 عدد گريدر هم تا صبح علي الطلوع هرچه تلاش کردند حتي نتوانستند خيابانهاي اصلي کرمانشاه را پاک کنند.

البته فکر بد نکنيد اينها هيچ ربطي به کم تجربگي آقاي شهردار ندارند و فقط به صيانت از حقوق مردم مربوط ميشوند ، ايشان امتيازي دارند که تمام ضعفهاي ايشان را ميپوشاند ، ايشان با تقوي هستند ، ضمنا در تمام جلسات فني و کارشناسي شهرداري ، آیاتی از قرآن را تفسير ميکنند ، همين کافيست !

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:25 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

چند وقتی بود که من و همسرم تصمیم گرفته بودیم منزلمونو عوض کنیم.

اخیرا شرایطش پیش اومده و تقریبا ۲ هفته ای هست که در تهران هستیم و در حال جستجو برای یه سقف !

صبح ها من میرم و هر روز در حدود ۱۵-۲۰ مورد میبینم . عصرها هم مواردیو که به نظرم خوب باشن ، با همسرم دوباره ميبينيم .

در اين مدت تقريبا ۶۰-۷۰ مورد خونه ديده ام که در حدود ۱۵-۲۰  موردش خوب بوده، جالبه که از بين اين ۱۵-۲۰ مورد که من پسنديدم ، همسر محترمه از هيچکدوم خوششون نيومد !

اينجور مواقع تنها چيزي که به ذهنم ميرسه اينه که بگم " عجب تفاهمي" !

در اين مدت هم شرمنده دوستان شده ام و هم شرمنده خوانندگان وبلاگ ، چون بدون اطلاع قبلي ، بروز رساني وبلاگو متوقف کردم.

اميدوارم انشاء الله در پايان هفته جاري بتونم دوباره بروز رساني وبلاگو به حالت عادي برگردونم.

 

از همه دوستاني که احوالپرسي کردند ، ممنونم.

ارادتمند

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 15:56 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

در طي مدت 4 سالي که در رشته جديد کاري مشغول هستم ، سعي کرده ام بهترين تامين کننده هارو دستچين کنم و به هر طريقي شده حفظشون کنم.

در طي سالهاي قبل ، بدليل اينکه مدتها مدير پشتيباني سازمانهاي مختلف ( اعم از توليدي ، خدماتي و پيمانکاري ) بوده ام ، در مورد تامين کننده هاي ضعيف متوجه اين نکته شده ام که هرچه هم آنها را ساپورت کني ، بازهم يک روز بايد منتظر باشي که به زمين بخورند ، و در حين زمين خوردن هم ، با توجه به ميزان وابستگي سازمان به تامين کننده هايش ، بايد منتظر بروز مشکلات بعدي در سازمان باشي.

هر مقدار هم که به آنها از نظر فکري مشورت بدهي ، از نظر مديريتي کمکشان کني و از نظر سرمايه گذاري ساپورتشان کني ، بازهم بالاخره آن روز بالاخره فرا خواهد رسيد ، با اين کمکها و پشتيباني ها فقط ميتوانيد زمانش را به تعويق بياندازيد ، خلاصه زمين خوردنشان دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد.

نمونه اش يکي از همين تامين کننده هاي ما که حدود 4 سالي است با ايشان همکاري ميکنم ،  يعني براي رهايي از دست يکي از تامين کننده هايي که قبل از بازراه اندازي مجموعه ، با ما همکاري ميکرد ، اين تامين کننده جديد را پيدا کردم و جدا از همه نظر کمکشان کردم.

اين تامين کننده که در شروع کار ، هفته اي يک خاور جنس براي ما ارسال ميکرد ، اما در اين اواخر روزي يک خاور براي ما بار ميزد . ولي به شدت از کارهايش بوي ضعف مي آمد:

- اغلب اقلام را با قيمت بالا تهيه ميکرد و ما بدليل تعهدي که اخلاقا در روابطمان با ايشان داشتيم ، با پيش پرداختهاي بي مورد ، سعي ميکرديم قيمتهاي بالاي ايشان را جبران کنيم . . .

- کيفيت پائين کالاها موجب شده بود که مجبور شويم حلقه کنترل کيفي را بشدت تنگ کنيم تا جائي که مجبور ميشديم  از هر ماشين بار ارسالي ، در حدود %10 آن را مرجوع يا وارد انبار قرنطينه کنيم. . .

- بدليل محدود بودن منابع تامين ، تنوع محصولاتش کاهش يافته بود واين به فروش ما صدمه ميزد . . .

- بدليل ضعف در تامين و تدارک مواد اوليه ، هميشه از بازار روز عقب بود و اين مورد هم از چند نظر به ضرر ما بود ، اولا اينکه نميتوانستيم با بازار روز رقابت کنيم و ثانيا وقتي به ادارات و سازمانهاي دولتي پيشنهاد قيمت ميداديم و خريدار درخواست خودرا قطعي ميکرد ، بدليل عدم اطلاع از قيمت بازار ، امکان تامين کالا برايش وجود نداشت . . .

 

البته من ( علي الخصوص در زمينه توليد ) هيچگاه به يک تامين کننده بسنده نکرده ام و هميشه سعي کرده ام براي هر فعاليت ، حداقل 1 تامين کننده فعال ( بصورت رزرو ) داشته باشم تا در صورت بروز مشکل ، بتوانم بلافاصله به تامين کننده جديد سوئيچ کنم ، ولي بدليل نوع روابطمان در طول اين چند سال با اين تامين کننده ، تقريبا اين اصل را فراموش کرده بودم ( يا شايد هم از آن چشم پوشي کرده بودم ).

هر ماه يکبار که به تهران ميروم ، سري به ساير تامين کننده ها ( منجمله تامين کننده هاي فعال يا تامين کننده هايي که سابقا با آنها همکاري داشته ايم ) ميزنم و در اين بين هم با تامين کننده هاي جديدي آشنا ميشوم که بدليل سابقه طولاني فعاليت مجموعه ما ، اظهار علاقه ميکنند که با ما همکاري کنند.

در آخرين سفري که به تهران داشتم با تامين کننده اي آشنا شدم که رقيب جدي براي همين تامين کننده ما بشمار ميرفت ، پيشنهادهاي تامين کننده جديد ، واقعا موقعيت خوبي را پيش روي ما ميگذاشت.

در برگشت از سفر وقتي با تامين کننده خودمان ، در مورد تامين کننده جديد صحبت کردم ،بدليل بي اطلاعي از شرايط بازار ، ابتدا واقعا باور نميکرد که چنين شرايطي قابل اجرا باشد و حتي فکر ميکرد که من دارم بلوف ميزنم ، به همين خاطر پيشنهاد داد که اگر واقعا اين کيفيت با اين قيمت قابل اجرا باشد حاضر است کالاي مورد بحث را به قيمت بالاتر ، از خود ما خريداري کند!

من هم قبول کردم و در کمال ناباوري ديدم که اين تامين کننده حاضر است مواد اوليه اي را که من از تامين کننده جديد تهيه ميکنم ، با قيمت ( اندکي ) بالاتر ، از من بخرد!

البته در ابتدا تصور کردم اين موضوع فقط در حد حرف هست ، ولي وقتي اولين پارتي را به تامين کننده قديمي فروختم ، متوجه شدم چيزي نمانده که با سر به زمين سقوط کند ( و البته مارا هم با خودش به زمين بزند).

از ابتداي هفته گذشته ، خريد از اين تامين کننده را متوقف کرده ام و البته راهي به جز اين نداشتم.

تامين کننده اي که نتواند اصلي ترين وظيفه اش ( که همانا تامين کالا و خدمات به قيمت مناسب و کيفيت مورد قبول است ) انجام دهد ، بايد کنار گذاشته شود.

اغلب رقباي ما بدلايل مختلفي ( که احتمالا اصلي ترين دليلش کهولت سن و عدم ريسک پذيري در سنين بالاست ) ترجيح ميدهند فقط با يک تامين کننده همکاري داشته باشند و تامين کننده ها هم اغلب به دلايل فوق ، غرق در مشکلات هستند و مشتريانشان را هم با خود به قعر ميکشانند.

خوشحالم از اينکه (به لطف خدا) زود جنبيدم ، هرچند کارم مقداري سخت شده و مدتي طول ميکشد تا تامين کننده جديد با روشها و رويه هاي کاري ما آشنا شود ، اما به تمام سختي هايش مي ارزد.

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:18 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

يادم مياد وقتي بچه بودم ، با خانواده اي رفت و آمد داشتيم که از لحاظ مالي نسبتا مرفه بودن .

از قضاي روزگار ، اين خونواده فرزندي داشتن که تقريبا هم سن وسال من بود و ما در دنياي کودکي دوستان خوبي بوديم .

وقتي انقلاب شد ، تمام دار و ندار اين خونواده ( بنا به دلايل نگفته و نپرسيده ! ) مصادره و سالها بعد هم به ديگران واگذارشد.

آنها به همان حداقل هايي که براشون مونده بود بسنده کردن و دم برنياوردن.

بعد از اين اتفاقات ،  همونهايي که قبلا از دوستان و نزديکان اون خونواده بودن ، اونقدر عرصه رو بر اون خونواده تنگ کردن که اونا مجبور شدن از ايران مهاجرت کنن.

از آخرين خبري که از اونها داشتم ، بيشتر از 20 سال ميگذشت تا اينکه چند وقت پيش ايميلي از دوستم گرفتم.

در آمريکا تحصيل کرده ، در معتبرترين دانشگاه فني اونجا درس خونده ، تشکيل خونواده داده و الان کارمند معتبرترين شرکت چندمليتي دنياست.

بقيه اعضاء خونواده اش هم موفقند و هر کدومشون در نوع خود ، از زندگيشون راضيند.

در بين ايميل هايي که از دوستم ميگيرم ، امروز ديدم نوشته :

" راستي اونجا در ايران در مورد حمله آمريکا به ايران چي ميگن ؟ اينجا در آمريکا همه – از رئيس جمهور تا اعضاء کنگره و سناتورها – همه راجع به ايران حرف ميزنن. خدا کنه که جنگ نشه ، اما اگه جنگ بشه ، منکه در آمريکا نمي مونم چرا بايد اينجا موند ، کار کرد و تکس داد تا از پول تکس ما به کشورمون حمله بشه؟ "

جدا که احسنت و آفرين بر اين تعصب .

از خاکي  که دار و ندارتو ازت گرفتن ( کاري به دليلش ندارم ) رونده بشي ، حتي ( احتمالا ) به اون کشور ممنوع الورود باشي ، از يک کشور ديگه بخاطر توانائي هائي که داري ، تابعيت بگيري ، در کمال آرامش و آسايش  در اون کشور زندگي کني ، ولي هنوز دلت با اون خاک باشه ، هنوز دلت براي اون خاک بطپه.

خيلي جالبه . . .

حالا در کنارش داشته باشيد آقايان و آقازاده هائي رو که دار و ندارشونو از صدقه سر مردم و انقلاب دارن ، اما در اين چند سال اخير بخاطر ترس از جنگ ، براي خودشون وخونواده هاي تحفه شون از هفت کشور تابعيت گرفته اند.

 

راستي خاک ما کجاست ؟

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 15:56 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

ميتونم به جرات ادعا کنم که بيشتر از 95% واحدهاي زيرمجموعه سپاه در استان ، از مشتريهاي ما هستن ، اونها ادعا ميکنن که دوست دارن با افراد سالم کار کنند ( حالا اينکه اين سلامت تا چه حدي شايسته موسسه ما هست به خودشون مربوط ميشه) ، و در اغلب موارد هم احساس ميکنم که واقعا به موسسه ما اعتماد ، و به عملکرد ما اعتقاد دارن، اينو به راحتي از اولين برخوردهاشون ميشه فهميد.

اغلب افرادي که با پول سروکار دارن و به نمايندگي از طرف سازمانهاشون وظيفه خريد و تامين کالا را به عهده دارن ، بعد از مدتي سلامت مالي خود را از دست ميدن در حاليکه بنظرم اون دسته از کارکنان سپاه  که اين وظيفه به عهدشون گذاشته شده ، هنوز عزت نفس و سلامت مالي خود را حفظ کرده اند.

چند روز پيش يکي از همين آقايون که در اثر اشتباه در محاسبات مالي ، وجهي کمتر از مبلغ فاکتورش پرداخت کرده بود ، فاکتور را عودت داد تا برايش اصلاح کنيم.

اين در حاليه که به هيچ عنوان امکان اثبات اين مطلب براي ما وجود نداشت.

چند سال پيش هم نمايندگي ولي فقيه در يکي از لشگرهاي سپاه ، توسط يکي از کارکنانش خريدي از ما کرد و بدليل اعتمادي که به اون کارمند داشتيم ، چند روزي براي تسويه وجه فاکتور به ايشون مهلت داديم، اما اين مساله فقط با اطلاع من و اون کارمند بود.

وقتي براي مدت يکسال به تهران منتقل شدم و بعد از يکسال دوباره به کارم برگشتم ، متوجه شدم که اون آقا هنوز بدهي اش را پرداخت نکرده ، در ضمن با اخذ ترفيع درجه به شهر ديگري منتقل شده بود.

بعد از اين قضيه ، رئيس موسسه ما با استيصال و در عين ناراحتي به حسابدارمون دستور داد اين مبلغ به حساب مطالبات غيرقابل وصول منتقل بشه.

مدتها طول کشيد تا اينکه چند وقت پيش فرصت کردم و با دفتر نمايندگي ولي فقيه در اون لشگر تماس گرفتم و قضيه رو بهشون گفتم.

کمتر از يک هفته طول کشيد تا مسئول بازرسي دفتر نمايندگي ولي فقيه ، از دفتر ايشون با ما تماس بگيرن و شماره حسابمونو بپرسن.

فرداي اون روز هم تماس گرفتن و اطلاع دادن که وجه به حساب ما واريز شده.

ديروز در کمال تعجب ديدم که جانشين لشگر ، شخصا در خارج از ساعت اداري اومده تا بپرسه آيا اون کارمندي که مسئول خريد بوده تخلفي مرتکب شده يا خير؟

واقعا برام جالب بود چون همه ماميدونيم اينطور پيگيريها در کشور ما کم نظيره.

 وقتي اينطور برخوردهايي از کسي ميبينم ، احساس وظيفه بيشتري ميکنم ، احساس ميکنم واقعا همونطور که اونها فکر ميکنن ، بايد سالم باشيم تا به اعتماد اونها خيانت نکنيم. انشاء الله

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:10 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

ديروز از اون روزهايي بود که از صبح تا پاسي از شب ، تحت تاثير سوء مديريت " به اصطلاح مديران" قرار داشتم.

اولا که در اين روزها که حتي يک ساعت از وقت هم برايم غنيمته ، با وجود مشغله بسيار زيادي که داشتم ( در حقيقت اين روزها در اوج مشغله کاري قرار داريم) مجبور شدم براي مذاکره ( شما بخونيد مرافعه ) با مدير ارشد يکي از شرکتهاي برزرگ صنعتي ( که شديدا دچار سوء مديريت شده)، خودم به تهران بروم ، با وجود اينکه اين مذاکره ميتونست بصورت تلفني انجام بشه ، ولي آقاي مديرعامل تازه کار تازه به دوران رسيده ، نياز به يه گوشمالي درست و حسابي داشت که شخصا رفتم و انجامش دادم( کاري که عليرغم ميل شخصي ام ، چند ماه پيش هم کرده بودم ).

فبل از تهيه بليط هواپيما ، هر چه تلاش کردم که مساله رو بصورت تلفني حل و فصل کنم ، نشد که نشد!

جالبش اينجا بود که بعد از کلي درگيري با آقاي مديرعامل ، ايشون قبول کرد که اشتباه کرده که منو کشونده تهران ، ولي در عين حال با کمال متانت( ! ) استدلالش اين بود که افرادي براي ما در اولويت هستن که مثل شما حضورا" مراجعه کنن و کارشونو پيگيري کنن!!

 

ثانيا بعد از هدايت آقاي مديرعامل ( ! ) ، يادم اومد که پدر ارجمند يکي از دوستان دوران دانشگاه ، عضو هيات مديره اون شرکت بوده ! بعد از دستمريزاد گفتن به خودم بابت اين حافظه قوي ( ! ) از همون وسط خيابون به دوست قديمي ام ( که اتفاقا شماره مبايلش در حافظه مبايلم بود) تلفن کردم و اون بنده خدا که بعد از 6 – 7 سال صداي منو ميشنيد  رو کلي متعجب کردم. بعد از ملاقات پدر اين دوست قديمي ، ايشون برام توضيح داد که چطورچندماه پيش مجمع شرکت ، هيات مديره رو مجبور کرده يه جوان بيست و چند ساله رو به سمت مديريت ارشد يکي از بزرگترين شرکتهاي صنعتي کشور منصوب کنه ، در حاليکه حتي سابقه يک روز مديريت ارشد يا عضويت در هيات مديره هم نداشته!

خوب طبيعيه که من مجبور ميشم هر چند ماه يکبار براي راهنمائي ايشون ( ! ) شخصا به تهران بيام.

 

ثالثا بعد از اينکه از پدر دوست قديمي ام ، قول مساعد گرفتم ، طبق برنامه قبلي براي انجام يه کار شخصي به ميدان فاطمي رفتم که در عين ناباوري ديدم در سرر مجتمع تجاري ( که 100% خصوصيه )يه پلاکارد بزرگ نصب کرده اند و نوشته اند که بدليل اينکه ديشب ، شب قدر بوده ، ساعت شروع کار مجتمع تجاري از 10 صبح ميباشد!

اينجوريشو ديگه نديده بودم ، جل الخالق .

خوب ممکنه اصلا يه نفر ديشب زودتر عبادتشو کرده باشه و خوابيده باشه ، ممکنه اصلا عبادت نکرده باشه، ممکنه عذري داشته ، ممکنه يه نفر عادت نداشته باشه زياد بخوابه و بخواد با وجود  زودتر بياد سرکارش  .

خلاصه به اين کار بسيار مهم نرسيدم.

 

رابعا اينکه بدليل ترافيک ناشي از وجود مجتمع تنديس ( در ابتداي خيابان دربند) بيشر از يکساعت ونيم در راه فرودگاه بودم و وقتي به هر زحمتي خودمو به فرودگاه رسوندم ، گفتن پروازتون سه ساعت و نيم تاخير داره !

اونوقت ميگن تحريم . . .

خوب اين از آثار تحريمه ديگه مگه نه ؟

 

خامسا وقتي ساعت 9 شب ، خسته و کوفته به خونه رسيدم ، شنيدم  آقاي  نيکومنش ، مدير فروش خستگي ناپذير و پرتلاش "سينره" چند وقتيه که سر کارش نميره.

اينکه شنيدم يه مديري که 5 ساله فروش و بازاريابي " سينره " رو هدايت ميکنه بيشتر از يکماهه که سر کارش حاضر نشده ، برام بسيار تعجب آور بود .

کسي که حتي روز تولد بچه اش ، ترجيح ميده کارهاشو جمع و جور کنه و بعد بره خونه ، کسي که فروش امروز "سينره" مديون فعاليتهاي اونه ، حالا بدون هيچ توضيحي مدتيه نميره سر کارش ، واقعا بيشتر از اينکه تعجب آور باشه ، دردآوره.

اينکه مثلا من معرف نيکومنش به "سينره " بوده ام باعث نميشه تا حالا ازش بي دليل دفاع کنم ، همونطور که در طول دوران مديريت و مشاورت در اون مجموعه ، در مورد بسياري از مسائل با هم اختلاف نظر داشته ايم و من کوتاه نيامده ام.

البته هنوز موفق به تماس با اين دوست 14 – 15 ساله ام نشده ام ولي امدوارم اطلاعات تکميلي رو در اختيارم قرار بده .

اما صرف نظر از اين موضوع ، مديريت ارشد " سينره" بايد بيشتر مراقب مديرانش باشه .

اصلا آيا مديريت ارشد "سينره" هنوز به اون ارزشهاي اوليه اي که در مرامنامه اش موکدا ذکر کرده پايبنده ؟

اصلا ارزشي براي عزت نفس کارکنانش قائله ؟

 

اونهايي که رفته اند که هيچ ، ولي اگه اينطوري پيش بره "سينره" حسابي پژمرده ميشه ها . . .

از ما گفتن بود ، هرچند قبلا هم بارها گفته ايم . . . کسي گوش نداد!

 

 

 

پي نوشت : راستي از همه جالب تر اينکه وقتي براي آمدن به تهران سوار هواپيماي ايران اير تور شده بودم ، از بلندگوي داخل کابين اعلام کردند که بدليل احترام ماه مبارک رمضان ، از پذيرائي روي زمين معذوريم ، اما به محض اوج گرفتن هواپيما ، شروع کردند به پذيرائي !!

اينکارشون قبل از اينکه جالب باشه ، بنظرم ابلهانه بود ، يه جور تحميق مردم .

من البته بدليل اينکه در هر دو شهر مبداء و مقصد ، منزل داشتم ، روزه ام را نشکستم ولي قاعدتا اغلب مسافران اون پرواز ، از شب قبل نيت روزه نکرده بودند چون قاعدتا کسي که قصد مسافرت داره روزه نميگيره.

حالا چه لزومي داره که بخوان بهشون بگن از نظر ما شما عزيزان مومن ،روزه دار هستيد ؟

اينو يادم رفته بود در اين پنج گانه بنويسم.خوب شد يادم افتاد 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:23 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

يه معذرت خواهي به همه دوستان و خواننده هاي مطالب "به انديش" بدهکارم به اين دليل که به دليل يه مسافرت ( که پيش بيني شده هم بود) چند روزي موفق به بروز رساني وبلاگ نشدم ، شرمنده ام که حتي يک توضيح هم ندادم.انشاءالله تکرار نخواهد شد.

 اما موضوع بسیار جالبی که قبلا هم میخواستم اینجا درباره اش بنویسم و فرصت نشده بود، در مورد يکي از مباحث اصلي مديريت هست که اخيرا در وبلاگ آقاي مجاهدي عزيز درباره اش مطالبي خواندم.

مديريت خدمات ، مبحثي است که در کشور ما نه تنها غريب مانده ، بلکه اصولا فکر ميکنم بعضي از صاحبان صنايع ، اصولا تمايلي به ورود به اين مبحث ندارند.

سال گذشته که براي اولين بار به هتل نارنجستان (واقع در جاده محمودآباد - نور )رفتم ، احساس کردم بدجوري خلاء مديريت در اين مجموعه خصوصي بيداد ميکند.

وقتي درد دلهاي سرمايه گذار اصلي هتل را در نشريه اي خواندم ، احساس کردم نه تنها مشتريان هتل ، بلکه سرايه گذار هم از اين سوء مديريت ، خون دل ميخورد.

غافل از اينکه امروزه مديريت خدمات و مديريت گردشگري ، از مباحث جدي علم مديريت بشمار ميروند.

جالب بود که قبوض واريزي مشتريان در اين هتل مفقود ميشوند !

مکاتبات نگهداري و آرشيو نميشوند!

چنانچه از مسئولين هتل درخواستي داشته باشيد ، بايد حتما هر ۱۵ دقيقه يکبار پيگيري کنيد!

برايم بسيار جالب بود وقتي درد دل سرمايه گذار هتل را ميخواندم ، ديدم منت گذاشته که "اگر من اين سرمايه را در دبي گذاشته بودم ، تا بحال چندين برابرش را برداشت کرده بودم"

غافل از اينکه اگر در دبي يا حتي دور افتاده ترين نقطه امارات ، چنين رفتار يا برخوردي با مشتريان بشود ، بعد از يکي - دو ماه ، بايد در هتل را تخته کنند ، فقط در اين کشور ميتوان مشترياني را يافت که هرچه بيشتر از آنها پول بگيري و هرچه کمتر خدمات بدهي ، بيشتر برايت حرص ميزنند!

اما يک نکته بسيار جالب در مورد هتل نارنجستان اينکه  در داخل اطاقهاي هتل ، هيچ نشانه اي از جهت قبله پيدا نميکنيد!

البته اگر خيلي جستجو کنيد ، داخل کشو ميزها ، ميتوانيد آثاري از قبله را ببينيد !

اما چرا اينطوري ؟ . . . شايد از سر اجبار !

 

 

ارادتمند

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 18:28 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:37 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

جهت ادامه برنامه اي که من و همسرم در اسفندماه گذشته شروع کرده ايم ، و مرحله دوم آن در نيمه شعبان سال جاري به اجرا در خواهد آمد ، براي تامين قسمتي از مايحتاج خوراکي ششماهه 10 خانوار نيازمند و بي بضاعت در يکي از مناطق محروم کشور ، به مقادير محدودي خواروبار به شرح زير احتياج دارم .

ر

شرح

مقدار

ملاحظات

1

برنج آرام بسته بندي شده

10 گوني

در گوني 10 کيلويي

2

رب گوجه ( با هر اسمي )

24 قوطي

 

3

نخود آبگوشتي

20 کيلو گرم

درجه 1 پاک کرده

4

عدس پلويي

20 کيلو گرم

درجه 1 پاک کرده

5

لوبيا سفيد

20 کيلو گرم

درجه 1 پاک کرده

6

لوبيا قرمز

20 کيلو گرم

درجه 1 پاک کرده

7

قند خرد شده بسته بندي شده

10 کيلو گرم

 

8

روغن هيدروژنه بهار 4 کيلويي

10 قوطي

 

9

چاي  باز

5 کيلو گرم

 

10

مرغ پرطلايي

20 بسته

مرغ کامل

11

ماکاروني (با هر اسمي)

40 بسته

 

 

اگر کسي از سروران ارجمند احساس ميکند که ميتواند اين اقلام را به بهاي مناسب در اختيارم قرار دهد ، خوشحال خواهم شد تا قبل از يازدهم مرداد ماه 86 برايم  " کامنت خصوصي" بگذاريد .

باشد که :

                  . . . ايزد در بيابانت دهد باز . . .

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:30 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

چند سال پيش وقتي مدير امور اداري و پشتيباني يک شرکت خصوصي بودم ، بين پيمانکاراني که برايم کار ميکردند ، پيمانکاري داشتم که الحق و الانصاف هم کيفيت چاپ و بسته بندي محصولاتش حرف نداشت و هم اينکه قيمت کارهايش قابل مقايسه با کارهاي مشابه در بازار نبود.

يادم نيست از چه طريق با اين پيمانکار آشنا شدم ولي خوب به ياد دارم قراردادي که با پيمانکار مذکور بسته بودم ، به قدري محکم و مفصل بود که مو لاي درزش نميرفت!

دليلش هم اين بود که مديرعامل شرکت از من خواسته بود براي اينکه پيمانکار مدکور را از دست ندهيم ، طوري قرارداد را منعقد کنم که پيمانکار راه فرار نداشته باشد.

در عين حال ، قرارداد طوري تنطيم شده بود که  زمان تحويل هر سفارش را کارفرما راسا تعيين و صرف نظر از اينکه انجام هر سفارش به چه ميزان زمان نياز دارد ، در صورت هر روز تاخير پيمانکار در تحويل سفارش ، به ميليونها ريال خسارت جريمه مي شد ، حال آنکه قاعدتا زمان تحويل سفارش ميبايستي با در نظر داشتن عوامل مختلفي منجمله حجم سفارش ، طراحي ، اجراء ، اخذ تائيديه از کارفرما جهت توليد انبوه و مشکلات خاص هر سفارش ، تعيين و به توافق طرفين ميرسيد!

ضمنا آقاي مديرعامل به امور مالي شرکت سپرده بود تا به انحاء مختلف ، پيمانکار را هميشه بستانکار نگه دارند تا چنانچه پيمانکار با توجه به حجم بالاي جرائم ، از ادامه پيمان سر باز زند ، اهرم فشاري در دست کارفرما وجود داشته باشد.

در پايان يک سال  وقتي نسبت مجموع جرائم اين پيمانکار را به کل حجم قرارداد محاسبه کردم ، ديدم پيمانکار فلک زده را در حدود 13% از کل قراردادش جريمه کرده ام!

مگر اين بخت برگشته چند درصد سود برده بود که باتوجه به خواب سرمايه ، ميبايستي تا اين ميزان جريمه ميداد؟

وقتي از شرکت کارفرما جدا ميشدم ، از پيمانکار حلاليت خواستم ، البته پيمانکار از اينکه من مامور بودم و در حقيقت وظيفه ام را انجام داده بودم مطلع بود و گلايه اي از من نداشت.

اما چند روز پيش شنيدم مديرعامل شرکت کارفرما ، با توجه به حجم مطالبات راکد پيمانکار ، و با توجه به اينکه از فروردين سال گذشته تا کنون کليه مطالبات پيمانکار پرداخت نشده ، از وي خواسته روي مبلغ صورت وضعيت هاي سال 85 ، ده درصد تخفيف بدهد!

يعني اين پيمانکار بخت برگشته سفارشهايي را در مثلا فروردين ، ارديبهشت ، خرداد يا تير ماه 85 طبق دستور کارفرما در حداقل زمان ممکن توليد کرده و تحويل کارفرما داده ، توليداتش کليه مراحل کنترل کيفي کارفرما را گذرانده ، به کارخانه شرکت کارفرما ارسال شده و به محصول نهايي تبديل شده ، به بازار ارسال شده و به فروش رسيده و حتي شرکت کارفرما وجه آنها را از نمايندگانش هم تحويل گرفته ، و حالا بعد از گذشت بيش از يک سال در آمده و ميگويد آحاد بهاء قرارداد بالاتر از حد واقعي بوده و من به قرارداد اعتراض دارم !

ميگويد بايد حداقل 10درصد تخفيف بدهي !

. . . جالب تر از همه اينها اينکه ادعا دارد که حتي قيمت هاي قراردادهاي سال هاي 81و82 تا 85 نيز بالاتر از حد واقعي بوده اند ولي ايشان اغماض کرده اند!

و در پايان هم پيشنهاد داده اند که راه اعتراض براي پيمانکار باز است و پيمانکار ميتواند از طريق مراجع ذيصلاح قضايي ، به اين امر اعتراض کند!

در پايان هم خودش اضافه کرده که ولي ممکن است اين کار چندسالي طول بکشد!

 

اين کار واقعا نه از نظر اخلاقي و نه از نظر شرعي و قانوني درست نيست و از آن کارهايي بود که نميدانم بايد اسمش را چه چيزي گذاشت؟

شما اسمشو چي ميگذاريد ؟

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:12 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

امروز يه مشتري چيني داشتم ، ، مجري BTS  ايرانسل .

يه پسر جوون چيني اومده بود براي خريد. حدود نيم ساعت با من در مورد قيمتها چونه زد . . . باور کنيد در اين نيم ساعت يک دلار- يک دلار قيمتهارو پائين آورد.

دست آخر وقتي خريدش قطعي شد ، ديدم دوباره برگشت پيش خودم و گفت ( البته از طريق مترجمش ) "روي هزينه حمل هم تخفيف بده " بعد لبخندي زد و با دستش نشون داد که 20 دلار روي کرايه تخفيف ميخواد !

باور کنيد ديگه برام قابل تحمل نبود ، از کوره در رفتم و گفتم کرايه اصلا به من مربوط نيست ، تو حاضري از دستمزد اون راننده بيچاره 20 دلار کم کني؟

وقتي مترجمش بهش جمله منو منتقل کرد ، ديدم خيلي جدي گفت : باور کن در چين افرادي هستن که بيشتر از اين راننده به اين 20 دلار نياز دارن.

وقتي اين استدلالو شنيدم ، تازه متوجه شدم که چقدر بين تفکر ما و همين آقاي چيني تفاوت هست.

بعدش خانم مترجم برايم توضيح داد که استدلال اين چيني ها اينه که اگه قراره پولي خرج بشه ، کجا بهتر از کشور خودمون؟

در طول اين 3 سال که مشغول فعاليت تجاري هستم، اين آقا دومين مشتري خارجي من بوده.

نفر قبلي يه آقاي هندي بود که مسئول خريد يه شرکت بود.

وقتي هر چند وقت يکبار براي دادن چک ما مي آمد ، تا براي خودش چيزي نمي گرفت بيرون نميرفت.

تا امروز فکر ميکردم احتمالا همه آسيايي ها اينطوري هستن ، ولي امروز متوجه شدم که ظاهرا فقط جهان سومي هاش اينطورين.

اينه که امروز ميبينيم چيني ها و هندي ها که هردو تقريبا از نظر جمعيتي در يک حد و اندازه هستن ،( وتازه هند از نظر خيلي از منابع جلوتر از چين هم هست) ، اما نهايتا امروز چين داره دنيارو ميگيره .

افسوس . . .

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:36 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

امروز سالروز تولدم بود.

مهم نيست چند ساله ميشوم ، مهم اينه که در اين سالها چه کارهايي کرده ام.

يادم مياد که هنوز 23 سالم نشده بود که در جلسه اي بعنوان يکي از مديران سازمان حضور داشتم ، در آن جلسه بحث بر سر اين بود که استاندار يکي از استانها براي سرپرستي پروژه اي ، خواهرزاده 28 ساله اش را سفارش کرده بود و مديرعامل سازمان موکدا ايستاده بود و ميگفت که امکان ندارد وي را بعنوان سرپرست پروژه بپذيرم ، مديرکل يکي از ادارات که کارفرماي پروژه بود ، براي اينکه سرو ته قضيه را به هم بياورد از محاسن آن جوان 28 ساله تعريف کرد ، نهايتا مديرعامل شرکت در حاليکه به اعتراض مشغول ترک جلسه بود گفت : "امکان ندارد سرنوشت يک پروژه را دست يک جوان 28 ساله بدهم " و از اطاق خارج شد!

من23 ساله  هم که مطمئن بودم همه حضار جلسه ميدانند هنوز 23 سال هم ندارم ، انگار که دنيا را روي سرم خراب کرده باشند .

چند ثانيه اي بيشتر نگذشته بود که آقاي مديرعامل انگار چيزي را فراموش کرده باشد ، به اطاق برگشت ، در چارچوب در ايستاد و به من اشاره کرد و به حضار گفت :" بماند که گاهي اوقات 23 ساله اي هم پيدا ميشود که ميتواني زندگيت را دستش بدهي" و رفت.

اين برايم بزرگترين پشت گرمي بود.

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 22:43 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

کمتر از سه سال پيش در چنين روزهايي از سمت مديريت امور اداري يک شرکت کوچک استعفا دادم. مديرعامل شرکت وقتي نامه استعفايم را از طريق رئيس هيات مديره دريافت کرده بود ، تا يکي – دو روزي به روي خودش نياورد که از موضوع اطلاع دارد .

دست آخر صدايم کرد و گفت: " ميخواستم با استعفاي ناگهاني تو مخالفت کنم ولي بعد باخودم فکر کرده ام چرا بايد اين همه نيرو و انرژي تورا اينجا حبس کنم و جلوي موفقيت و پرواز تورا بگيرم؟ ، اينجا براي تو کوچک است و ميدانم که دليل اصلي نارضايتي تو  از اينجا ، اينست که کار به اندازه کافي براي تو نداريم"

مضحک بود ، يک سازمان براي کارکنانش کار نداشته باشد تا وقت آنها را پر کند.

قبل از اين ، آقاي مديرعامل هميشه به من توصيه ميکرد که من براي اينکه بتوانم اينهمه انرژي را مهار کنم ، به امور سياسي مشغول شوم!

جالب اينجا بود که اغلب امور شرکت مذکور گرفتار سوء مديريت بودند و در حاليکه من توانايي انجام آنها را داشتم ولي مديريت ارشد شرکت قدرت ارجاع آنها را به متصديان مربوطه نداشت .

واقعا مديريت يک سوي قضيه است و طرف ديگرش هماهنگي و توانايي ارجاع امور است که در شرکت مزبور اين قدرت وجود نداشت . چوبش را هم سازمان ميخورد.

امروزبعد از گذشت کمتر از سه سال از پيوستن من به موسسه جديد ، و در حاليکه در عرض اين سه سال ، در نوع خودمان  به بزرگترين در استان تبديل شده ايم ، شرکت مستقل ديگري را تاسيس کرديم که انشاءالله حداکثر تا 10 روز ديگر توليداتش را به بازار ارائه ميکنيم.

شرکت جديد ، کاملا مستقل و مجزاست و توليدات مکمل شرکت فعلي را ارائه ميدهد و اين بزرگترين موفقيت سالهاي خدمت من است.

مدتها بود با خودم فکر ميکردم با وجود اين همه همکاران تلاشگر و ساعي که در مجموعه مان داريم ، چه کاري ميتوانيم انجام بدهيم که اينهمه نيرو و انرژي را به هدر ندهيم؟

روزها با خودم فکر کردم چه کنم که نيروي جواني خودم و شوق و اشتياق همکارانم براي کار کردن ، کسب روزي حلال ، استفاده از تجارب و از همه مهمتر خدمت به اجتماع  هرز نرود؟

افزايش توان توليد ، بازاريابي و فروش مجموعه قبلي ، در تاسيس مجموعه جديد تبلور پيدا کرد و امروز احساس ميکنم تاسيس مجموعه جديد  بزرگترين موفقيت من در طول دوران کاريم بوده .

ايجاد بزرگترين توليد کننده و فروشنده استان ، و حالا بعد از کمتر از سه سال ، سهم خواهي بيشتر از بازار . . . برايم بسيار مهم تلقي ميشود که سازمان آنرا مديون درايت مديري است که برعکس من ، هيچ ادعايي در علم مديريت و بازاريابي ندارد و فقط به توانايي کارکنان سازمان خود اعتماد دارد و جادارد از ايشان تشکر کنم.

ببخشيد اگر وقتتان را گرفتم ، فقط 2 منظور داشتم :

اول اينکه يادآوري کنم که عدم  استفاده از انرژي و توانايي کارکنان  ، بزرگترين اشتباه سازمان بشمار ميرود و دوم اينکه چون خودم خيلي خوشحال بودم ( بي تعارف ) خواستم شما راهم در اين خوشحالي سهيم کنم!

انشاءالله موفق و منصور باشيد.

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:38 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

از اين که به روز رساني "به انديش" در اين چندروز ، بدليل مسافرت من ، با بي نظمي انجام ميشه عذر خواهي ميکنم و اميدوارم از ابتداي هفته آينده ، بروز رساني مجددا به نظم سابق برگردد.

 

انشاء الله

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 1:13 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

هر کسي که به سن من رسيده باشه ، حداقل چند مورد از ترفند هاي الهي که خداوند خودش از آنها بعنوان مکر الهي ياد ميکنه را ديده اند، اينکه مثلا کسي با تمام نفوذ سياسي و توان مالي ، بعد از چندين سال دسيسه چيني عليه يک جوان بي بنيه ، ناگهان از نهايت غلبه ، به ورطه شکست سقوط کنه فقط ميتونم ازش بعنوان مکر الهي تفسير کم.

4 سال پيش در چنين روزهايي ، من شاهد يکي از اين ترفندهاي الهي بودم ، آقايي که در عين نفوذ و قدرت سياسي و بنيه مالي ( که اين روزها از نفود سياسي هم باارزش تره) بعد از 3- 4 سال دسيسه چيني عليه من ، در روزهايي که مييرفت تا تلاش 3- 4 ساله اش براي نابود کردن من به بار بشينه ، ناگهان در کمال ناباوري و حيرت ديد که حق به حق دار رسيد.

جالبه که من و اون آقا هيچ تناسبي با هم نداشتيم . . .

-         من هم سن بچه هاي اين آقاسيد بودم و او تقريبا هم سن پدر من . . .

-      او از کساني بود که ( البته به قول خودش) براي به ثمر نشستن اين انقلاب تلاش کرده بود ولي من در زمان انقلاب حتي سواد خوندن و نوشتن هم نداشتم . . .

-         او با بزرگان نشست و برخاست داشت در حاليکه من . . .

-     هزينه جاري منزل او ماهيانه ميليون ها تومان بود در حاليکه حقوق ماهيانه من آن موقع از چند صد هزارتومان تجاوز نميکرد . . .

-     او هرجا مي نشست از خباثت من تعريف ميکرد در حاليکه کسي از ترس جرات نداشت حتي به شکوه هاي من از او گوش دهد . . .

-         قدرت او به ميزاني بود که اگر در جايي حضور داشت ، ديگران از من خواهش ميکردند از حضور در آن جمع خودداري کنم . . .

-         از همه مهم تر او آقا سيد بود و من . . . حتما بنده گناهکار!

 

خوب به ياد دارم که در روزهاي پاياني سال 1381 ، چهل شب به درگاه الهي متوسل شدم تا بلکه از قدرت خودش در برابر اين قدرتمند فاسد ، به من ياري رساند.

و خوب به ياد دارم روزهاي آغازين سال 1382 که دائما براي من پيغام ميفرستاد که " هر چه جلوتر ميرويم شرايط سخت تر ميشود ، بيا توافق کنيم . . . من ارتباطاتي دارم که تو فکر آنها راهم نمتواني بکني . . . من براي رسيدن به اين هدف پولي خرج کرده ام که به اندازه درآمد 4- 5  سال توست . . . من تا تورا نابود نکنم دست بردار نيستم . . . من شب به اميد نابودي تو ميخوابم و روز را به اميد لجن مال کردن تو به پايان ميرسانم . . . اميد رهايي نداشته باش ، بيا و خودت رضايت بده . . . کنار بيا . . . کوتاه بيا . . . "

و من فقط به اين جمله معروف و پر برکت فکر ميکردم که " اگر قرار است از بين بروم چرا با دست خودم ؟"

و خوب به ياد دارم که در واپسين روز ، ناگهان نامه اي به دستم رسيد که ابلاغ رهايي من از آن وضعيت بود . . . وقتي آن نامه به دستم رسيد ، احساس ميکردم دارم خواب ميبينم ، نه احساس ميکردم خوابي که 3- 4 سال  هر شب ديده ام ، تعبير شده . . .

حتما در کوچه و خيابان افرادي را ديده ايد که با خودشان بلند – بلند صحبت ميکنند و اصلا به رويشان هم نمي آورند که ديگراني هم در خيابان هستند . . .

من هم همان حال را داشتم ، با خودم – نه . . . با خداي خودم - با صداي بلند صحبت ميکردم . . . باور نکردني بود . . . در واپسين روز . . . ديدن چهره آقاسيد در حاليکه نسخه اي از نامه هم به دست خودش رسيده بود . . . باور نکردني . . .

تا آن روز بارها قرآن را ختم کرده کرده بودم اما هيچگاه به معني اين آيه مبارکه نرسيده بودم :

و مکروا و مکرالله . . . والله خيرالماکرين

 

از آن موقع تا بحال بارها اين داستان را به تفصيل براي افرادي که در شرايط مشابه من در آنروزها قرار گرفته اند تعريف کرده ام اما تا بحال مکتوبش نکرده بودم ، ديروزصبح  در سالروز رهايي از دست آقاسيد ، وقتي قرآن ميخواندم ، براي چندمين بار به اين آيه مبارکه رسيدم ، اين بود که تصميم گرفتم مکتوبش کنم تا هيچ وقت از ياد نبرم که البته خدا در برابر کساني که خودشان را حيله گر و مکار ميدانند ، بهترين مکر زننده هاست .

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 13:43 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

فردا روز سیزده به در است و بعد از تقریبا ۲۰ روز تعطیلی با نفس تازه کار را از سر خواهیم گرفت . نمیدونم اتفاقات این چند روز اخیر چه تاثیراتی روی بازار گذاشته ولی در هر حال برای همه آرزوی موفقیت دارم .

 

اما حکايت مديريت هم در کشور ما ، حکايت جالبي است.

حالا براتون ميگم چرا.

در ايام نخست سال نو ، دو حکايت جالب از مديريت شنيدم که شايد براتون جالب باشه.

حکايت اول مربوط ميشه به شرکتي دولتي که مدتها قبل باهاشون بصورت مشاوره همکاري داشتم . وقتي با اين شرکت بصورت پاره وقت قرارداد مشاوره بستم ، رئيس هيات مديره اين شرکت از طريق همين وبلاگ با من آشنا شده بود و بعد از چند جلسه آشنايي ، به من خيلي پيشنهاد همکاري مشاوره پاره وقت داد و از همون ابتدا هم محرمانه به من گفت که مديرعامل اينجا وقتي فهميده شما وبلاگ "به انديش" را مينويسي ، خيلي علاقمند شده و هر روز وبلاگتو ميخونه.

همين امر باعث ميشد که من گاهي اوقات که احساس ميکردم تذکراتم به مديرعامل شرکت از طريق رسمي ، راه به جايي نميبره ، انتقاداتم را از طريق غير رسمي و به وسيله وبلاگ به اطلاع مديرعامل شرکت ميرسوندم ، منجمله آخرين انتقادم که تقريبا پيش بيني ورشکستگي شرکت بود را از طريق همين وبلاگ به اطلاع آقاي مديرعامل رسوندم که ظاهرا ايشون خوشش نيومده بود و بعد از اينکه متن انتقاداتم را پرينت کرده بود ، اونها رو بصورت براي رئيس هيات مديره فرستاده بود و از اون به بعد هم فردي را مامور کرده بود که نوشته هاي منو بخونه و چنانچه ديد بوي قرمه سبزي! ميدهند ، پرينتشون کنه.

از اون مدتها تقريبا يکسالي ميگذره و من ديگه ارتباط سازماني با اون شرکت ندارم ، چون در روزهاي آخر همکاريم با اون شرکت دولتي ، حس کردم مديرعامل داره خواسته يا ناخواسته اون شرکتو به سمت ورشکستگي سوق ميده و بهترين کار اين بود که راهمو از اونها جدا کنم.

مديرعامل شرکت ، شديدا گرفتار فاميل بازي بود ، البته به خرج بيت المال!

يکي از عالي ترين مديران شرکت ، پسرعموي آقاي مديرعامل بود و باوجود اينکه هيچ تخصص يا تجربه اي در زمينه سمتي که عهده دار بود ، نداشت اما مديرعامل شديدا گرفتار اين پسرعمو بود ، هزينه هاي انجام شده به وسيله آقاي پسرعمو ، هميشه چشم بسته تائيد ميشد و جالب بود که آقاي پسر عمو تقريبا در همه کارها هم دخالت اجرايي ميکرد.

خوب البته چون حقوق ميليوني پسرعمو ، از جيب شرکت پرداخت ميشد ، خيلي جاي تعجب نداشت که آقاي مديرعامل روي ميزان حقوق پسرعمو حساسيتي داشته باشه.

اما هميشه برايم اين سوال وجود داشت که اگر اين شرکت دولتي هم مثل دهها شرکت دولتي ديگر ، در عين ورشکستگي ، به مديرعامل شرکت واگذار بشه ، آقاي مديرعامل با پسرعموي عزيزش چه ميکنه؟

اتفاقا در ايام عيد شنيدم که اون شرکت هم مثل دهها شرکت دولتي ديگر ، در عين ورشکستگي ، به مديرعامل شرکت واگذار شده .

برام خيلي جالب بود وقتي که شنيدم اولين اقدامي که آقاي مديرعامل کرده اين بوده که پسرعمو را فرستاده دنبال نخود سياه!

حالا نظرم راجع به اين آقاي مديرعامل تغيير کرده ، تا حالا فکر ميکردم ايشون دچار سوء مديريته ، اما حالا . . .

 

حکايت دوم هم مربوط ميشه به يکي از دوستان که در اصفهان مديريت يک کارخانه را به عهده داره ، چند روز قبل از عيد ، مديرعامل ايشونو به دفتر تهران احضار ميکنه و ازش ميخواد که قبل از عيد طرح ارزيابي کارکنان را در شرکت اجرا کنه ، و يک فرم متحدالشکل هم به ايشون ميده  که براي ارزيابي کارکنانش ( اعم از ستادي و عملياتي ) ازش استفاده کنه!

اين دوست ما به آقاي مديرعامل ميگه که قاعدتا ضرايب ارزيابي براي رسته هاي مختلف و مشاغل مختلف بايد تغيير کنند ، آقاي مديرعامل هم که ظاهرا از جريان بيخبر بوده ، به ايشون ميگه که چون اين فرم از هيات مديره اومده ، بايد از اونها کسب اجازه کنه.

اينکارو ميکنه و بعد از چند روزي به اين دوست ما ميگه که هيات مديره اعلام کرده که چون روي اين فرم مدتها کار شده ، لذا قابل تغيير نيست!

ارزيابي انجام ميشه و خوب نتيجه اش هم معلومه ، تعدا د زيادي از کارکنان از نتيجه ارزيابي ناراضي!

هيات مديره دوست ما رو به تهران احضار ميکنند و اعتراض ميکنند که چرا به تقابل با تصميم ما برخاسته اي و موجب نارضايتي کارکنان از هيات مديره شده اي و چرا حق کارکنان را ضايع کرده اي؟

به عنوان دليل هم ، ميگويند که مثلا چرا به آيتم "سرو وضع و نحوه پوشش"  انباردار کارخانه که هميشه کت وشلوار!! مرتب به تن دارد ، امتياز ضعيف داده اي؟

اين دوست ما هم هرچه استدلال آورده بوده که والله به خدا انباردار بايد لباس کار به تن داشته باشد- و نه کت وشلوار! – مورد قبول قرار نگرفته بوده .

شما چي فکر ميکنيد؟

 

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 20:19 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

اعتراض دارم آقا!

 

به اين مردم بي همت اعتراض دارم ، به اين که نفت بجاي اينکه سر سفره مردم نيازمند و محتاج خودمان بيايد ، سر از سفره ديگران و از ما بهتران در آورد اعتراض دارم .

من بچه همين انقلابم . بله چند سالي قبل از انقلاب به دنيا آمده ام ولي تا آمدم دست چپ و راستم را بشناسم ، ديدم اطرافم شلوغ است ، ميگفتند انقلاب شده ، انقلابي که به نفع مستمندان و نيازمندان است !

ميگفتند سازماني ايجاد شده که ساماندهي وضع مستضعفان را به عهده دارد و اوضاع آنها را دگرگون خواهد کرد!

ميگفتند در نتيجه اين انقلاب . . .

امروز طبق برنامه از پيش تعيين شده ، براي توزيع مواد غذايي تهيه شده جهت عده اي نيازمند ، به کوچه ها و خانه هايي سر زدم که بعيد ميدانم شما اسمش را خانه بگذاريد.

تصحيح ميکنم ، آلونک هايي که فقط سرپناه بودند ، نه بازهم تصحيح ميکنم ، حتي  بعضي از آنها سرپناه هم نبودند .

نميدانم چه بايد بگويم ، فقط ميدانم اعتراض دارم . . . اعتراض .

امسال تعطيلات عيد براي من و خانواده ام 10 روز زودتر شروع شد ، فردا براي نظافت خانه مان در تهران ، من و همسر و دخترم عازم تهران هستيم تا انشاء الله براي عيد ميزبان مهمانانمان باشيم.

اينکه اين موضوع را گفتم به اين دليل بود که اگر اختلالي در بروز رساني وبلاگ پيش آمد ، عذرم موجه باشد البته بازهم مثل دفعات پيش کامپيوترم را همراه خواهم برد ولي به هرحال چون اين چند وقت را در اختيار خانواده هستم ممکن است به اين راحتي ها مرخصي ندهند مخصوصا که همسرم حساسيت عجيبي به کامپيوترم دارد.

ببخشيد که طولاني شد.

 

ارادتمند

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 22:38 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

ادارات و سازمانهاي دولتي هر سال از اواخر ماه بهمن تا اواسط فروردين با اين مساله روبرو هستند که بدليل عدم مديريت صحيح بودجه ،مجبور هستند مقادير قابل توجهي از بودجه را که نتوانسته اند تا اين زمان هزينه کنند ، و همچنين براي اينکه به عدم توانايي جذب بودجه متهم نشوند ، به سرعت و با دستپاچگي هزينه کنند.

مثلا مديري که در طول سال ، انواع و اقسام محروميتها را به کارکنان ، سازمان و در نهايت مردم تحميل کرده است ، به سرعت و براي اينکه بودجه تخصيص داده شده براي سال جاري را از دست ندهد ، به هزينه کردن بودجه ميپردازد ، اشکالي که به اين اقدام شتاب زده وارد است اين است که اولا بدليل اينکه ميبايستي بودجه اي که براي مدت 6-7 ماه در نظر گرفته شده ، در مدت یکماه هزينه شود ، امکان برنامه ريزي در اين خصوص از مديران گرفته ميشود.

ثانيا امکان برنامه ريزي از بخش خصوصي هم ( که در حقيقت پشتيباني بخش دولتي را در اغلب موارد بعهده دارد) سلب ميشود .

مضافا اينکه در اغلب موارد بخش خصوصي هم با ايجاد بازار سياه ، از اين فرصت سوء استفاده کرده و اين هم منجر به چاپيدن دولت و در نهايت بودجه عمومي ميشود .

امسال چون طبق آماري که از فروش سالهاي پيش داشتم ، پيش بيني ميکردم که از 2-3 روز مانده به اسفندماه ،با هجوم کارپردازان و مديران تدارکات و پشتيباني ادارات دولتي مواجه ميشويم ، از روز پنجشنبه گذشته  تعداد سرويسهاي حمل و نقل را دوبرابر کردم ، ساعت کار راننده هاي وانت بار راهم 2 ساعت افزايش دادم ، تعداد فروشنده هايمان را هم که در حقيقت نوک پيکان سازمان فروش هستند از چند وقت پيش افزايش داده ام .

البته کار خوبي بود و پيش بيني ام هم صحيح بود و اين باعث شد تا بتوانيم حجم معتنابهي از فروش رقبا را جذب کنيم ، قسمت جالبش اينه که رقبا (که بدون استثناء به اندازه سن من سابقه فعاليت در اين رشته دارند ، هنوز بعد از اين همه سال )، اين چند روزه غافلگير شده بودند .

بعضي از رقبا بدليل عدم موجودي مکفي ، بعضي ديگر بدليل بالا بودن قيمتها ( چون نتوانسته بودند قبل از تکان خوردن بازار خريد کنند) و بعضي هم بدليل عدم توانايي اجرايي نتوانستند از اين 2-3 روزه استفاده کنند.

امسال توانستيم قبل از تکان خوردن بازار ، مقدار قابل توجهي کالا دپو کنيم تا در اين آشفته بازار شب عيد مجبورنباشيم بازيچه دست دلال و سوء استفاده کننده ها شويم.

ولي متاسفانه بدليل اينکه تمام وقت من صرف بازاريابي ، فروش ، سفارشات و تامين کالا ميشود ، ديگر هيچ وقت آزادي براي نظارت بر انبار و سيستم انبارشمان باقي نميماند و بزرگترين نقطه ضعف ما هم در همين قسمت هست.

اين هم بدليل بعد مسافتي است که با انبار وجود دارد  ،بعضي اوقات فکر ميکنم اگر بجاي سوله 2000 متري مان ، يک فضاي مشابه ولي نزديکتر ، اجاره کنيم شايد بتوانيم از محل کاهش ضايعات در انبارش ، هزينه هاي مربوطه را جبران کنيم.

البته پيشنهادش را امروز براي اولين بار مطرح کرده ام و چراغ سبزهايي هم گرفته ام ، تا خدا چه خواهد.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:31 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

در محل کارم ، چنانچه اعتبار بعضي از مشتريانم کافي به نظرم بيايد ، از آنها چک کوتاه مدت هم قبول ميکنم. اما از آنجائيکه دست من در اين مورد باز گذاشته شده و تائيد اعتبار مشتريان فقط به تائيد من بستگي داره ، لذا سعي ميکنم نهايت وسواس و سختگيري در اين مورد اعمال بشه و تقريبا ميتونم ادعا کنم که وقتي قبول ميکنم از کسي چک قبول کنم ، يعني اينکه قاعدتا فرد معتبري بوده ، تابحال هم مشکلي با کسي در اين خصوص نداشته ام . . . فقط چند سال پيش چک يکي از مشتريانم به هر دليلي که حتما براي خودش موجه بوده ، برگشت خورد که بعد از يکي – دوروزي حسابدارش را فرستاد و تسويه کرد.

تقريبا دوماه پيش جوان خوش قد و بالايي براي دريافت استعلام به يکي از همکارانم مراجعه کرده بود ، بعد از دو- سه روزهم براي خريد اقلام مورد نظرش آمده بود ، ديدم همکارانم جوان را به من ارجاع داده اند تا بتواند قسمتي از وجه خريدش را چک بدهد .

ظاهر و نحوه صحبت کردنش براي من که مدتها به عنوان مشاور حقوقي و قراردادها فعاليت کرده ام ، موجه بود . . . قبول کردم.

سر موعد هم چک را به مسئول مربوطه سپردم تا به حساب بگذارد ، چند روز بعد ديدم که برگه برگشت چک را که از طريق بانک ارسال شده بود برايم آورد .

به فروشنده اي که با جوان صحبت کرده بود ، گفتم با او تماس بگيرد و پيگيري کند ، همين کاررا هم کرده بود ، جوان قول داده بود که بنا بدلايلي وامش حاضر نشده و تا 2 روز ديگر راس ساعت فلان براي تسويه حساب خواهد آمد.

نه آنروزو نه روزهاي بعد خبري از او نشد . . . و حتي به منشي اش هم سپرده بود که به تلفنهايي که از طرف ما ميشود ، بگويد نيست!

خوب تنها کاري که از ما بر مي آمد اين بود که . . . از طريق قضايي پيگيري کنيم . . . يعني تا حداقل 7 – 8 ماه ديگر از اين اطاق به آن اطاق و از اين کلانتري به آن کلانتري برويم.

قصد توهين ندارم اما هم بايد هزينه ميکرديم و هم به دهها نفر که حتي دزد هم دستشان نميدهيم ، رو مي انداختيم.

چاره اي نبود جز اقدام به روشي ديگر . . . از طريق يکي از دوستان خوب- تاکيد ميکنم دوست خوب- شماره تلفن چند نفر ( بيش از 50 نفر) از بستگان درجه 1 و 2 ايشان و همسرش را پيدا کرديم.

سپس از طريق منشي اش برايش پيام فرستادم که اگر تا ساعت 4 بعداز ظهر روز چهارشنبه ، کل وجه را نقدا تسويه نکند ، ناچارم از بستگانش کمک بخواهم ، و بعد هم نام و شماره تلفن تک – تک اين افراد را پشت تلفن براي خانم منشي خواندم و از منشي خواستم تمام اسامي و شماره تلفن ها را ياددشت کند.

خوب سيستم غذايي ( !! ) موجود ، ناچارم کرد تا از روش غير متعارفي براي احياء حق موسسه و سهامدارانش اقدام کنم.

بعد از گذشت بيش از 2 ماه امروز و فردا کردن ، ساعت 30/3 بعداز ظهر ديدم جوان مورد بحث ، با يک پاکت تراول و سري افکنده آمد.

تسويه کرد ، چکش را گرفت و عذر خواهي کرد و رفت . اما قبل از رفتن اصرار داشت بداند که من چطور به آن اسامي و شماره تلفن ها دست پيدا کرده ام  ، ميگفت از ديروز تا حالا که شما اين پيغام را برايم فرستاده ايد ذهنم دائما مشغول است !

برايم خيلي جالب بود ، به جاي اينکه ذهنش را به تامين طلب مردم مشغول کند ، ذهنش مشغول اين بوده که من . . .

بگذريم ، بهانه اي بود که به سيستم مريض و سراپا اشکال غذايي ( !! ) کشور ، اشاره اي داشته باشم ، متوجه هستيد که ؟

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:30 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

روز اولي که براي ثبت نام در ترم اول به دانشگاه رفتم ، اونقدر از شنيدن ميزان شهريه ترم اول شوکه شدم که بدون هيچ اقدامي مستقيم به خونه برگشتم ، کتابهاي دبيرستانمو که تقريبا يک هفته اي بود به انباري منتقل کرده بودم از انباري آوردم و تصميم گرفتم براي کنکور سراسري سال آينده خودمو آماده کنم ، چون احساس ميکردم که پرداخت اين شهريه براي خونواده ام سنگينه و از توان خودم هم به عنوان يک جوان 17 ساله بيکار ، خارجه.

بازگو کردن داستان اينکه شهريه ترم اولم ، با چه معجزه اي از طرف شوهرخاله ام پرداخت شد ،هم از حوصله اين بحث خارجه و هم ربطي به اون نداره.

وقتي تقريبا يک هفته اي رفتم سر کلاس ، فهميدم که با خيلي از بچه هاي هم کلاسم فرق دارم ، بايد دنبال کاري ميگشتم تا بتونم شهريه ترم بعد را جور کنم.

مدير دوران دبيرستانم ، تا فهميد که دنبال کار ميگردم ، از من بعنوان معلم امور تربيتي دعوت کرد تا در مدرسه غيرانتفاعي اش کمکش کنم ، ولي متاسفانه يا خوشبختانه ميدانستم که اين کار از عهده ام برنمي آيد چون از کودکي طوري تربيت شده بودم که اگر چيزي برخلاف نظرم بود نميتوانستم بروزش ندهم.

روزنامه همشهري را گشتم و حاصلش شد بازاريابي براي محصولات يک شرکت درپيت در منطقه نظام آباد.

مدت 2-3 هفته اي در نظام آباد از ساعت 2و3 تا 7و8 شب ، تمام سوپر مارکت ها را سر زدم ، ولي دريغ از يک ريال فروش!

مدتي بعد با سفارش پدرم به يکي از کارمندان سابقش ، به استخدام يکي از شرکتهاي تازه تاسيس وزارت نفت درآمدم ، اون زمان مصادف بود با تصويب طرح سناتور داماتو در سناي آمريکا ، ومتعاقبا شرکت "کانکو" که يک شرکت پيمانکار تاسيسات دريايي آمريکايي بود ، از ادامه پروژه بازسازي ميدانهاي نفتي ابوذر و سلمان ، کناره گيري کرده بود ، لذا اجراي اين پروژه ها با وساطت يکي از روساي قوا ، به اين شرکت ايراني متعلق به وزارت نفت سپرده شده بود که الحق و الانصاف هم توانست از اين امتحان روسفيد بيرون بيايد.

حقوق دريافتي من در آن شرکت براي مدت 32 ساعت کار درماه ، مبلغ 18 هزارتومان بود که گاهي اوقات بنا به دستور روسايم ، مجبور ميشدم تا 100 ساعت در ماه هم کار کنم و اين حقوق برايم معرکه و رويايي بود.

اما بعد از تقريبا 15 ماه همکاري با آن شرکت ، وقتي از آن شرکت خداحافظي ميکردم ، يکي از مديران مياني آن شرکت که الان يکي از مفاخر سياست و صنعت نفت کشور هست ، توصيه اي براي موفقيت به من کرد : اول داشتن سياست در کار و دوم مديريت اطلاعات .

وقتي آقاي خاتمي در سال 76 به رياست جمهوري رسيد، يکي از مهمترين اقداماتي که براي اولين و آخرين بار در کشور انجام داد ، اين بود که دانشگاه امام باقر (ع) که متعلق به وزارت اطلاعات بود را موظف کرد تا در کنکور سراسري کارشناسي ارشد سال 77 داوطلب ادامه تحصيل بپذيرد ، ومن بدليل توصيه اي که هميشه در ذهنم داشتم ، بلافاصله در رشته مديريت اطلاعات ، داوطلب شدم.

متاسفانه يا خوشبختانه اون ايام مصادف شد با صدور اعلاميه وزارت اطلاعات در پذيرش مسئوليت قتلهاي زنجيره اي ، وهمين باعث شد تا روزي که قرار بود من براي شرکت در امتحان کارشناسي ارشد  به سالن دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي بروم ، مادرم با هزار قسم و قرآن اجازه ندهد تا من از منزل خارج شوم و اين شد که من نتوانستم بطور علمي به مديريت اطلاعات بپردازم .

ولي چند سال بعد ، بعنوان مديرامور اداري موسسه اي که به نوعي تحت پوشش وزارت اطلاعات  بود استخدام شدم ، و وقتي بعد از مدت 5-6 ماهي با مديريت و پردازش اطلاعات پيرامونم ، تونستم مديرارشد موسسه را رسوا کنم ، متوجه شدم که هرچند از نظر علمي نتونستم در اين رشته تحصيل کنم ولي از نظر تجربي ، در اين باب موفق بوده ام ، برکناري مديرعامل اون موسسه مهم ترين دليل برايم بود چرا که اطلاعاتي که من با تکيه بر اونها تونستم موفقيتهايي بدست بيارم ،اطلاعاتي بود که شايد خيلي حساستر از اونها در اختيار بسياري از افراد مسئول در اون موسسه بود ولي نتونسته بودند از اون اطلاعات استفاده کنند ولي من با مديريت و پردازش اونها تونستم موفق بشم .

در حال حاضر احساس ميکنم تمام موفقيت هايم را مديون مديريت اطلاعات پيرامونم هستم ، اطلاعاتي که بعضا در اختيار اغلب ما هست ، ولي براي اينکه بشود از اونها استفاده کرد ، بايد مديريت و پردازش شوند و من حس ميکنم در اين مسير تقريبا موفق بوده ام .

الان که در زمينه تجاري فعاليت ميکنم ، همکاران و رقبايي دارم که بيش از سن من در اين زمينه سابقه فعاليت دارند ولي من در بازار تعيين کننده هستم و قيمت و شرايط بازار را در حالت عام من تعيين ميکنم و حتي ميتونم ادعا کنم که در بعضي اوقات خاص هم من تعيين کننده شرايط هستم.

باور کنيد که مخبرين من افراد بسيار معمولي و در بعضي اوقات خود مشتريان هستند ولي اطلاعاتيو که بدستم ميرسه دست کم نميگيرم ، اگه ناقص باشند ، کاملشون ميکنم ، اگه ناکافي باشند ، اطلاعات بيشتري اخذ ميکنم و بعد اونهارو پردازش ميکنم .

حاصلش ميشه اينکه رقبا بعد از چند وقتي حس ميکنن که تغييراتي در سطح فروششون ايجاد شده و تا بيان به خودشون بجنبند ، ما براي سازمانمون استفاده کافي برده ايم (هرچند اونها هم بيکار نمينشينن !).

اطلاعات خام در اختيار همه ما هست ، هرچند قطعا اطلاعاتي که پيرامون من هست ، با اطلاعاتي که پيرامون يک کارمند مثلا يک شرکت عمراني هست متفاوته ولي مسلما اطلاعات من براي ايشون ارزشي نداره و بالعکس.

توصيه ام براي مديران ، تجار و تمام افرادي که بدنبال موفقيت هستند اينه که اطلاعات معلق در فضاي اطرافشونو دست کم نگيرند ، اونها رو مدون کنند ، پردازش کنند و از اونها نهايت استفاده رو ببرند.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:26 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

يکي از دوستان که از از تجار خوشنام کرمانشاه هم هست ميگفت ما داشتيم کاسبيمان را ميکرديم ، از روزي که آقاي احمدي نژاد قدم رنجه کرده اند و به کرمانشاه آمده اند تا گره از مشکلات صنعت و کسب و کار و زندگي مردم بگشايند ، تقريبا همه چيز در کرمانشاه گره خورده!

 

در همين رابطه ، محمد علي ابطحي در وبلاگ خود (وب نوشت) نوشته است :

یکی از دوستان دفتر امام نقل می کرد یک بار یکی از ائمه ی جمعه کشور که زبان طنزآلودی دارد، با مرحوم حاج احمد آقای خمینی دیدار داشت. برای احمد آقا نقل می کرد که در روستای ما یک فردی به نام اوس مهدی بود که ادعا می کرد در مسائل فنی کاملاً وارد است. روزی دوچرخه ی ما یک اشکال کوچک پیدا کرد. اوس مهدی را صدا زدیم و گفتیم این اشکال را می توانی برای ما رفع کنی؟ گفت حتماً و مشغول شد. نصف روزی طول کشید، تمام قطعات دوچرخه را از هم جدا کرد و آن را تبدیل به مشتی آهن و ابزار کرد و گفت کار من تمام شد. گفتیم یعنی چه؟ آن اشکالی که قرار بود درست کنی چه شد؟ گفت آن چه از ما می آمد، همین بود. حالا هم در صحنه مدیریت کشور نباید توقع زیاد داشت. بعضی ها همان مقدار که ازشان می آید همین است!

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:20 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

تا پايان سال 84 ، هرماه درصدي از درآمدم را صرف امور خيريه ميکردم ، اين کار چون سازماندهي شده نبود ، تقريبا بي حاصل بود و نتيجه قابل توجهي نداشت.

از ابتداي سال 85 ، با همسرم تصميم گرفتيم اين مبالغ را جمع کنيم و در پايان سال ، بصورت يکجا هزينه کنيم.

اين روزها بيشترين وقت آزادمون صرف برنامه ريزي براي اين کار ميشه.

تعيين سبد غذايي 9 خانوار بي بضاعت ( نه کم بضاعت) ، واقعا کار مشکليه ، کاري که متوليان اين امر در کشورمان کاملا از آن غافلند .

وقتي فکر ميکنم که خوشحال کردن اين 40 نفر (اعضاء 9 خانواده ) در ايام عيد نوروز ، چه آسان و کم هزينه ميسر ميشه ، از کم کاري و بي توجهي متوليان رسمي اين امر در کشور خجالتزده ميشم.

هرچند سبد غذايي تعيين شده براي اين کار ، فقط مختص ايام عيد نوروز است اما ناگزير مقادير قابل توجهي از اين ميزان هم براي روزهاي آغازين سال باقي ميمونه.

پس از محاسبه ، به اين نتيجه رسيديم هزينه سرانه هر نفر مبلغي بالغ بر 150.000 ريال ميشه که البته اين مبلغ بدون محاسبه گوشت هست ( که تهيه آنرا پدر همسرم به عهده گرفته).

همسرم معتقد بود که بعضي از اين خانواده ها از ترس اينکه براي بعد از عيد چيزي براي خوردت نداشته باشند ، ممکنه در استفاده از اين مواد امساک کنند و ما به هدف اصليمون که همانا خوشحال کردن اونها در ايام عيد هست ، نرسيده ايم .

خوب واقعا براي اين قسمتش راهي نتونستيم پيدا کنيم جز اينکه به راننده شرکت ( که مسئوليت حمل اين مواد را به عهده داره ) بگوئيم به سرپرستهاي خانواده ها بگويد ما تلاشمان را ميکنيم تا قبل از پايان فروردين ، يکبار ديگر هم اين کار را تکرار کنيم ، قولي که اميدوارم بتونم اجراش کنم.

 

انشاءالله

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:31 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

از سال 1380 ، به مدت 3 سال بعنوان مدير اموراداري و سپس بعنوان مشاور منابع انساني ، با يک شرکت خصوصي همکاري داشتم. در طي مدت همکاري با اينشرکت ، احساس ميکردم که مديرعامل شرکت ، بي نهايت علاقه داره کارکناني را استخدام کنه که به قول خودش " فرش باشند" ، خوب البته اين هم يک نوعشه ديگه!

ولي متاسفانه اينطور آدمها فقط با کساني ميتونن کار کنند که واقعا فرش ، يا حتي فراتر از اون ، خاک زير پا باشند.

به همين دليل مدت همکاري من با ايشون مدت زيادي طول نکشيد و با يک استعفاي خيلي تند و بي رودر بايستي ، از ايشون عذر خواستم و از مجموعه ايشون جدا شدم.

حالا اينکه من اشتباه کردم يا اينکه ايشون رفتار اشتباهي داشتند الان شايد جاي بحثش نباشه ولي بعدا حتما در موردش بيشتر خواهم نوشت ، چيزي که الان ميخوام خيلي کوتاه در موردش بنويسم اينه که در طول 15- 16 سال سابقه مديريتم ، هر زمان افراد صفرکيلومتري براي آموزش به من سپرده شده اند ، سعي کرده ام بطوري آموزششان بدهم که فراموش نکنند بدون عزت نفس ، انسان هيچ چيزي از خودش ندارد ، خوب اين هم از نظر بعضي ها خوبه و از نطر بعضي ها ( مثل همين آقاي مورد بحث) غير قابل قبوله.

من به تمام همکارانم در طي مدت 15-16 سال مديريت آموخته ام که ياد بگيرند به ديگران احترام بگذراند و از ديگران هم احترام متقابل بخواهند ، اما گاهي اوقات در بعضي موارد از اين بابت خودم را سرزنش کرده ام ويا اگر بخواهم صريح تر بگويم ، گاهي اوقات باخودم گفتم وقتي يکي از همکاران سابق من که برابر آموزشهاي من ، انتظار داشته مورد احترامي متقابل مدير جديدش باشد و از اين حداقل حق اجتماعي محروم شده و به اين روند اعتراض کرده و متعاقبا توبيخ شده يا از محل کار اخراج شده ،  آيا من در اين مورد مسئولم ؟

 

چيزي که امروز باعث شد اين چند خط را بنويسم ، اين بود که مطلع شدم يکي از همکاران سابقم در همان شرکت ، به همين دلايل آنقدر تحت فشار قرار گرفته که مجبور به ترک کار شده.

همين.

 

ارادتمند 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:30 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

سلام - براي بي نظمي هاي اخير در به روز رساني "به انديش" که ديگه اينروزها خيلي عادي هم شده عذر ميخواهم ولي چه کنم که ۲-۳ ماهي است که در حقيقت بايد اعتراف کنم که اين مشغله هاي کاري هستند که منرا مديريت ميکنند !

در هرحال ميبايستي عذرخواهي ميکردم ، باور کنيد وقتي به شمارشگر وبگذر مراجعه ميکنم و ميبينم که حتي در روزهايي که "به انديش" به روز نشده ، بطور متوسط ۳۵۰ نفر در روز براي مطالعه مطالب وبلاگ مراجعه کرده اند و دست خالي برگشته اند بيشتر شرمنده ميشوم ولي از طرفي وقتي ساعت ۸و۹ شب با يک بغل دفتر و دستک به خانه مي آيم ، فرصتي براي بروز رساني وبلاگ باقي نميماند ، راستش را بخواهيد اگر هم فرصتي بماند ، نيرويي باقي نميماند.

اما جالب است متن زير را به نقل از "بازتاب" بخوانيد:

انتشار نامه مشاور ارشد سابق رئيس‌جمهور درباره مسائل داخلي سازمان مديريت، نارضايتي جمعي از مديران و كاركنان اين سازمان را به همراه داشته است.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، مجتبي ثمره هاشمي از معتمدين و نزديكان رئيس‌جمهور است و پيشتر سمت مشاور عالي رئيس‌جمهور را بر عهده داشته، در نامه‌اي دستنويس كه خطاب به دكتر احمدي‌نژاد نوشته، خواستار تحولاتي در فعاليت‌هاي سازمان مديريت شده است.

اين نامه در آبان ماه، يعني پس از آن‌كه ثمره هاشمي در 4/7/85 به معاونت سياسي وزارت كشور منصوب شد، نوشته شده است و جالب آن‌كه رئيس دفتر رئيس‌جمهور در نامه‌اي به برقعي، رئيس سازمان مديريت و برنامه‌ريزي خواستار اجرايي شدن دستور رئيس‌جمهور گرديده و از ثمره هاشمي به عنوان مشاور محترم ارشد رئيس‌جمهور ياد شده است.

بسمه تعالي
جناب آقاي رئيسجمهور
با سلام
لطفا دو نکته اساسي ديگر مربوط به سازمان مديريت را نيز ابلاغ فرماييد.
1ـ اجازه تخصيص بودجه به آقايان وزرا تا سقف اعتبارات مصوب، به تناسب سهمي که از درآمد دولت ميگيرند.
2ـ اجازه تعيين پروژهها توسط وزرا در لايحه بودجه در سقف اعتباري که تعيين شده.
و همچنين:
* تعيين يک گروه امين و خبره جهت تجديد نظر در فهرست بها.
* تعيين گروه خبره و اميني که آييننامههاي مربوط به تعيين درجه مشاورين و پيمانکاران را تجديد نظر و اصلاح نمايند.

هاشمي 
30/8/ 

رئيس‌جمهور در هامش نامه ثمره هاشمي خطاب به رئيس سازمان مديريت نوشته است:
 «بسمه‌تعالي
 جناب آقاي برقعي
 لطفا عملياتي كنيد».

 

اين در حالي است كه چندي پيش وزير كشور تأكيد كرده بود، ثمره هاشمي تمام وقت خود را در وزارت كشور خواهد گذراند و از مدتها پيش، صادق محصولي، به عنوان مشاور عالي رئيس‌جمهور برگزيده شده است.

همچنين لحن نامه ثمره هاشمي به بالاترين مقام اجرايي كشور براي بسياري از مشاهده‌كنندگان اين نامه، جالب توجه است.

 

 پی نوشت : این عکس  واقعا زیبا در تاریخ ۱۲/۷/۸۶ اضافه شد. ( با تشکر از وبلاگ حاجی واشنگتن )

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 20:18 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:38 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

با سلام و عرض احترام ، بدليل اينکه ظرف روزهاي 6 تا 12 آبانماه ، در ماموريت هستم ، متاسفانه امکان دارد به روزرساني "به انديش" بطور مرتب انجام نشود که لازم ميدانم از تمامي خوانندگان و سروران ارجمند پوزش بخواهم.

 

ارادتمند

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 22:56 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

در خصوص مطلب "بازاريابي در يک کلام: رضايت مشتري " روز گذشته کامنتي از سوي آقاي عليرضامجاهدي عزيز داشتم :

بسیار استفاده بردم ، در تکمیل این پست باید عرض کنم آن چیزی که مشتری میخرد کالا نیست بلکه ارزشی است که انتظار دارد، درست است که عملکرد محصول در رضایت او تاثیر دارد ولی اگر محصول نتواند انتظارات او را برآورده نماید در نظر مشتری ارزش دریافتی کمتر از ارزش پولی است که او بابت آن پرداخت نموده است لذا ناراضی خواهد شد ،لذا تمام توجه یک اراده کننده خدمت یا محصول باید معطوف به ارزشی باشد که مشتری انتظار دارد و سعی نماید چیزی فراتر از آن را به مشتری ارائه نماید ،این ارزش لزوما مادی نیست. ارزشهای انسانی بسیار گرانبهاتر از ارزشهای مادی هستند.

 

تعبير ايشان بسيار برايم بجا بود ، چند روز پيش نامه محبت آميزي از سوي مدير ارشد يکي از موسسات طرف قراردادم داشتم با اين مضمون :

. . . لازم به ذکر ميدانم بنده و همکارانم در مدت کوتاهي که در خدمت شما بوديم ، مجذوب و شيفته اخلاق والا و پسنديده شما شديم ، هزاران رحمت خدا بر مادري که تورازاده و برخانواده اي که جنابعالي را اين چنين بامعرفت تربيت نموده است ، انشاءالله من و همکارانم مبلغان خوبي براي شرکت شما در منطقه اورامانات باشيم ، سعادت و خوشبختي شمارا از درگاه ايزد منان خواهانيم.

مدير موسسه 15 خرداد – فرامرز عظيمي

 

بله در تائيد نظر آقاي مجاهدي بايد بگويم آنچه مشتري انتظار دارد چيزي فراتر از ماديات است.

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 10:31 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

يه مطلب بسيار جالبي در مورد شرکت پاکشو ، که الان تبديل شده به " گروه صنعتي گلرنگ " ، خوندم و متعاقب اون مطلب ، ياد داستان واقعي بسيار جالبي افتادم که مربوط به 2 سال پيش ميشه  اون موقع من مدير امور اداري شرکتي بودم که به نوعي ، عضو انجمن توليد کنندگان آرايشي و بهداشتي بود ، و طبيعتا من نماينده شرکت در اين انجمن بودم ، يادم مياد که در ماه رمضان ، انجمن از اعضاء دعوت کرده بود تا افطار را در هتل آزادي جمع شوند و اگر اشتباه نکنم آقاي علينقي خاموشي ( رئيس اطاق بازرگاني ) و دکتر مفيد ( معاون وزير بهداشت) هم بعنوان گل سرسبد مراسم آمده بودند تا خلاصه مجلس را گرم کنند.

اما در اين بين ، آقايي که در اغلب جلسات ايشان را ميديدم ، برايم در مورد يک شرکت ( البته فرضي) توضيحاتي دادند .

فرض کنيد که آقايي در اوائل انقلاب ، يک کارگاه توليدي کوچک احداث ميکند و تا سال 70 به هر زحمتي بوده کارگاه را با حدود 10- 15 کارگر ، لنگان – لنگان ميکشاند.

سال 70 ، داماد و دخترش که ساکن کشور دیگری هستند ، پيشنهاد همکاري به ايشان ميدهند و از قضاي روزگار تا سال 72 که موفق به اخذ مجوزهاي لازم ميشوند ، به ايران مهاجرت ميکنند .

حجم تبليغات ، موجب توفيق شرکت ميشود و البته تا اينجاي کار نه تنها اشکال ندارد بلکه ستودني نيز هست.

در اين روزهاست که آقاي داماد به فکر مي افتد که شرکتي را در کشور دیگری ثبت و به نام اعضای خانواده اش نامگذاري کند تا شرکت وجهه اروپايي هم پيدا کند !

البته همانطور که احتمالا همه ميدانيم ، ثبت شرکت در اروپا ، به سادگي ثبت شرکت در ايران نيست و هر شرکتي ولو اينکه عملا فعاليت هم نداشته باشد ، بايد ماليات هنگفتي به دولت پرداخت کند ، اما آقاي داماد براي اين قسمت هم راه حلي پيدا کردند . . . نامه اي نوشتند و اعلام کردند که شرکت مثلا  X&Yفاقد فعاليت است.

بعد به وزارت بهداشت ايران نامه اي مينويسند و ادعا ميکنندکه ما ( يعني شرکت X&Y ) به شرکت ايراني اجازه توليد تحت ليسانس داده ايم و وزارت بهداشت هم بدون اينکه تحقيق کند که آيا اصولا چنين شرکتي در اروپا سابقه توليد مواد شوينده دارد ؟ يا اينکه اصلا سابقه توليد دارد ؟ يا اينکه حداقل تحقيقي در مورد زمان ايجاد اين شرکت کند ، به شرکت ايراني اجازه توليد تحت ليسانس آن شرکت انگليسي ميدهد و به اين صورت ، هموطنان عزيز ما هم سعادت پيدا ميکنند که صابونت حت ليسانس به تنشان بخورد !

حالا بشنويد که اسم محصولات آن شرکت خارجي چگونه انتخاب شد؟

هموطنان ما در غرب کشور ( همانجايي که مديرعامل اين شرکت در آنجا زاده شده ) نيک ميدانند که عبارت " ايناهاش" يا " اينه " يا لفظ " همينه" ، به گويش آن مناطق ، چگونه تلفظ ميشود ، اگر بدانند ، خواهند فهميد که داستان چيست.

حالا من سه سال است که قضيه ايجاد شرکت   X&Yرا ميدانم ولي هنوز هم از محصولات اين شرکت استفاده ميکنم ، يعني مجبورم که استفاده کنم چرا که وزارت بهداشت به هيچ شرکت ديگري اجازه توليد محصولات شوينده تحت ليسانس نميدهد . حالا برايتان بگويم داستان اين قسمت چيست . . . بعد از اينکه چند شرکت بزرگ و معتبر توليد کننده مواد شوينده ( منجمله توليد کننده برند بوژنه ) به وزارت بهداشت و مراجع ديگر ، شکايت بردند که آقا ! دارند مردم را گمراه ميکنندو با اسامي دهان پر کن ، مردم را ميفريبند ، وزارت بهداشت تصميم گرفت براي جلوگيري از اين روند ، ديگر به هيچ شرکتي اجازه توليد تحت ليسانس مواد شوينده ندهد!

البته هيچگاه ليسانس صادره از شرکت X&Y  را لغو نکردند !!

 

جالب بود نه ؟

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:26 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

سالها پيش ، بايک شرکت تجاري همکاري داشتم که در دوره اي ، وضعيت بسيار بحراني پيدا کرده بود، اينکه ميگويم وضعيت بحراني به اين دليل است که شرکت که در آن زمان در حال پاگرفتن بود ، سرمايه عظيمي را صرف ايجاد جهش هاي تجاري ميکرد تا بتواند خود را نسبت به رقبايش در بازار ،متمايز کند ، اين کار هم به سادگي انجام پذير نبود ، ابتدا با يک موسسه تحقيقات بازار قراردادهاي کلاني مي بست و نتايج تحقيقات انجام شده را به موسسه ديگري ميسپرد تا نتايج بدست آمده را تائيد کند ، سپس سرمايه انبوهي را براي به اجرا در آوردن تصميماتش بکار ميبست ، اما همزمان با اجراي اين تصميمات ، يکي از رقباي بارز شرکت ، با همان پلان ، اقدامات مشابهي انجام ميداد !

ابتدا به شرکتهاي تحقيقات بازار مشکوک شديم ، موسسات را چندبار تغيير داديم و البته شرکت رقيب هم با هوشمندي خاصي توانست در چند مورد مارا فريب بدهد و در يکي- دو مورد تغييراتي در کارهايش ايجاد کرد، اما بعد از مدتي دوباره همراهمان شد!

روزي مديرعامل شرکت منرا احضار کرد و بصورت محرمانه موضوعي را به من گوشزد کرد :

نشت اطلاعات تجاري حياتي شرکت.

به عقيده ايشان ، ميبايستي دايره افراد در جريان اطلاعات حياتي شرکت را محدود ميکرديم تا اطلاعات ريسک کمتري داشته باشد.

اين کار راهم کرديم ، اطلاعات را بسيار محدود کرديم و کليه اطلاعات تجاري شرکت را طبقه بندي کرديم. و براي هر طبقه از اطلاعات ، افراد بخصوصي را تعيين کرديم و البته براي اطلاعات حياتي که پراهميت ترين اطلاعات شرکت به شمار ميرفتند ، فقط عده بخصوصي از کارشناسان ارشد ، مديران و البته اعضاء هيات مديره را مجاز تعيين کرديم.

و اين بار ( البته با مقدار بسيار زيادي احتياط ) شرکت رقيب بازهم پايش را جاي پاي ماگذاشت!

واقعا کلافه شده بودم ، مخصوصا که مسوليت پروژه طبقه بندي و حفاظت از اطلاعات تجاري شرکت هم به عهده من گذاشته شده بود ، اينطور که پيش ميرفت تمام سرمايه هاي شرکت ، به باد ميرفت و نه تنها سودي عايد شرکت نميشد ، عوايد کلاني هم براي مهم ترين رقيب شرکت به بار مي آورد.

اين بار بعد از يکي از جلسات هيات مديره ( که اغلب اعضاء هيات مديره در کمال نااميدي از آن بيرون آمدند) رئيس هيات مديره شرکت ، جلسه بسيار دوستانه اي بامن ترتيب داد و خيلي غير رسمي به من فهماند که اعضاء هيات مديره به ايشان اختيارتام داده اند تا طرف مدت بسيار کوتاهي مساله را ختم کند ، و مخلص کلام اينکه ايشان هم به من فهماند که از تمام اختيارات قانوني و فراقانوني اش استفاده ميکندتا اين امر به نتيجه برسد ، هيات مديره و حتي شخص مديرعامل ، خود را بصورت دربست در اختيار ايشان قرارداده بودند ، حتي ايشان بمن فهماند که مديرعامل به ايشان اختيار داده کليه تماسهاي تلفني وي در شرکت را کنترل کند و حتي آمد و رفت هاي خارج از شرکتش را نيز تحت نظر قرار بدهد!

خوشبختانه چون من هيچگاه از اطلاعات فني شرکت سر در نمي آورده ، هيچ علاقه اي هم به دانستن آنها نداشتم و لذا مورد سوء ظن نبودم.

از فرداي آنروز شروع کرديم ، البته هيچگاه به اعضاء هيات مديره نرسيدم ولي حتي تلفنهاي شخص مديرعامل را نيز کنترل کرديم و بالاخره پس از 15 روز به نتيجه رسيديم . . .

بعد از آن جريان وقتي نتيجه غيرقابل باور تحقيقاتمان را باطلاع هيات مديره شرکت رسانديم ، متاسفانه نه تنها از تيم تحقيق تشکر نکردند بلکه غرولندهايشان را هم ميشنيدم که ميگفتند "ما گفتيم حتي اگر مجبور شديد اين کار راهم بکنيد ولي نميدانستيم واقعا در عمل هم مارا کنترل خواهيدکرد مگر اينجا وزارت . . . است؟" و خلاصه اينکه نه تنها قدر ندانستند ، بلکه هنوز هم وقتي مديرعامل سابق شرکت و يا بعضي از اعضاء هيات مديره را که از اساتيد بزرگوارم هستند ميبينم ،اگر صحبت از آن قضيه بشود ، محال است گلايه نکنند يا حداقل متلکي نگويند.

البته آن زمان هنوز اينترنت و امکانات مرتبط با اين شبکه ، وارد محيط هاي اداري نشده بود ، والا حتم دارم که به اين زودي ها به نتيجه نميرسيدم ، اما امروز وقتي اين خبر را در بازتاب خواندم ، فهميدم که قطعا شيوه کنترل اطلاعات تجاري ، حکمتي دارد که پيش کسوتهاي کسب وکار ، آنرا پيش گرفته اند.

درآينده نزديک ، در مورد مديريت اطلاعات تجاري و نتايجي موفقيت آميزي که برايم داشته ، بيشتر خواهم نوشت.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:32 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

در حدود بيست روزي است که کار جديدم را شروع کرده ام ، در طي يکسال گذشته يک پست کاملا تشريفاتي داشتم و به نظرم قبول اين پست تشريفاتي ، بزرگترين خيانتي بوده که در حق خودم کرده ام که حالا بعد از گذشت يکسال دارم نتايجش را ميبينم : کاهش قدرت مانور ‌‌‌ذهني . . . افت توان مديريتي . . . و کنار آمدن با شرايط موجود . . . اينها حداقل صدماتي است که الان و بعد از گذشت اين 1 سال دارم طعم تلخش را ميچشم و در طول 20 روز گذشته سخت با شرايط کار جديدم درگيرم ، البته تغيير شرايط و نحوه کار ، براي همه و علي الخصوص مديران ، سخت هست اما اگر توام باشد با کاهش توانائي هاي مديريتي که ابزار اصلي کار يک مدير بشمار ميرود ، غيرقابل تحمل است .

مع الوصف خدا را شاکرم که  خيلي زود متوجه شدم که چه اتفاقي دارد برايم مي افتد و خيلي زود جلويش را گرفتم .

بزرگترين خيانت به مديران ، سپردن پستهاي تشريفاتي به آنهاست که نهايتا منجر به کاهش توانائي هاي آنها ميشود .

خلاصه اينکه تمام اينها مقدمه اين بودند که بتوانم عذر بي نظمي هاي اخير در بروز رساني "به انديش"را بخواهم ، اين روزها ( يا بهتر بگويم اين شبها) تا دير وقت مشغول انجام وظيفه هستم و وقتي ساعت 9 شب به منزل ميرسم ديگر تواني براي گشودن نت بوک و حتي چک کردن ايميل ها را نيز ندارم چه برسد به اينکه بخواهم "به انديش"را بروز کنم.

ديروز کامنتي از سرور ارجمندم آقاي عليرضامجاهدي عزيز داشتم که نوشته بودند :

"اینطور که یادم میاد قرار گذاشتیم کمی سرعت انتشار در وبلاگ را کم کنی و ..."

خوب اين بهترين فرصت براي کم کردن سرعت بروز رساني "به انديش" بشمار ميرود ، هم استاد ارجمندي مثل آقاي مجاهدي پيشنهادش را داده اند و هم اينکه واقعا در شرايط و اوضاع فعلي، رمقي براي ادامه اين روند نمانده ، راستش را بخواهيد هفته گذشته خواستم متن مشابهي بنويسم و عذر خواهي کنم ، اما حتي فرصت نوشتن اين متن را هم نداشتم !

اما بعد با خودم فکر کردم در طول دو هفته گذشته که چند روزي "به انديش" بروز نشد ، وقتي به شمارشگر وبلاگ مراجعه کردم و ديدم که در هريک از اين روزها در حدود 200 نفر براي خواندن مطالب جديد آمده اند و دست خالي برگشته اند ، از خودم خجالت کشيدم و از تصميمي که گرفته بودم منصرف شدم ، بعضي از فعاليتها براي ما ايجاد مسوليت اجتماعي ميکنند ، اگر چنين کاري را شروع نميکردم ، بحثي نبود ولي حالا که ميبينم اساتيدي مثل همين آقاي مجاهدي خودمان ، از خوانندگان "به انديش" هستند ، يا دانشجويي با من تماس ميگيرد که استادمان سر کلاس توصيه کرده که "به انديش" را بخوانيم ، يا دانشجوي ديگري طرحش را براي من ناقابل ميفرستد تا کمکش کنم ، خجالت ميکشم حتي حرفي از کند کردن روند بروز رساني "به انديش" بزنم.

مخلص همه شما ( منجمله عليرضاخان ) هم هستم.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:29 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

سلام – اين روزها خبرهاي خوبي از افزايش تعداد بازديد کنندگان "به انديش" ميرسد ، سايت کيبرد آزاد  اخيرا در يک بررسي از بين حدود 400 وبلاگ فعال فارسي ، وبلاگ "به انديش" را در تير ماه ، در مقام پانزدهم قرار داده است. ساير رقباي "به انديش" را در نمودار زير که به همت سايت  کيبرد آزاد  تهيه شده است ، ملاحظه بفرمائيد:

 

 

                     

 

اخيرا با معرفي دوست فرهيخته ام ، آقاي عليرضا مجاهدي عزيز، روزنامه جهان اقتصاد از مطالب "به انديش" در صفحه مديريت خود استفاده کرده و خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) هم از مطلب ديگري استفاده کرده که جادارد از توجه ايشان تشکر کنم.

ضمنا دو اسپانسر(پشتيبان مالي ) هم پيشنهاد همکاري داده اند که در حال مذاکره هستيم.

همينطوري گفتم در جريان کارها باشيد بهتر است.

 

التماس دعا

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:33 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

سلام - از عدم به روز رساني وبلاگ در روز چهارشنبه گذشته ، جدا عذرخواهي ميکنم. هفته گذشته براي يک مسافرت کاري براي ۲ روز از تهران خارج شدم و البته باوجود اينکه کامپيوتر را هم (براي بروز رساني وبلاگ ) همراه برده بودم ، ولي تراکم کارها در اين ۲ روز ، باعث شدند که بنده حقير شرمنده شما بشوم.

همانطور که احتمالا اغلب دوستان در جريان هستند ، از آبان ماه سال ۸۴ ، در حدود ۱۰٪ مطالب منتشره در وبلاگ ، توسط دوستان و خوانندگان به انديش تامين ميشود و من فقط ويرايش آنها را انجام ميدهم.

اخيرا از دوست ارجمندم - آقاي سيدمهدي ميرعظيمي- دو پيشنهاد داشتم ، خودتان بخوانيد:

"دو تا پیشنهاد دارم ، یکی اینکه بالای مقالاتی که چند قسمتی هستند مرقوم بفرمایید (قسمت اول از دوقسمت) که خواننده بدونه چند بار منتظر قسمت بعدی باشه – دوم اینکه میشه مقالات رو بصورت "ای بوک" های کوچک درآورد و برای افراد خاص فرستاد ، می دونید چون تو سایت شما امکان کپی کردن مطالب به آسونی وجود نداره و بعضی ها که خوندن این مطالب براشون واجبه هم بلد نیستن این کار رو انجام بدن ، شاید ارسال کتابهای الکترونیک کوچک بد نباشه! من حاضرم همکاری کنم."

پيشنهاد اول آقاي ميرعظيمي از همين امروز به اجرا در ميآد و براي پيشنهاد دوم هم منتظر همکاري اين عزيز خواهم ماند.

اما مطلب ديگر اينکه اخيرا پيشنهادهاي کاري جديدي دريافت کرده ام که در صورت قبول اين پيشنهادها ، ، انتظار کمک بيشتري از ساير دوستان و خوانندگان عزيز به انديش دارم.

التماس دعا

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:33 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

يا ايها الانسن ، ماغرک بربک الکريم

 اي انسان چه چيزي باعث شد که در برابر خدايت غره شوي؟

(سوره انفطار – آيه 6)

 

جدا به نظر من ، بزرگترين عامل اغلب مشکلات انسان ، اين هست که فراموش ميکنه کجابوده و چه ميکرده؟

انصافا براي خود من ، بزرگترين عامل موفقيت اين بوده که هر از چندگاهي ، نگاهي به پشت سرم کرده ام ، راهي  که آمده ام و مسيري که پيموده ام . . . و از همه مهمتر اينکه بياد بياورم که کجا بوده ام و الان کجا هستم.

روز پنجشنبه ، براي ملاقات يکي از اساتيد قديمي ، بعد از اذان صبح از منزل خارج شدم و چون مدتي حدود 1 ساعت ، وقت آزاد داشتم ، فرصتي شد تا به محل کار سابقم در جنوب تهران سر بزنم.

مدتي بود که احساس ميکردم وضعيت فعلي من ، در شان من نيست و قطعا من شايستگي بيش از اينها را دارم ! و دائما احساس نارضايتي عميقي از وضعيت موجود داشتم و ميزان پيشرفتم را در طول سالهاي اخير ، راضي کننده نميدانستم.

احساس ميکردم از وضعيت فعلي راضي نيستم . دائما در حال غرولند بودم.

 

بحمدالله ، زنده شدن خاطرات قديمي ، باعث شد به ياد بياورم کجا بوده ام و چه ميکرده ام و حالا در چه جايگاهي هستم و کجاايستاده ام . . . و اينکه آيا اصلا شايستگي ايستادن در همين جايگاه فعلي را دارم ؟

براي مدت يک ساعت ، رفتم به 8-9 سال پيش و شرايط آن روزها .

 

حوالي اذان ظهر ، وقتي به منزل بر ميگشتم احساس خوبي داشتم و حالا احساس ميکنم از ميزان پيشرفتم در اين سالها راضي هستم ، و قطعا شايستگي همين را هم نداشته ام و فقط اثر لطف خداوند بوده که در حال حاضر اينجا ايستاده ام.

راستي براي همه ما اين امکان هست که هر از چندگاهي ، سري به گذشته دور ويا نه چندان دور خود بزنيم و خود را به ياد بياوريم ؟

فکر ميکنم اين هم از آن نعمتهايي است که متاسفانه خداوند نصيب هرکسي نميکند. چه بسا کساني که اصولا امکان تجسم يا بازگشت به سابق برايشان غير ممکن است و فراموش ميکنند از کجاآمده اند و امر به ايشان مشتبه ميشود که از ازل در همين جايگاه فعلي ايستاده بوده اند و تا ابد هم ، اوضاع چنين خواهد ماند.

 

خدا را شاکرم که پس از گذشت 12 سال مملو از فراز ونشيب واقعي ، در جايگاه فعلي ايستاده ام و شک ندارم که هر چه بوده ، صرفا از باب رحمت بي منتهاي الهي بوده وگرنه به هيچ عنوان شايسته نبوده ونيستم.

 

 

 

وقتي قضيه را براي يکي از دوستان صاحب نظر تعريف کردم ، ديدم با من هم عقيده است. او هم عقيده داشت اگر امکان يادآوري گذشته نه چندان دور براي بسياري از ما جود داشت ، شايد وضعيتي بهتر از اين داشتيم.

 

نظر شما چيست؟

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 9:30 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 
 

يک شرکت معتبر کامپيوتری استخدام ميکند

يک

نفر

کارشناس ارشد شبکه، آشنا به مفاهيم مديريت شبکه

3سال سابقه مفيد مرتبط

دو

نفر

کارشناس شبکه ، آشنا به مفاهيم شبکه و Switch

3سال سابقه  

مفيد مرتبط

چهار

نفر

تکنسين،آشنابه مفاهيم شبکه فيبرنوری،سخت افزاروسرويسهای ويندوز

2سال سابقه  

مفيد مرتبط

ارسال سوابق و مشخصات از طريق ايميل:

ark@behandish.com

 
تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:16 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

هربار تصميم ميگيرم که بدليل مشغله زياد و گرفتاريهاي روزمره ، مقداري از حجم کارها کم کنم ، ديواري کوتاهتر از اين وبلاگ پيدا نميکنم.

اين بار اما با خودم قرار گذاشته بودم از ابتداي مردادماه ، "به انديش" را تعطيل کنم.

اما ديروز( دوشنبه ،مورخه: ۵/۴/۱۳۸۵) به گواهي سايت وبگذر (که شمارش بينندگان وبلاگ را بعهده دارد) ، اين وبلاگ ۴۳۵ بازدید کننده مستقیم داشته.

بماند که قاعدتا بیشتر از ۲۰۰ بازدیدکننده نیز از طریق سایت "دودردو" مطالب وبلاگ را مطالعه میکنند و این برای من گویای این واقعیت است که تعطیل کردن "به اندیش" کار درستی نیست ، مخصوصا در اين شرايط که "صنايع آموزشي گلپا صنعت" که توليد کننده و صادر کننده تجهيزات آموزشي است ، گوشه اي از کارهاي وبلاگ را به عهده گرفته.

لازم دانستم اين مطلب (ادامه فعاليت به انديش) را به اطلاع برسانم.

ارادتمند

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:29 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

در رابطه با مطلب "برخورد با مشتري ناراضي مشتري  " ، نظري بشرح زير از آقاي مجاهدي عزيز دريافت کردم:

مطلب جالبی بود. نکته بسیار مهم در گام اول ایجاد حس همدلی در مشتری ناراضی است. به جای اینکه به او بگوییم باهم بررسی کنیم یا باهم گفتگو کنیم یا ... باید به او این اطمینان را بدهیم که مشکل او مشکل ما است و ما تمام توانمان را برای رفع و جبران(دو فاز مختلف) آن بکار خواهیم بست و در عمل نیز آنرا ببیند.

مسئله اصلی اصلا و ابدا این نیست که مشکل مشتری ناراضی را رفع کنیم. این یک کوته بینی محض است. مسئله اصلی این است که چطور از این موضوع به عنوان یک فرصت طلایی برای مجذوب کردن یکی از مشتریانمان که بر حسب تصادف با او ارتباط نزدیک برقرار کرده ایم استفاده کنیم.

برای همین رفع مشکل او فقط پله اول است.

یک نکته دیگر که در اول مقاله توجهم را جلب کرد نظر نویسنده در خصوص تلاش سازمانها برای پایان دادن به شکایات مشتریان است.

این نیز کوتاه بینی است. باید تلاش کنیم که کانالهای ارتباطی مشتری را زیاد کنیم و آنقدر به او انگیزه بدهیم که به راحتی سر هر مسئله کوچکی از ما شکایت کند.

مجموع این شکایتها آینه تمام نما و عکس قابل توجهی از مشکلات و نواقصات سازمان ما میباشد که کار اصلی ما رفع آنهاست. به عبارتی دیگر من اگر جای نویسنده بودم مینوشتم: " به نواقصات پایان دادن نه به شکایات پایان دادن."

چرا که رابطه علت و معلول را او خطی میبیند در حالیکه اصلا خطی نیست. اتفاقا خوب شد مطرح کردم چون موضوع را یافتم و موضوع پست بعدی ام را به همین رابطه علت و معلولی اختصاص میدهم.

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:25 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 در باب یادداشت "ظرافتهای مدیریتی تنبیه" ، بازهم مباحث دیگری از سوی اساتید مطرح شده است که عینا درج میگردد:

 

جناب آقای علیرضا مجاهدی عزیز :

جناب دبيري عزيز موضوع رو (یعنی خودم رو) پیچیده ترش نکن ; ولي از شوخي گذشته منظور من هم اين نبود كه معجزه آسماني فرو بياييد و همه چيز حل شود بلكه منظورم اين بود كه همان پيامبر را رهبر يا مدير يا سرپرست عده اي از افراد را ميتوان با اهميت دادن به ابعاد انساني شان و قراردادن آنها در مسير پرورش و تعالي به سمتي هدايت كرد كه خود خالق معجزات بسياري باشند ، بنده با فرمايشات شما كاملا موافقم. در مورد سطر اولش هم با هم كنار مي آييم .

 

آقای افشین خان دبیری :

تاکید من روی ساختار و طراحی مکانیزم های ساختاری اعم از شغل و نوع ارتباطات سازمانی و امثال آن است. تعداد افرادی که می توانند از عهده ی نقش هدایت دیگران به تلاش و تعالی برآیند واقعاَ اندک هستند و لذا باید سازمان ها طوری برنامه ریزی کنند که بافت (CONTEXT) و ساختار (STRUCTURE) روح هدايت را در عمل جلوه گر كنند.

 

جناب حق پرست:

در تکمیل مباحثه ی آقای دبیری و مجاهدی: تنبیه معمولا تنها کاری است که ما بلدیم .البته ما که می گویم منظورم اغلب ایرانیان است که نه از مطالعات رفتاری و روانشناسی اطلاعی داریم و نه با تعلیمات پیامبر و دینمان آشنا هستیم.  مسلما اگر بگوییم تنبیه ممنوع است سادگی کرده ایم اما تنبیه باید آخرین راه حل باشد نه اولین و متاسفانه در ایران بعلل مختلف که از جمله ی آنها رفتار بیمارگونه اکثر مردم ( و از جمله مدیران و کارکنان) است این روش اولین روش برخورد است.

در این پست من نظر اسلام در باره مبحث فوق را بیان کرده ام و اگر عمری بود و فرصت کردم کاربردهای مبحث تحلیل رفتار متقابل در مدیریت را در وبلاگم بنویسم و یا یکی از کتابهای این موضوع را ترجمه کنم شاید این موضوع بهتر روشن شود.

 

دوست عزیزی با نام فرهاد:

ضمن تشكر از مطلب شما بايد متذكر شوم انسان يك ماشين يا حيواني نيست كه بتوان با استفاده از زور او را اصلاح كرد . هر چه كه فشارها بيشتر گردد و تنبيه ها پيچيده تر گردد نوع گريز شخص از سيستم نيز بيشتر مي گردد و اين خود باعث برخورد هاي شديد تر مي گردد (يك سيكل پيشرونده به وجود مي آيد ) و سازمان به نابودي كشيده خواهد شد . فراموش نكنيد بايد سعي كرد به جاي "مديريت" به سمت "رهبري" پيشرفت .

 

در هر حال ما منتظر مباحث بیشتری در این باب هستیم.

ارادتمند

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 12:51 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

پیرو نظری که روز گذشته در خصوص مطلب "ظرافتهای مدیریتی تنبیه" از آقای مجاهدی داشتیم ، امروز هم نظری از آقای افشین دبیری دریافت کردم:

 

اصولاَ آقای مجاهدی آدم پیچیده ای است! البته منظورم بار مثبت واژه ی پیچیده است.  ولی من نظرم 180 درجه با ایشان متفاوت است.

تنبیه - که بهتر است بگوییم تقویت منفی- روی دیگر سکه ای است که آن رویش چیزی نیست جز تشویق و تقویت مثبت. نمی توان با معجزه کار را پیش برد؛ زیرا قرار نیست همه ی انسان ها با هوش و مثبت باشند. اصلاَ اگر این طور بود چه نیازی به این همه پیامبر و ... بود؟! چه نیازی به مطالعات و پژوهش های رفتاری بود؟

لذا باید از ظرافت های کار سخن گفت و دید که چگونه می توان "رفتار" کارکنان را هرچه بهتر "هدایت" کرد و شکل داد. فرهنگ و ساختار دو عنصر مهمی هستند که این امر را تسهیل می کنند...

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 9:21 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

آقاي عليرضا مجاهدي در خصوص مطلب " ظرافتهاي مديريت تنبيه" نوشته اند:

موضوعی هست که به آن توجه کافی نشده و من فکر میکنم بهترین راه باشد. و آن اینکه عملکرد هر فرد را به شخصیتش پیوند بزنید. همه ما دوست داریم شخصیت برجسته تری از خود به نمایش بگذاریم  ، نیازی به تنبیه و کسر حقوق و ... نیست ،همه چیز با یک نگاه یا یک کلام کوتاه به صورت معجزه اسایی بهبود پیدا میکند. به شرط انکه قبل از آن خودتان به این باور رسیده باشید که کارکنان شرکت شما همکارانتان هستند و انسانهایی دارای هوش و احساس.

هر چقدر با دلتان بتوانید به دلهایشان نزدیک شوید موثرتر خواهید بود، من تجربیات متعدد خوبی از این موضوع دارم.

 

ما منتظر بهره بردن از تجربيات ايشان هستيم.

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 7:16 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

چند روز پیش گزارش جالبی از بازتاب خواندم مبنی بر اینکه مدیرعامل یکی از بزرگترین شرکتهای کامپیوتری پایتخت کشور ، لیسانس هتلداری دارد و بعد هم در تخطئه ایشان نوشته بود که مردم عزیز گول نخورند! ایشان با استفاده از رانت به اینجا رسیده!

البته مردم ما با اینگونه گزارشها که در دهه اخیر به گزارشهای کیهانی شهرت یافته آشنایی دارند و من هم در اینجا قصد ندارم سایت بازتاب را متهم کنم یا مدیرعامل شرکت پارس آنلاین را تبرئه کنم ، (چرا که با جمع بندی عملکرد بازتاب میتوان نتیجه گرفت که آقایان بازتابی معمولا سوء نیت ندارند ) و نه میخواهم پارس آنلاین را تبرئه کنم ( چرا که عملکرد چندساله موفق این شرکت پیشرو در زمینه خدمات ارتباطات و اطلاعات بر همه ما روشن است).

 

فقط میخواستم یادآوری کنم که با لیسانس هتلداری هم ، میشود یک شرکت بزرگ را اداره کرد و موفق بود ، مشروط به اینکه به علم مدیریت اعتقاد داشته باشیم.

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 11:1 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

ستايش خدايى را كه مى خوانمش و او پاسخم دهد

. . . و اگرچه وقتى او مرا مى خواند، به كندى به درگاهش روم

ستايش خدايى را كه آنچه از او مى خواهم به من عطا مى كند

 . . . و اگرچه در هنگامى كه او از من چيزى قرض خواهد من بخل كنم

ستايش خدايى را كه هرگاه براى حاجتى بخواهم او را ندا كنم

 و هر زمان بخواهم براى راز و نياز بدون واسطه با او خلوت كنم و او حاجتم را برآورد

ستايش خدايى را كه جز او كسى را نخوانم

و اگر غير او ديگرى را مى خواندم دعايم را مستجاب نمى كرد

ستايش خدايى را كه بجز او اميد ندارم و اگر به غير او اميدى داشتم نااميدم مى كرد

ستايش خدايى را كه مرا به حضرت خود واگذار كرده

و از اين رو به من اكرام كرده و به مردم واگذارم نكرده كه مرا خواركنند

ستايش خدايى را كه با من دوستى كند در صورتى كه از من بى نياز است

ستايش خدايى را كه نسبت به من بردبارى كند تا به جايى كه گويا گناهى ندارم

 

پس پروردگار من ستوده ترين هاست نزد من

و به ستايش من سزاوارتر است

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 7:44 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

خدايم !

من کودکي بيش نبودم ، تو مرا پروراندي

من را تو سربلند کردي

در ترس ها و دلهره هايم ، تو امنيت بخشيدي

گناهانم را تو پوشاندي و نگذاشتي که ديگران از آن باخبر شوند

در موقع آوارگي و غصه ، تو پناهم دادي

 

خدايا !

من همانم که در خلوت از تو حيات نکردم و در آشکار نيز مراقب فرمانت نبودم

من آنم که وقتي مژده گناهي را شنيدم ، شتابان به سوي آن رفتم

تو مهلتم دادي ، توجه نکردم

تو پرده پوشي کردي ، حيا نکردم ، با آنکه ميدانستم از همه چيزم خبر داري

احساس کردم از چشم تو افتاده ام ، بازهم پروا نکردم

 

ولي با تمام اين حرفها ، خدايا !

با بردباريت مهلتم دادي و گناهانم را پوشاندي و مرا عقوبت نکردي

. . . گويي که گناهانم را از ياد برده اي و از کيفرم در گذشته اي

از اين بالاتر ، گويا تو از من شرم داري

 

ولي خدايا !

 

اين را هم خودت ميداني که وقتي گناه ميکردم ، اعتقاد نداشتم که تو خداي من نيستي

و ميدانستي که قصد لجبازي با تو ندارم

. . . گناه  من ، ناشي از غلبه هواي نفسم بود

 

پس خدايا !

مرا به حال خودم رها نکن

 

چون با وجود تمام اين گناهان ، خودت ميداني که دوستت دارم.

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 7:55 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

آرمين خوشوقتي

 

سالها پيش ( در حدود سالهاي 74 و 75 ) ، معاونت بازرگاني يک شرکت Civil  بين المللي را هم به عهده داشتم ، معاونت بازرگاني در آن شرکت ، امور مربوط به پشتيباني ، قراردادها  و حقوقي را به عهده داشت. البته اين توضيح را بدهم که اين انتصاب بدليل اعتماد فوق العاده اي بود که مدير عامل فقيد اين شرکت ، در خريد ها و تامين منابع به من داشت و در حقيقت در آن زمان من تخصص فوق العاده اي در اين زمينه نداشتم ( اضافه کنم که امور حقوقي و قراردادها را شخصا اداره ميکردم ) .

مدير عامل که ( خداوند رحمت کند ) سهامدار اصلي شرکت بود ، از معدود افرادي بود که از لحاظ نيکي و نيک کرداري ايشان شک نداشته و ندارم . هر زمان که کسي به ايشان مراجعه ميکرد و درخواست کمک و مساعدتي از ايشان ميکرد ، آن مرحوم بلافاصله يک کاغذ و خودکار برميداشت و بلافاصله ( بدون اينکه در مورد آن شخص تحقيق يا سوالي کند ) ، خطاب به معاونت يا مديريت مربوطه ، نامه اي مي نوشت و آن شخص را از فرداي آن روز ، منصوب ميکرد .

نتيجه اين شده بود که مديران و معاونين ، هيچ تخصص يا تجربه مرتبطي نداشتند ،بعضي از موارد را که الان حضور ذهن دارم را ببينيد :

 

پروژه بزرگترين بيمارستان تخصصي خاورميانه

مدير پروژه : ديپلم طبيعي / سابقه کار : 20 سال در اداره برق

رئيس کارگاه : مهندس زمين شناسي / سابقه کار : -

 

پروژه بيمارستاني 400 تخت خوابي در يکي از شهرستانها

مدير پروژه : دکتري فيزيک / سابقه کار : نامعلوم

رئيس کارگاه : ديپلم رياضي / سابقه کار : 4 سال غير مرتبط

 

پروژه بزرگترين بندرگاه درياي عمان ( تاسيسات خشکي )

مدير پروژه : فوق ديپلم مکانيک / سابقه کار : کارمند ستاد جهاد سازندگي

رئيس کارگاه : احتمالا زير ديپلم / سابقه کار: 10 سال مرتبط

 

و موارد بيشمار ديگري که ذکر آنها از حوصله اين بحث خارج است ، ولي نتيجتا مدير پروژه اي که ديپلمه است ، مسلما سعي ميکند رئيس کارگاهش را هم  اگر پائين تر از خودش نباشد ، حداقل ديپلمه انتخاب کند ، و رئيس کارگاه هم به همين صورت .

جايگاه  من در آن شرکت بطوري نبود  که به لحاظ سازماني بتوانم در اين مساله دخالت کنم و ارتباط شخصي که با مديرعامل مرحوم داشتم ، مانع از اين ميشد که حتي بتوانم در انتصاب کارکنان حوزه تحت مسئوليت خودم ، خيلي اعمال نظر کنم وبيشتر سعي ميکردم در حفظ سلامت کار ، تلاش کنم. ولي در چند مورد ملاقاتهاي خصوصي که ( بنا به رابطه فاميلي ) با ايشان داشتم  ، به ايشان ياد آور شدم که اين رويه غلط است ، البته ايشان هم براي اين رويه اي که داشتند ،  استدلالي داشتند و عنوان ميکردند که اين کار را به منظور  کمک و مساعدت با افراد با آبرويي که در عين حال محتاج هستند انجام ميدهند ، و حتي در بعضي مواقع اظهار ميداشتند که اينها بستگان من هستند و اگر من دست آنها را نگيرم ، چه کسي به آنها کمک ميکند ؟

 

تمام اين مواردي که عرض کردم منجر شده بود به اينکه بار اصلي شرکت به دوش مديرعامل افتاده بود و اگر قرار بود کاري در پروژه اي انجام شود ، حتما بايد مديرعامل شخصا حضور پيدا ميکرد ، نهايتا شرکت با بحران کاري و مالي مواجه شد و ميرفت تا اين بحران شرکت را به وضع نامساعدي روبرو کند که يادآوري خاطره اش براي من خيلي جالب نيست و تمايلي به زنده کردن آن خاطرات ندارم.

هر چند مدت همکاري من با آن شرکت کوتاه بود چون پس از مدتي ، مديرعامل مرحوم شد و شريک ايشان به مديريت شرکت رسيد .

قضيه اصلي از همين جا شروع شد ، مدير عامل جديد بعد از اينکه روي کار سوار شد و شرکت را کاملا در اختيار گرفت ، تمامي منابع انساني شرکت را در سطح سرپرستان ، مديران و معاونين ، بدون توجه به سوابق قبلي ، ارزيابي کرد و بالنتيجه از 43 نفر سرپرست ، مدير و معاونين مدير عامل ، فقط و فقط ، ( شايد باور نکنيد ) فقط 8 نفر توانستند شرايط استخدام مجدد در شرکت را احراز کنند که از اين8 نفر هم ، 2 نفر با تنزل رتبه به  استخدام مجدد شرکت در آمدند .

شک ندارم اگر فساد مالي مديرعامل جديد اجازه ميداد ، در طول مدت کوتاهي موفقيت قابل توجهي نصيب آن شرکت ميشد .

در اوقاتي که من در طول حيات مديرعامل با ايشان صحبت ميکردم و از ايشان خواهش ميکردم که فشار بيشتري روي اين عده بياورد ، يا براي آنها ضرب العجل تعيين کند ، و ايشان در جواب به انتقادات من ، اظهار ميداشتند که اين کار را به نيت خير انجام ميدهند ، من جوابي نداشتم که بدهم و شايد خيلي از اوقات از خودم خجالت ميکشيدم که چرا دارم مانع خير ميشوم ، يا اينکه خودم را سرزنش ميکردم که دارم مانع ارتزاق عده اي ميشوم . ولي وقتي مدير عامل جديد ، اين عده را اخراج کرد و از ادامه همکاري با آنها خودداري کرد ، آرزو ميکردم که ايکاش مرحوم مدير عامل قبلي ، توصيه هاي منرا اجرا ميکرد چرا که اغلب کارکنان اخراج شده ، با مشکل بسيار بزرگي مواجه شده بودند ، مشکلي بزرگتر از قطع همکاري با شرکت .

چرا که هر کسي ممکن است مدتي در موسسه اي کار کند و بعد از مدتي  بنا بهر دليلي ، از آن موسسه خارج شود ، نکته اساسي اين است که در طي مدت همکاري با آن موسسه ، توانسته باشد حرفه ا ي را فرا گيرد که پس از خروج از آن موسسه ، بتواند با اشتغال به آن حرفه ، ارتزاق نمايد ، ولي اين عده بعد از خروج از شرکت مزبور ( اغلب ) بدليل توقعات بالا ( از نظر حقوق و مزاياي دريافتي ) ، نداشتن سابقه و تحصيلات لازم ، نتوانستند جايگاه در خور شان و شخصيت و سن خود را در بازار کار پيدا کنند ، و من فکر ميکنم اگر در زمان همکاري با آن شرکت ،  در جهت يادگيري ، تلاشگري و احساس مسئوليت ، فشاري روي اين عده آمده بود ( ولو اينکه منتهي به دلخوري کوتاه مدت آنها مي شد ) خيلي بهتر بود تا اينکه بعدا نتوانند در بازار کار ، جايگاه خود را پيدا کنند .

 

 

در روزهاي اخير ، اتفاقاتي افتاد که آن خاطرات را برايم زنده کرد .

مدتي پيش با شرکتي آشنا شدم که تقريبا وضعيتي مشابه آنچه در بالا گفتم دارد . استخدام اغلب کارکنان ، با نيت خير و با نيت کمک به آنها ، صورت گرفته و نتيجه هم اين شده که در حال حاضر ، شرکت نه تنها با بحران کاري ، بلکه با بحران مديريتي مواجه شده ست .

در حاليکه شرکت تعداد محدودي پروژه در دست اجرا دارد و نتوانسته پروژه جديدي را بدست بياورد ، پروژه هاي موجود هم  از برنامه زمان بندي شده عقب هستند .

مرخصي استفاده شده اغلب کارکنان ،  از ميزان استحقاقشان بيشتر شده ، در ساعات کاري ، به امور شخصي ميپردازند ، کارکنان براي ورود و خروج در طول ساعات اداري ، دليلي به هماهنگي با مديريـت شرکت نمي بينند ، زمان صرف نهار و صبحانه کارکنان ، بيشترين مدت ممکن را به خود اختصاص داده ، روزنامه خواندن ، گوش دادن به موسيقي ( البته با هدفون) و تورهاي داخل سازمان از تفريحات کارکنان به شمار ميرود و بسيار مورد ديگر که ذکر آنها صحيح نيست !

با توجه به خاطره تلخي که از آن ايام داشتم ، با مديران شرکت وارد مذاکره شدم ، اولين و بدترين پاسخي که گرفتم اين بود که هرچند که اين شرکت براي ما سود آنچناني ندارد ، ولي در حقيقت ما افتخار ميکنيم که تعداد زيادي از اين محل ارتزاق ميکنند !

و من البته اينبار برايشان آن خاطره تلخ را بازگو کردم .

من هم بر اين باور هستم که  مديريـت و مديران ارشد سازمان در حکم سفره داراني هستند که در قبال سفره اي که  آنرا عهده دار هستند ، مسئولند ، هر چند که افتخار است که افراد بيشتري بتوانند بر سر اين سفره بنشينند و ارتزاق کنند، اما اگر قرار باشد اين موضوع منتهي به هرج و مرج شود و نهايتا سفره بر باد رود ، اين نه تنها خدمت نيست بلکه خيانت است .

 اگر کارکنان را به تنبلي و تن پروري و در عين حال تملق عادت دهيم ، آنها را بي مسئوليت و فاسد کرده ايم و براي اين کار نه تنها که پاداش اخروي نخواهيم گرفت بلکه بدليل سوء مديريت ، خيانت به سازمان ، کارکنان و آينده کشور ، مواخذه خواهيم شد .

 

فاصله بين خدمت و خيانت ، کوتاه است .

 . . .  باشد که موثر واقع شود . . . قبل از آنکه دير شود .

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 1:6 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 22:25 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

آرمين خوشوقتي

 

هر چند پيرامون قاطعيت در مديريت ، خيلي زياد گفته شده و نوشته شده و حتي از مواردي که در وبلاگ "به انديش" هم ، خيلي به آن توجه شه ، همين موضوع قاطعيت در مديريت بوده ؛ ولي بازهم فکر ميکنم قاطعيت در مديريت ، از مواردي است که هر چه در مورد آن گفته شود و نوشته شود ، کم است . متاسفانه تربيت و شخصيت اغلب ما ، طوري است که سعي ميکنيم مسوليت کارهايي که ريسک دارند را نپذيريم ، سعي ميکنيم از زير بار مسوليت ، شانه خالي کنيم ، ممکن است در جمع کثيري ، سخناني بگوييم ، حتي ممکن  است کتبا دستوراتي بدهيم و قطعا در زمان صدور اين دستورات ، براي آنها توجيه داريم ،  ولي به محض اينکه احساس ميکنيم بايد در مقابل ديگران براي اين اظهارات ، پاسخگو باشيم ، از مسوليت آنها ميگريزيم .

اين کار اولين قدم براي لغو قاطعيت در مديريت است. قاطعيتي که به عقيده من از ارکان مهم و اساسي مديريت هست .

اگر چنانچه هر مديري احساس کرد به روزي رسيده که ديگر نميتواند در تصميماتي که اتخاذ کرده ، ثابت قدم بماند ، به عقيده من آنروز روزي است که بايد از حرفه خود  کناره گيري نمايد .

البته حتما تائيد ميفرماييد که آنچه گفتم در مورد سيستم مديريت کشور ما کمتر صادق است چراکه مديران ( يا بهتر بگويم روسا ) کمتر به آنچه ميگويند اعتقاد دارند و بعضا در زمان تصميم گيري هاي ( ولو ) مهم  نيز ، در اجرائي بودن تصميمات خود ، شک دارند .

و وقتي کارکنان احساس کنند که معمولا تصميمات مديري ، قابليت اجرا ندارند ، نه تنها در اجراي آنها جديت به خرج نمي دهند ، بلکه سعي ميکنند از بدو ابلاغ تصميمات مديريت ، در مقابل آنها جبهه گيري کنند و اين يعني اينکه سطح مشارکت کارکنان در سازمان ، زير حد استاندارد است .

البته بحث در مورد جلب مشارکت کارکنان در تصميمات مديريت در اين مجال نمي گنجد و ان شاء الله بعدا به آن خواهيم پرداخت .

 

سالها پيش در سازماني مشغول بکار شدم که در روزهاي آغازين همکاري ، روزي مدير عامل سازمان جهت هماهنگي هاي اوليه منرا صدا زد تا در مورد چارت سازمان اداري و پشتيباني که مسوليـ آن بمن سپرده شده بود ، مذاکره کنيم .

بعد از ترسيم و تثبيت کليات چارت ، در مورد چيدن کارکنان و وظايف آنها بحث شد . از قبل اطلاع داشتم که يکي از کارکنان من ، با آقاي مدير عامل ، قرابت فاميلي دارد و با پشتيباني هاي نابجاي آقاي مدير عامل ، ( خواسته يا ناخواسته )در سيستم سازمان اختلال ايجاد کرده است .

به محض اينکه در چارت در مورد ايشان صحبت شد ، پيشدستي کردم و بعد ازاينکه کلي از شخصيت ايشان تعريف کردم ، خدمت آقاي مديرعامل عرض کردم که بهتر است ايشان به فلان قسمت منتقل شود چرا که من مقداري در کار جدي هستم و وقتي بحث سازمان هست برايم دوست و آشنا تفاوتي ندارند و  ممکن است با توجه به اينکه ايشان از بستگان آقاي مديرعامل هستند ، قبول اين نکته برايشان مقداري سخت باشد .

آقاي مدير عامل بعد از اينکه خوب به حرفهاي من گوش دادند ، گفتند :

 " اتفاقا يکي از دلايلي که من تمايل دارم و حتي اصرار دارم که ايشان با شما کار کند ، همين خصوصيت شماست ، اين نگرش کاملا سيستماتيک و سازماني است و من آنرا مي پسندم ؛ جالب است بدانيد که اصولا ايشان بايد با کسي کار کند که مثل شما باشد تا کارش را به خوبي انجام دهد و . . . "

خلاصه آقاي مديرعامل آنقدر در اين باب سخنراني کردند که من وقتي از اطاق ايشان خارج ميشدم ، از اينکه با چنين مديري کار ميکنم ، احساس غرور ميکردم .

ولي متاسفانه اين احساس غرور ، خيلي طول نکشيد . چند روز بعد ، چارت سازماني شرکت ، به تصويب هيات مديره رسيد و به کارکنان هم ابلاغ شد .

بلافاصله بعد از ابلاغ چارت ، آقايي که در بالا عرض کردم ، از آقاي مديرعامل وقت ملاقات گرفتند . با فاصله کمي ، آقاي  مديرعامل به دفتر من آمدند و با خضوع خاصي !! فرمودند که :

" راستي در مورد چارت اگر در خاطر داشته باشي ، خيلي اصرار داشتي که فلاني به قسمت ديگري منتقل گردد ؛ اتفاقا در اين چند روز خيلي فکر کردم و ديدم که پيشنهاد شما کاملا معقول هست!! "

 

حالا شما قضاوت کنيد ، اين طرز مديريت  که البته ( اگر آنرا مديريت بدانيم ) در سيستم مديريتي ما هم خيلي مرسوم است ، مبتني بر چانه زني است. در اصل قضيه فرقي هم بين فاميل و دوست و آشنا و غريبه ندارد ، کارکنان ، مشتريان ، بالادست و پائين دست ، همه چانه ميزنند تا تصميمات را به نفع خود تغيير دهند ؛ قطعا در اين قضيه ، اگر من هم چانه زني ميکردم ، امتيازي ميگرفتم ولي چون براي من نفع شخصي در اين قضيه وجود نداشت ، ( و حتي من از ابتدا راغب بودم که اين اتفاق بيافتد ) چانه زني نکردم ،  البته ممکن است مدت زماني که لازم بود تا من امتيازي به نفع خودم بگيرم ، مقداري بيشتر طول بکشد !

اين يعني اينکه مدير ، براي هيچيک از ارکان سازمان و در راس آنها براي خودش و تصميماتش ، ارزشي قائل نيست .