تبليغاتX
به انديش
حضرت رسول اکرم(ص):من از فقر امتم بیم ندارم آنچه بر امتم بیمناکم سوء مدیریت است.

 

 

شعر از : خليل جوادي

 

یه شب که من حسابی خسته بودم / همینجوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد / یکدفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده / محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته، مردم از مرد و زن / ردیف ردیف مقابلش وایستادن
چورتکه گذاشته و حساب می کنه / به بنده هاش عطاب خطاب می کنه
میگه چرا این همه لج می کنید / راهتون رو بیخودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید / با دل خوشی کنار هم جمع بشید
دل های غم گرفته رو شاد کنید / با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبير کنید / نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم / نیافریده بارک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم / حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید / نشستید و خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد / از ما و آیه های ما جدا شد
یه جُو زمین و این همه شلوغی؟ / این همه دین و مذهب دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستید / خر نباشید گاو رو نمی پرستید
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد / بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب / هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیس / پس چرا هیشکی پیش همسرش نیس
چرا زن ها اینجوری بد لباسن / مردهای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن / اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرف / حرف خدا از تو گوشاش تو نرف
چشاش می چرخه نمی دونم چشه / آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغه خدا / یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت / یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چندتا بهش ایست دادن / یارو وای نستاد تا جلوش وایستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید / گفت ببرید وصول کنید خوش باشید
دلم براي حوری ها لک زده / دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر میشه / تو رو خدا بذار برم دیر میشه
قراول حضرت حق، دمش گرم / با رشوه خیلی کَلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش / کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه حاجی رو ضمیمه کردن / توی جهنم اون رو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند قُر می زد / داش روی اعصاب ها تلنگور می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی / یه خرده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن / بگیر بشین و اینقدر کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده / تازه، هنوز کُرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشته / کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدم های باحاله / ولت کنم بری بهشت؟ ، محاله
یادته که چقدر ریا می کردی / بنده های مارو سیا می کردی
تا یه نفر دوروبرت می دیدی / چقدر ولاالضالین رو می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی / یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال می کردی ما حواسمون نیس / نظم و نظام هستی کشکی کشکیس
هر کاری کردی بچه ها نوشتن / می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه، وقتی یارو فهمید اینه / بازم درست نمی تونس بشینه
کاسه صبرش یکدفعه سر می رفت / تا فرصتی گیر میاورد در می رفت
قیامته اینجا، عجب جاییه / جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن / کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینارو که قطار کردن / بیچاره ها مگه چی کار کردن
مأموره گفت می گم بهت من الآن / مفسد فی الارض که میگن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن / بی پدرها خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها / کفر خدا رو در آوردن اینها
بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن / زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن / خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن / بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن / شما بگو اینا چی کاره بودن
خیام اومد، یه بطری هم تو دستش / رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم / گفت این آقا باید بره جهنم!
خدا بهش گفت تو دخالت نکن / به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی / اینکه نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد وخاک کرده ، نه هیاهو / نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده / فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم / اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبردار دادن / نشسته ها بلند شدن وایستادن
حضرت اصرافیل از اونور اومد / رفت روی چهار پایه و چندتا سور زد
دیدم دارن تخت روون میارن / فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا / تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود / الآن می گم یه لحظه، اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثله توپ صدا کرد / همون که این لامپ ها رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه / بگید بابا، توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا / یراست برو بهشت پیش انبیا
وقت رو تلف نکن توماس زود برو / به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی / می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونس بشینه / گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود / این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر / نه شمر می دونس چیه نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده / با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید / خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد / یه کم به این حاجی نگا نگا کرد
از اون نگاه های عاقل اندر...
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود / خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید / بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود، آدلف هیتلر هم بود / خنجر اگر بود، روولور هم بود
حیفه که آدم خودش رو پیر کنه / و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود / اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا از کجا می گید این حرف رو / در بیارید کله زیر برف رو
اون منو بهتر از شما شناخته / دلیلش هم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید / نگفتم به خلق خدمت کنید ؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده / دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم / اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد / نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیشکی بی چراغ نبوده / یا اگر هم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت / دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرها ساخته / اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ای باهاشه / چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشم / دهانش رو آورد کنار گوشم
گفت تو که کله ات پره قرمه سبزیس / وقتی نمی فهمی، بپرسی بد نیس
اون که نشسته، یک مقام والاس / مترجمه، رفیق حق تعالی آس
خود خدا نیس، نمایندشه / مورد اعتمادشه، بندشه
خدای لم یلد که دیدنی نیس / صداش با این گوشا شنیدنی نیس
شما زمینی ها همش همینید / اونوره میزی رو خدا می بینید
همینجوری می خواس بلند شه / نم نم گفت پاشو، باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم / داد کشیدم یکدفعه بیدار شدم

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 16:10 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 23:19 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

 با نهایت احترام و تشکر از کلیه سروران عزيزي که حضورا و يا بوسيه کامنت ، ايميل و يا تلفن  مرحمت فرموده و درگذشت مادر بزرگم " حاجيه بدرالسادات اخوت علويان  " را تسليت گفته و ابراز همدردي نمودند  ، صمیمانه قدردانی و از خداوند متعال درخواست آمرزش گذشتگان همه این عزیزان را نموده و پایداری ، سعادت و سلامت همگان را آرزومندم .

از اينکه در اين فرصت امکان پاسخگويي و تشکر از مراحم عزيزان بصورت انفرادي وجود ندارد ، پوزش ميخواهم .

 

ارادتمند

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 16:43 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

وقتي کارمند بودم ، هميشه بر سر تعيين حقوق و دستمزد کارکنان واحد زيرمجموعه خودم ، با مديرعامل مشکل داشتم.

مديرعامل توجيه ميکرد که مثلا فلان کارمند در فلان واحد 100 تومان حقوق ميگيرد ، ولي حقوق کارمند ساده واحد تو سال گذشته 120 تومان بوده ، پس هزينه هاي واحد تو بالاتر از فلان واحد است!

من هم توجيهم اين بود که من از کارمند واحد خودم به اندازه 2 ( و اگر دروغ نگفته باشم ، به اندازه 3 نفر) کار ميکشم ، کارکنان واحد من در پايان روز واقعا تواني براي کار اضافه ندارند ، در حاليکه فلان کارمند در پايان ساعت قانوني کارش ، تازه آماده شروع ساعات اضافه کار ميشود ، اين يعني هزينه !

هميشه هم سر همين موضوع با مديرعامل يا مديرکل مشکل داشتم.

يک بار يادم هست که ( حدود 24 سال سن داشتم ) وقتي با مديرکل بر سر اين موضوع بحث ميکرديم ،به ايشان اثبات کردم که حقوق تعيين شده براي اغلب کارکنان ، پاسخگوي نيازهاي اساسي و واقعي زندگي آنها نيست . آقاي مديرکل که جوابي نداشت ، به طعنه و با پوزخندي بمن گفتند : هر وقت خودت مديرکل شدي ، حتما کاري کن که حقوق کارکنانت با هزينه هاي زندگيشان همخواني داشته باشد!

الحمدلله ، چندسالي گذشت و امروز که بعنوان مدير ارشد اين مجموعه ، تعيين حقوق و دستمزد پرسنل به من واگذار شده ، ميبينم که سهامدار مجموعه از حقوقي که به کارکنان ميدهد راضيست .

برق رضايت را هم در چشمان کارکنان ، وقتي که اولين حقوق را دريافت کردند ديدم .

البته با اين وضعيت گراني و تورم که در دوران دولت جديد روز به روز رشد ميکند ، کمتر کسي ميتواند ادعا کند که درآمدش مکفي است ، اما ميشود حقوق کارکنان را در حد تامين نيازهاي واقعي و اساسي آنها تعيين کرد تا خداي ناکرده مجبور نشوند به هزار و يک راه نامشروع يا حداقل غير اخلاقي براي تامين نيازهاي خود رو بياورند.

سهم عمده اي از اين همه فساد که امروز در نظام اداري کشور مشاهده ميکنيم ، به همين مساله مربوط ميشود.

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:26 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

۴-۵ سال پيش وقتي از سمت مديريت اداري يک شرکت خصوصي استعفا دادم ، اطمينان داشتم که اون شرکت بزودي بهترين نيروهاي خودشو از دست ميده و تبديل به استراحتگاهي براي کارکنان بي مصرفي ميشه که براي خودوشن دنبال يک محل دنج و راحت ميگردن!

چند وقتي بعد از من ، مدير فروش ارشد اون شرکت استعفا داد ، و بعد ها شنيدم ديگراني که سرشون به تنشون مي ارزيد ، اونجارو ترک کرده اند.

اخيرا که شنيدم يکي از حسابدارهاي اون شرکت هم اومده بيرون ، ازش پرسيدم آيا از محل کار جديد راضي هستي و احساس موفقيت ميکني؟

لبخندي زد و گفت : هرچي اونجا يا گرفتم ، اينجا دارم بکار ميبندم ، چيزايي که اونجا اجازه نميدادن ازشون استفاده کنيم.

واقعا اوج بدبختي يک سازمان وقتيه که تبديل به آموزشگاه رايگان بشه.

خود من ، حرفه اي شدن در کارم را مديون همون شرکت هستم ، اما چه فايده که اون سازمان با رفتارهاي ناپخته و بدور از تدبير و تدبر ، باعث شد که بسرعت ازش خارج بشم.

بعنوان يک مدير ، مراقب باشيم کارکنان ارزشمندمونو از دست ندهيم .

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 8:29 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

براي تبريک گفتن سال نو يه خورده زوده البته .

ولي چون  به زودي عازم مسافرت هستم و در روزهاي آتي فرصتي براي برروز رساني وبلاگ ندارم ، اين تبريکو از من بپذيريد.

انشاء الله سال خوبي پيش رو داشته باشيد ، مملو از موفقيت و سلامتي .

اين چند جمله هم امروز در آستانه سال نو به ذهنم رسيد و نوشتم :

 

خدايا ! هميشه گفته ام و تو ميداني

من وظيفه دارم تو را بپرستم

در برابر فرمانت تسليم باشم

خواسته هايم فراتر از حدود تو نباشند

بنده اي را که به امانت به من سپرده اي نيک تربيت کنم

به امانت ديگران و اعتماد آنان خيانت نکنم

و تو نيز پذيرفته اي که مرا روزي دهي ، و دلي خوش ، و حسي مملو از امنيت ، و تني سالم

اينها را نيز از تو ميخواهم ، اکنون که روزي ام را ميرساني

خدايا ! قبول کرده ام که از رگ گردن به من نزديکتري و قبول کرده ام آگاهي از تصوراتم

و پذيرفته ام آنچه تو تکليف کرده اي

و معتقدم به آنچه که تو خواسته اي معتقد باشم

هرچه خواسته ام ، داده اي ، هرچه . . .

و هرچه تو خواسته اي کرده ام ، هرچه . . .

اکنون از تو ميخواهم عاقبتي خوش ، و آخرتي که از آن نهراسم

خدايا ! من از تو راضيم و اطمينان دارم که هيچ خدايي بهتراز تو نمي يابم

من از بندگي تو راضيم و به تو افتخار ميکنم

من به راستي تو را ميپرستم

وقتي پيشانيم را در خاکپاي تو به زمين ميسايم حس غرور ميکنم و وقتي بخاطر تو از هزار و يک لذت اين دنياي رنگارنگ چشم ميپوشم ، هيچ احساس خسران نميکنم

وقتي روي از حرام ميگردانم جز برق رضايت تو چيزي نميبينم

پس حق دارم وقتي بخاطر تو از مال لذيذ دنيا ميگذرم ، طمع پاداش دنيوي نيز از تو داشته باشم

هرچند چه تفاوتي ميکند که پاداشت دنيوي باشد يا آنرا به زماني ديگر حواله دهي

زماني که نه من ، بلکه احدي آنرا نديده است

اما من از تو ميپذيرم چون به تو اعتماد دارم ، به تو بزرگترين وجود موجود . . .

من از تو پذيرفته ام . . .

خدايا ، من از تو راضيم ، تو هم از من راضي باش.

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت

وان مواعيد که دادي مرود از يادت

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:57 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

وقتي مقاله اي ميخونم ، نميتونم از کنار غلطهاي املائي و انشائي اون بگذرم.

مقالاتي که ميخونم اصلاح ميکنم و در قسمتي از کامپيوترم دخيره ميکنم .

2-3 سال پيش با خودم گفتم حالا که من دارم اين کارو ميکنم ، بيام و اونارو روي اينترنت بذارم تا تمام علاقمندان رشته مديريت بتونن از اونها استفاده کنن ، علي الخصوص که امکان نداره هيچ مقاله اي را تا آخر بخونم ولي اون مقاله کاربردي نباشه.

بنابراين بهترين فرصت بود براي اينکه عده اي بتونن از اين مقالات استفاده کنند.

اما حالا بعد از خوندن قريب به 1000 مقاله مديريت ، گذروندن چندين دوره کاربردي مديريت و تلمذ در محضر اساتيد مجرب مديريت ، احساس ميکنم هنوز خيلي عقبم.

چند روزيه که بدجوري از اين قضيه احساس ناراحتي ميکنم.

روز پنجشنبه سر ظهر در حاليکه بچه ها داشتن تعطيل ميکردن ، ديدم از بيرون سرو صا مياد.

رفتم بيرون و ديدم آقايي که خودشو کارپرداز يکي از ادارات معرفي ميکرد ، جلو اومد و گفت "مديرکل ما اومدن براي ديدن نمونه کارهاي شما ، ولي پرسنل شما اجازه ورود نميدن و ميگن تعطيل کرده ايم"

بيرون رفتم و ديدم 3-4 نفر ايستاده اند ، اونارو به داخل آوردم و بعد بيرون رفتم و به اون کسي که مانع ورود اونها شده بود ، اونقدر بد و بيراه گفتم که آقاي مديرکل اومد و منو برد!

وقتي آقايون رفتند ، احساس کردم از اين همه آموخته ، هيچ نياموخته ام.

هرچند که همه تاکيد من هميشه روي رعايت حقوق مشتري بوده و پرسنل هم اينو ميدونن ، ولي من نبايد اونقدر عصباني ميشدم که مسئول خاطي ، روز بعد از اومدن سرکار خودداري کنه.

خلاصه اينکه مجبور شدم يه دلجويي حسابي از اون همکارم بکنم ( البته همراه با اخطار در مورد اينکه مراقب باشه ديگه چنين موردي ازش سر نزنه).

حالا دارم فکر ميکنم  اگه قرار باشه سربزنگاه ، و درست ان موقعي که نياز به استفاده از آموخته هامون داريم ، خون جلوي چشممونو بگيره و همه چيزو از ياد ببريم ، چه فايده اي داره ؟

اينطوري فقط وقت تلف کرده ايم ، نه ؟

نظر شما چيه ؟

 

 

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:28 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

قاليباف در وبلاگ شخصي خود مينويسد :

در این دنیا هر کسی وظیفه‌ای دارد. یکی وظیفه‌اش جان دادن است. می شود همت و باکری‌ها و زین‌الدین و خرازی و باقری. یکی وظیفه‌اش کار کردن است، می‌شود هر مسئولی که دارد کار می‌کند و برای مردم زحمت می‌کشد.

یکی هم وظیفه‌اش حرف زدن است. خیلی خوب حرف بزند برد کرده؛ بد هم حرف بزند خیلی ضرر کرده. چون حرف زدن زحمت ندارد، اما مسئولیت دارد. ذهن مخاطبت را درگیر چیزهایی می‌کنی که اگر ناروا باشد مسئولش تو هستی.

حالا یک نفر آمده به من گفته فلان، به دیگری گفته بهمان. این‌ها چه اهمیت دارد؟ کار من که جواب دادن به این حرف‌ها نیست.

کار من این است که برای مردم کار کنم. کار او هم این است که حرف بزند. خوب و بدش را هم خودش باید جواب بدهد.

معادی هست. حسابی هست. کتابی هست.

یک چیز بانمک هم این میان هست. من روزهایی و مردانی را دیدم که گلوله وزوزکنان از کنار گوششان رد می‌شد، این قدر حرف از شجاعت و جرات و جگر نمی‌زدند که مردم الان روی صندلی می‌نشینند و این حرف‌ها را می‌زنند. بالاخره هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:21 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

احتمالا در جريان هستيد که مدتهاست بين شوراي شهر کرمانشاه و استاندار اين استان بر سر انتخاب شهردار کرمانشاه اختلاف وجود داشت تا اينکه بالاخره زور آقاي استاندار چربيد و اصولا شوراي شهر کرمانشاه را که با راي مردم انتخاب شده بودند ، منحل کرد .

دليل آقاي استاندار هم اين بود که اظهار ميداشتند شهردار مورد نظر شوراي شهر ، داراي کفايت لازم نيست.

بعد از انحلال شوراي شهر ، همه منتظر بودند ببينند حالا که انتخاب شهردار در اختيار استاندار قرار گرفته ، شهردار با کفايتي که مد نظر آقاي استاندار بوده ، چه کسي است ؟

تقريبا 10 روز پيش شهردار شهرستان بروجرد بعنوان شهردار کرمانشاه معرفي شد ، بگذريم از اينکه که کرمانشاه يکي از ابرشهرهاي کشور است و بروجرد حتي مرکز استان هم نيست چه رسد به اينکه ابر شهر باشد و شهردار يک ابرشهر ، ميبايستي حداقل سابقه معاونت در شهرداري يکي از مراکز استان را داشته باشد .

البته اينکه اشکالي ندارد چون آقاي استاندار کرمانشاه هم خودشان اصلا سابقه استانداري نداشته اند که حالا شهردار مرکز استان بخواهد سابقه مشابه داشته باشد ( بدانيد و آگاه باشيد که آقاي استاندار فعلي کرمانشاه رئيس کارگاه يکي از پروژه هاي ساختماني بوده اند و همه ميدانند که شان رئيس کارگاه ساختماني حتي از مديريت پروژه ساختماني هم پائين تر است ).

حالا بشنويد اصل قضيه را :

چند روز پس از انتصاب شهردار جديد کليه قراردادهاي ماشين آلات راهسازي و موتوري سنگين که در اجاره شهرداري بوده اند لغو ميشوند.

چند روز بعد هم بارش برف موجب ميشود که همه فعاليتها در  کرمانشاه متوقف شوند ، چرا؟

چون شهرداري کمتر از تعداد انگشتان دو دست وانت در اختيار داشته و نميتوانسته خيابانها را شن پاشي يا حتي نمک پاشي کند ، 7-8 عدد گريدر هم تا صبح علي الطلوع هرچه تلاش کردند حتي نتوانستند خيابانهاي اصلي کرمانشاه را پاک کنند.

البته فکر بد نکنيد اينها هيچ ربطي به کم تجربگي آقاي شهردار ندارند و فقط به صيانت از حقوق مردم مربوط ميشوند ، ايشان امتيازي دارند که تمام ضعفهاي ايشان را ميپوشاند ، ايشان با تقوي هستند ، ضمنا در تمام جلسات فني و کارشناسي شهرداري ، آیاتی از قرآن را تفسير ميکنند ، همين کافيست !

 

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:25 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

چند وقتی بود که من و همسرم تصمیم گرفته بودیم منزلمونو عوض کنیم.

اخیرا شرایطش پیش اومده و تقریبا ۲ هفته ای هست که در تهران هستیم و در حال جستجو برای یه سقف !

صبح ها من میرم و هر روز در حدود ۱۵-۲۰ مورد میبینم . عصرها هم مواردیو که به نظرم خوب باشن ، با همسرم دوباره ميبينيم .

در اين مدت تقريبا ۶۰-۷۰ مورد خونه ديده ام که در حدود ۱۵-۲۰  موردش خوب بوده، جالبه که از بين اين ۱۵-۲۰ مورد که من پسنديدم ، همسر محترمه از هيچکدوم خوششون نيومد !

اينجور مواقع تنها چيزي که به ذهنم ميرسه اينه که بگم " عجب تفاهمي" !

در اين مدت هم شرمنده دوستان شده ام و هم شرمنده خوانندگان وبلاگ ، چون بدون اطلاع قبلي ، بروز رساني وبلاگو متوقف کردم.

اميدوارم انشاء الله در پايان هفته جاري بتونم دوباره بروز رساني وبلاگو به حالت عادي برگردونم.

 

از همه دوستاني که احوالپرسي کردند ، ممنونم.

ارادتمند

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 15:56 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

در طي مدت 4 سالي که در رشته جديد کاري مشغول هستم ، سعي کرده ام بهترين تامين کننده هارو دستچين کنم و به هر طريقي شده حفظشون کنم.

در طي سالهاي قبل ، بدليل اينکه مدتها مدير پشتيباني سازمانهاي مختلف ( اعم از توليدي ، خدماتي و پيمانکاري ) بوده ام ، در مورد تامين کننده هاي ضعيف متوجه اين نکته شده ام که هرچه هم آنها را ساپورت کني ، بازهم يک روز بايد منتظر باشي که به زمين بخورند ، و در حين زمين خوردن هم ، با توجه به ميزان وابستگي سازمان به تامين کننده هايش ، بايد منتظر بروز مشکلات بعدي در سازمان باشي.

هر مقدار هم که به آنها از نظر فکري مشورت بدهي ، از نظر مديريتي کمکشان کني و از نظر سرمايه گذاري ساپورتشان کني ، بازهم بالاخره آن روز بالاخره فرا خواهد رسيد ، با اين کمکها و پشتيباني ها فقط ميتوانيد زمانش را به تعويق بياندازيد ، خلاصه زمين خوردنشان دير و زود دارد ولي سوخت و سوز ندارد.

نمونه اش يکي از همين تامين کننده هاي ما که حدود 4 سالي است با ايشان همکاري ميکنم ،  يعني براي رهايي از دست يکي از تامين کننده هايي که قبل از بازراه اندازي مجموعه ، با ما همکاري ميکرد ، اين تامين کننده جديد را پيدا کردم و جدا از همه نظر کمکشان کردم.

اين تامين کننده که در شروع کار ، هفته اي يک خاور جنس براي ما ارسال ميکرد ، اما در اين اواخر روزي يک خاور براي ما بار ميزد . ولي به شدت از کارهايش بوي ضعف مي آمد:

- اغلب اقلام را با قيمت بالا تهيه ميکرد و ما بدليل تعهدي که اخلاقا در روابطمان با ايشان داشتيم ، با پيش پرداختهاي بي مورد ، سعي ميکرديم قيمتهاي بالاي ايشان را جبران کنيم . . .

- کيفيت پائين کالاها موجب شده بود که مجبور شويم حلقه کنترل کيفي را بشدت تنگ کنيم تا جائي که مجبور ميشديم  از هر ماشين بار ارسالي ، در حدود %10 آن را مرجوع يا وارد انبار قرنطينه کنيم. . .

- بدليل محدود بودن منابع تامين ، تنوع محصولاتش کاهش يافته بود واين به فروش ما صدمه ميزد . . .

- بدليل ضعف در تامين و تدارک مواد اوليه ، هميشه از بازار روز عقب بود و اين مورد هم از چند نظر به ضرر ما بود ، اولا اينکه نميتوانستيم با بازار روز رقابت کنيم و ثانيا وقتي به ادارات و سازمانهاي دولتي پيشنهاد قيمت ميداديم و خريدار درخواست خودرا قطعي ميکرد ، بدليل عدم اطلاع از قيمت بازار ، امکان تامين کالا برايش وجود نداشت . . .

 

البته من ( علي الخصوص در زمينه توليد ) هيچگاه به يک تامين کننده بسنده نکرده ام و هميشه سعي کرده ام براي هر فعاليت ، حداقل 1 تامين کننده فعال ( بصورت رزرو ) داشته باشم تا در صورت بروز مشکل ، بتوانم بلافاصله به تامين کننده جديد سوئيچ کنم ، ولي بدليل نوع روابطمان در طول اين چند سال با اين تامين کننده ، تقريبا اين اصل را فراموش کرده بودم ( يا شايد هم از آن چشم پوشي کرده بودم ).

هر ماه يکبار که به تهران ميروم ، سري به ساير تامين کننده ها ( منجمله تامين کننده هاي فعال يا تامين کننده هايي که سابقا با آنها همکاري داشته ايم ) ميزنم و در اين بين هم با تامين کننده هاي جديدي آشنا ميشوم که بدليل سابقه طولاني فعاليت مجموعه ما ، اظهار علاقه ميکنند که با ما همکاري کنند.

در آخرين سفري که به تهران داشتم با تامين کننده اي آشنا شدم که رقيب جدي براي همين تامين کننده ما بشمار ميرفت ، پيشنهادهاي تامين کننده جديد ، واقعا موقعيت خوبي را پيش روي ما ميگذاشت.

در برگشت از سفر وقتي با تامين کننده خودمان ، در مورد تامين کننده جديد صحبت کردم ،بدليل بي اطلاعي از شرايط بازار ، ابتدا واقعا باور نميکرد که چنين شرايطي قابل اجرا باشد و حتي فکر ميکرد که من دارم بلوف ميزنم ، به همين خاطر پيشنهاد داد که اگر واقعا اين کيفيت با اين قيمت قابل اجرا باشد حاضر است کالاي مورد بحث را به قيمت بالاتر ، از خود ما خريداري کند!

من هم قبول کردم و در کمال ناباوري ديدم که اين تامين کننده حاضر است مواد اوليه اي را که من از تامين کننده جديد تهيه ميکنم ، با قيمت ( اندکي ) بالاتر ، از من بخرد!

البته در ابتدا تصور کردم اين موضوع فقط در حد حرف هست ، ولي وقتي اولين پارتي را به تامين کننده قديمي فروختم ، متوجه شدم چيزي نمانده که با سر به زمين سقوط کند ( و البته مارا هم با خودش به زمين بزند).

از ابتداي هفته گذشته ، خريد از اين تامين کننده را متوقف کرده ام و البته راهي به جز اين نداشتم.

تامين کننده اي که نتواند اصلي ترين وظيفه اش ( که همانا تامين کالا و خدمات به قيمت مناسب و کيفيت مورد قبول است ) انجام دهد ، بايد کنار گذاشته شود.

اغلب رقباي ما بدلايل مختلفي ( که احتمالا اصلي ترين دليلش کهولت سن و عدم ريسک پذيري در سنين بالاست ) ترجيح ميدهند فقط با يک تامين کننده همکاري داشته باشند و تامين کننده ها هم اغلب به دلايل فوق ، غرق در مشکلات هستند و مشتريانشان را هم با خود به قعر ميکشانند.

خوشحالم از اينکه (به لطف خدا) زود جنبيدم ، هرچند کارم مقداري سخت شده و مدتي طول ميکشد تا تامين کننده جديد با روشها و رويه هاي کاري ما آشنا شود ، اما به تمام سختي هايش مي ارزد.

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:18 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

يادم مياد وقتي بچه بودم ، با خانواده اي رفت و آمد داشتيم که از لحاظ مالي نسبتا مرفه بودن .

از قضاي روزگار ، اين خونواده فرزندي داشتن که تقريبا هم سن وسال من بود و ما در دنياي کودکي دوستان خوبي بوديم .

وقتي انقلاب شد ، تمام دار و ندار اين خونواده ( بنا به دلايل نگفته و نپرسيده ! ) مصادره و سالها بعد هم به ديگران واگذارشد.

آنها به همان حداقل هايي که براشون مونده بود بسنده کردن و دم برنياوردن.

بعد از اين اتفاقات ،  همونهايي که قبلا از دوستان و نزديکان اون خونواده بودن ، اونقدر عرصه رو بر اون خونواده تنگ کردن که اونا مجبور شدن از ايران مهاجرت کنن.

از آخرين خبري که از اونها داشتم ، بيشتر از 20 سال ميگذشت تا اينکه چند وقت پيش ايميلي از دوستم گرفتم.

در آمريکا تحصيل کرده ، در معتبرترين دانشگاه فني اونجا درس خونده ، تشکيل خونواده داده و الان کارمند معتبرترين شرکت چندمليتي دنياست.

بقيه اعضاء خونواده اش هم موفقند و هر کدومشون در نوع خود ، از زندگيشون راضيند.

در بين ايميل هايي که از دوستم ميگيرم ، امروز ديدم نوشته :

" راستي اونجا در ايران در مورد حمله آمريکا به ايران چي ميگن ؟ اينجا در آمريکا همه – از رئيس جمهور تا اعضاء کنگره و سناتورها – همه راجع به ايران حرف ميزنن. خدا کنه که جنگ نشه ، اما اگه جنگ بشه ، منکه در آمريکا نمي مونم چرا بايد اينجا موند ، کار کرد و تکس داد تا از پول تکس ما به کشورمون حمله بشه؟ "

جدا که احسنت و آفرين بر اين تعصب .

از خاکي  که دار و ندارتو ازت گرفتن ( کاري به دليلش ندارم ) رونده بشي ، حتي ( احتمالا ) به اون کشور ممنوع الورود باشي ، از يک کشور ديگه بخاطر توانائي هائي که داري ، تابعيت بگيري ، در کمال آرامش و آسايش  در اون کشور زندگي کني ، ولي هنوز دلت با اون خاک باشه ، هنوز دلت براي اون خاک بطپه.

خيلي جالبه . . .

حالا در کنارش داشته باشيد آقايان و آقازاده هائي رو که دار و ندارشونو از صدقه سر مردم و انقلاب دارن ، اما در اين چند سال اخير بخاطر ترس از جنگ ، براي خودشون وخونواده هاي تحفه شون از هفت کشور تابعيت گرفته اند.

 

راستي خاک ما کجاست ؟

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 15:56 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

ميتونم به جرات ادعا کنم که بيشتر از 95% واحدهاي زيرمجموعه سپاه در استان ، از مشتريهاي ما هستن ، اونها ادعا ميکنن که دوست دارن با افراد سالم کار کنند ( حالا اينکه اين سلامت تا چه حدي شايسته موسسه ما هست به خودشون مربوط ميشه) ، و در اغلب موارد هم احساس ميکنم که واقعا به موسسه ما اعتماد ، و به عملکرد ما اعتقاد دارن، اينو به راحتي از اولين برخوردهاشون ميشه فهميد.

اغلب افرادي که با پول سروکار دارن و به نمايندگي از طرف سازمانهاشون وظيفه خريد و تامين کالا را به عهده دارن ، بعد از مدتي سلامت مالي خود را از دست ميدن در حاليکه بنظرم اون دسته از کارکنان سپاه  که اين وظيفه به عهدشون گذاشته شده ، هنوز عزت نفس و سلامت مالي خود را حفظ کرده اند.

چند روز پيش يکي از همين آقايون که در اثر اشتباه در محاسبات مالي ، وجهي کمتر از مبلغ فاکتورش پرداخت کرده بود ، فاکتور را عودت داد تا برايش اصلاح کنيم.

اين در حاليه که به هيچ عنوان امکان اثبات اين مطلب براي ما وجود نداشت.

چند سال پيش هم نمايندگي ولي فقيه در يکي از لشگرهاي سپاه ، توسط يکي از کارکنانش خريدي از ما کرد و بدليل اعتمادي که به اون کارمند داشتيم ، چند روزي براي تسويه وجه فاکتور به ايشون مهلت داديم، اما اين مساله فقط با اطلاع من و اون کارمند بود.

وقتي براي مدت يکسال به تهران منتقل شدم و بعد از يکسال دوباره به کارم برگشتم ، متوجه شدم که اون آقا هنوز بدهي اش را پرداخت نکرده ، در ضمن با اخذ ترفيع درجه به شهر ديگري منتقل شده بود.

بعد از اين قضيه ، رئيس موسسه ما با استيصال و در عين ناراحتي به حسابدارمون دستور داد اين مبلغ به حساب مطالبات غيرقابل وصول منتقل بشه.

مدتها طول کشيد تا اينکه چند وقت پيش فرصت کردم و با دفتر نمايندگي ولي فقيه در اون لشگر تماس گرفتم و قضيه رو بهشون گفتم.

کمتر از يک هفته طول کشيد تا مسئول بازرسي دفتر نمايندگي ولي فقيه ، از دفتر ايشون با ما تماس بگيرن و شماره حسابمونو بپرسن.

فرداي اون روز هم تماس گرفتن و اطلاع دادن که وجه به حساب ما واريز شده.

ديروز در کمال تعجب ديدم که جانشين لشگر ، شخصا در خارج از ساعت اداري اومده تا بپرسه آيا اون کارمندي که مسئول خريد بوده تخلفي مرتکب شده يا خير؟

واقعا برام جالب بود چون همه ماميدونيم اينطور پيگيريها در کشور ما کم نظيره.

 وقتي اينطور برخوردهايي از کسي ميبينم ، احساس وظيفه بيشتري ميکنم ، احساس ميکنم واقعا همونطور که اونها فکر ميکنن ، بايد سالم باشيم تا به اعتماد اونها خيانت نکنيم. انشاء الله

 

 

تهیه وتائید این مطلب توسط به انديش در ساعت 6:10 | آموزش حرفه اي مديريت به روش غير حرفه اي  | 

 

 

ديروز از اون روزهايي بود که از صبح تا پاسي از شب ، تحت تاثير سوء مديريت " به اصطلاح مديران" قرار داشتم.

اولا که در اين روزها که حتي يک ساعت از وقت هم برايم غنيمته ، با وجود مشغله بسيار زيادي که داشتم ( در حقيقت اين روزها در اوج مشغله کاري قرار داريم) مجبور شدم براي مذاکره ( شما بخونيد مرافعه ) با مدير ارشد يکي از شرکتهاي برزرگ صنعتي ( که شديدا دچار سوء مديريت شده)، خودم به تهران بروم ، با وجود اينکه اين مذاکره ميتونست بصورت تلفني انجام بشه ، ولي آقاي مديرعامل تازه کار تازه به دوران رسيده ، نياز به يه گوشمالي درست و حسابي داشت که شخصا رفتم و انجامش دادم( کاري که عليرغم ميل شخصي ام ، چند ماه پيش هم کرده بودم ).

فبل از تهيه بليط هواپيما ، هر چه تلاش کردم که مساله رو بصورت تلفني حل و فصل کنم ، نشد که نشد!

جالبش اينجا بود که بعد از کلي درگيري با آقاي مديرعامل ، ايشون قبول کرد که اشتباه کرده که منو کشونده تهران ، ولي در عين حال با کمال متانت( ! ) استدلالش اين بود که افرادي براي ما در اولويت هستن که مثل شما حضورا" مراجعه کنن و کارشونو پيگيري کنن!!

 

ثانيا بعد از هدايت آقاي مديرعامل ( ! ) ، يادم اومد که پدر ارجمند يکي از دوستان دوران دانشگاه ، عضو هيات مديره اون شرکت بوده ! بعد از دستمريزاد گفتن به خودم بابت اين حافظه قوي ( ! ) از همون وسط خيابون به دوست قديمي ام ( که اتفاقا شماره مبايلش در حافظه مبايلم بود) تلفن کردم و اون بنده خدا که بعد از 6 – 7 سال صداي منو ميشنيد  رو کلي متعجب کردم. بعد از ملاقات پدر اين دوست قديمي ، ايشون برام توضيح داد که چطورچندماه پيش مجمع شرکت ، هيات مديره رو مجبور کرده يه جوان بيست و چند ساله رو به سمت مديريت ارشد يکي از بزرگترين شرکتهاي صنعتي کشور منصوب کنه ، در حاليکه حتي سابقه يک روز مديريت ارشد يا عضويت در هيات مديره هم نداشته!

خوب طبيعيه که من مجبور ميشم هر چند ماه يکبار براي راهنمائي ايشون ( ! ) شخصا به تهران بيام.

 

ثالثا بعد از اينکه از پدر دوست قديمي ام ، قول مساعد گرفتم ، طبق برنامه قبلي براي انجام يه کار شخصي به ميدان فاطمي رفتم که در عين ناباوري ديدم در سرر مجتمع تجاري ( که 100% خصوصيه )يه پلاکارد بزرگ نصب کرده اند و نوشته اند که بدليل اينکه ديشب ، شب قدر بوده ، ساعت شروع کار مجتمع تجاري از 10 صبح ميباشد!

اينجوريشو ديگه نديده بودم ، جل الخالق .

خوب ممکنه اصلا يه نفر ديشب زودتر عبادتشو کرده باشه و خوابيده باشه ، ممکنه اصلا عبادت نکرده باشه، ممکنه عذري داشته ، ممکنه يه نفر عادت نداشته باشه زياد بخوابه و بخواد با وجود  زودتر بياد سرکارش  .

خلاصه به اين کار بسيار مهم نرسيدم.

 

رابعا اينکه بدليل ترافيک ناشي از وجود مجتمع تنديس ( در ابتداي خيابان دربند) بيشر از يکساعت ونيم در راه فرودگاه بودم و وقتي به هر زحمتي خودمو به فرودگاه رسوندم ، گفتن پروازتون سه ساعت و نيم تاخير داره !

اونوقت ميگن تحريم . . .

خوب اين از آثار تحريمه ديگه مگه نه ؟

 

خامسا وقتي ساعت 9 شب ، خسته و کوفته به خونه رسيدم ، شنيدم  آقاي  نيکومنش ، مدير فروش خستگي ناپذير و پرتلاش "سينره" چند وقتيه که سر کارش نميره.

اينکه شنيدم يه مديري که 5 ساله فروش و بازاريابي " سينره " رو هدايت ميکنه بيشتر از يکماهه که سر کارش حاضر نشده ، برام بسيار تعجب آور بود .

کسي که حتي روز تولد بچه اش ، ترجيح ميده کارهاشو جمع و جور کنه و بعد بره خونه ، کسي که فروش امروز "سينره" مديون فعاليتهاي اونه ، حالا بدون هيچ توضيحي مدتيه نميره سر کارش ، واقعا بيشتر از اينکه تعجب آور باشه ، دردآوره.

اينکه مثلا من معرف نيکومنش به "سينره " بوده ام باعث نميشه تا حالا ازش بي دليل دفاع کنم ، همونطور که در طول دوران مديريت و مشاورت در اون مجموعه ، در مورد بسياري از مسائل با هم اختلاف نظر داشته ايم و من کوتاه نيامده ام.

البته هنوز موفق به تماس با اين دوست 14 – 15 ساله ام نشده ام ولي امدوارم اطلاعات تکميلي رو در اختيارم قرار بده .

اما صرف نظر از اين موضوع ، مديريت ارشد " سينره" بايد بيشتر مراقب مديرانش باشه .

اصلا آيا مديريت ارشد "سينره" هنوز به اون ارزشهاي اوليه اي که در مرامنامه اش موکدا ذکر کرده پايبنده ؟

اصلا ارزشي براي عزت نفس کارکنانش قائله ؟

 

اونهايي که رفته اند که هيچ ، ولي اگه اينطوري پيش بره "سينره" حسابي پژمرده ميشه ها . . .

از ما گفتن بود ، هرچند قبلا هم بارها گفته ايم . . . کسي گوش نداد!

 

 

 

پي نوشت : راستي از همه جالب تر اينکه وقتي براي آمدن به تهران سوار هواپيماي ايران اير تور شده بودم ، از بلندگوي داخل کابين اعلام کردند که بدليل احترام ماه مبارک رمضان ، از پذيرائي روي زمين معذوريم ، اما به محض اوج گرفتن هواپيما ، شروع کردند به پذيرائي !!

اينکارشون قبل از اينکه جالب باشه ، بنظرم ابلهانه بود ، يه جور تحميق مردم .

من البته بدليل اينکه در هر دو شهر مبداء و مقصد ، منزل داشتم ، روزه ام را نشکستم ولي قاعدتا اغلب مسافران اون پرواز ، از شب قبل نيت روزه نکرده بودند چون قاعدتا کسي که قصد مسافرت داره روزه نميگيره.

حالا چه لزومي داره که بخوان بهشون بگن از نظر ما شما عزيزان مومن ،روزه دار هستيد ؟