ترجمه : محسن رنجبر
اين كه به كسي بگوييم هوشمندانهتر كار كن، مثل آن است كه به او بگوييم شادتر، سالمتر و ثروتمندتر باش. اين كه تنها هدف را تكرار كنيم، كمك بزرگي به حساب نميآيد. آنچه واقعا موردنياز است، طرح و برنامهاي براي دستيابي به هدف ميباشد.
اگر درك افراد از اقتصاد واضح و عميق باشد، بسيار براي آنها راهگشا خواهد بود. اين درك به ما كمك خواهد كرد تا در اتخاذ تصميمات بزرگ در تمام جنبههاي زندگيمان، چه جنبههاي شخصي و چه وجوه كاري موفق باشيم. در اين جا بر جنبههاي كاري زندگي تمركز خواهيم كرد.
تا به حال از بسياري از صاحبان يا مديرهاي بنگاهها شنيدهايم كه ميخواهيم درآمد سالانه بنگاه خود را دو برابر كنيم. آيا اين حرف، معقول است؟
اگر پاسخ اين سوال يك كلمه باشد، آن خير است. مگر آنكه درآمد هدف غايي و بت آنها باشد. منظور واقعي آنها اين است كه ميخواهند سود خود را بالا ببرند. آيا اين هدف، واضح است؟
بله، اين هدفي واضح و روشن است. با اين حال، بسياري از تصميمگيران بنگاهها وقتي ميشنوند كه هدف، افزايش درآمدها است حتي اگر سود كاهش يابد، به دنبال راههايي براي بالا بردن درآمد خواهند رفت. در صورتي كه اگر تفكر افراد اندكي واضحتر و گستردهتر باشد، تفاوت بزرگي را به دنبال خواهد داشت.
البته حتي اگر هدف تصميمگيران، افزايش سود باشد، ميبايست چندين مرحله و شايد چندين قاعده براي دستيابي به چنين هدفي داشته باشند. چگونه ميتوان سود بنگاه را افزايش داد؟
به نظر منطقي ميرسد كه برآوردن نيازهاي مشتريان، يك راه براي رسيدن به اين هدف است. خود اين پاسخ را نيز بايد جزئيتر كرد. چگونه ميتوان مشتريها را راضي كرده و نيازهاي آنها را برآورده نمود؟
اين جا است كه نقطهنظرات مطرح شده دچار ابهام ميشود. عنوان شده كه بايد فرض كنيم مصرفكننده هميشه درست ميگويد، نيازهاي او را برآورده ساخته و وي را راضي كنيم. صاحبان بنگاهها غالبا اين نكته را به كارمندان خود آموزش ميدهند و اغلب داستاني ساختگي را بازگو ميكنند.
داستان درباره زني است كه چهار تاير را به كارخانه نوردستروم «بازگرداند» و در قبال آنها، «بازپرداختي» دريافت نمود. نكته مطرح شده اين است كه چرا در اين جمله از گيومه استفاده شده؟ نوردستروم، تاير نميفروشد و تا به حال هيچ گاه اين كار را نكرده است. با اين حال، اين قصه خردهفروشي، طوري گفته ميشود، كه گويي نوردستروم در بازاريابي ايدهاي بكر و عالي را به كار ميگرفته است.
اما حتي در صورتي كه اين داستان واقعيت داشت، آيا سياست نوردستروم در بازگرداندن وجه، سياستي درست بوده است؟ در رابطه با اثرات انگيزشي چنين كاري فكر كنيد. تصور كنيد كه اگر شايعه ميشد كه نوردستروم، حتي بابت كالاهايي كه آنها را نفروخته، بازپرداخت ميدهد، مجبور بود با چه انبوهي از كالاهاي عجيب و غريب سرو كار داشته باشد. همچنين، نوردستروم مجبور ميشد از كسبوكار واقعي خود منحرف گردد.
به عنوان مثالي ديگر، شرايطي را در نظر بگيريد كه همكارم در مقام مشاور در شركت مشاورهاي با آن روبهرو شده بود. يكي از مشتريان وي، خواسته بود كه فروش محصول جديدش را براي او تخمين بزند. اين مشتري، اميدوار بود كه ساليانه 200ميليون دلار فروش داشته باشد. اما هوپر، به خاطر آنكه آن كالا تنها براي بخش كوچكي از بازار مناسب بود، فروش سالانه آن را تنها به ميزان 17ميليون دلار تخمين زده بود.
اين امر سبب شد كه به CEO و تيم مديريتي، گزارش نامناسبي ارائه گردد، هوپر را به دليل اين گزارش شديدا سرزنش كردند، چرا كه «ايدههاي خلاقانهاي» براي برطرف كردن مشكل ارائه نكرده است و او را از اتاق هيات مديره بيرون كردند.
چند سال بعد اين كالا به بازار عرضه شد و ميزان فروش آن، تنها به اندازه 8درصد بيش از مقداري بود كه هوپر پيشبيني نموده بود. اين ميزان اختلاف در مورديك پيشبيني، به حدي است كه ميگويند فرد پيشبينيكننده درست به وسط خال زده است. از سوي ديگر مقدار تخمين زده شده توسط آن مدير اجرايي، حدود 1000درصد بالاتر از مقداري بود كه در عمل به دست آمد.
آيا در اين شرايط، آن مشتري خوشحال بود؟
معلوم است كه نه! آيا هوپر و همكارانش، كار درستي انجام داده بودند؟ بله، كار آنها درست بود. آنها از آن به بعد نيز همان كار را كردند. در صورتي كه آنها در مقابل انتظارات غيرمنطقي مشتري خود سر تعظيم فرود ميآوردند، شهرت و اعتبارشان صدمه خورده و نميتوانستند به ارائه خدمات ارزشمند خود به تمامي مشتريها، حتي به مشتريهاي غيرمنطقي ادامه دهند.
ديدگاه ديگر در باب انجام درست كار آن است كه افراد بايد در انجام حرفه خود صداقت داشته و با شرافت كار كرده و به قول خود عمل نمايند. ما نيز به اين ديدگاه اعتقاد داريم. جالب آن است كه بارنوم هم چنين باوري دارد.
او كسي است كه بخش اعظمي از شهرتش به اين جمله مربوط است: «در هر دقيقه، يك آدم هالو به دنيا ميآيد». اين جملهاي مردمپسند و فريبنده است، اما بارنوم هرگز چنين حرفي را به زبان نرانده است.
حقيقت آن است كه بارنوم، در اوايل دوران شغلي خود به نكتهاي مهم در باب مسائل مالي رسيد. وي متوجه شد كه تقريبا همه برنامهها و طرحهايش عاقبت خوبي نداشته و نهايتا به ضرر وي تمام ميشوند و سبب ميگردند كه درآمدش، به ميزان ناچيز 4دلار در هفته كاهش يابد. با اين حال آن چه سبب ثروتمند شدن وي گرديد، تقريبا به كلي ناشي از فعاليتهاي مشروع و قانوني او بود.
جان مولر مينويسد: «كشف بزرگ بارنوم، اين نبود كه چنين رفتارهايي غيراخلاقي هستند، بلكه اين قبيل كارها را از ديدگاه كسبوكار، احمقانه ميدانست.»
بارنوم معتقد بود كه صداقت، باعث ميشود كه كسبوكارش دقيق و درست گردد و اين باور وي همان چيزي است كه من در اين جا بيان ميكنم. همان طور كه بارنوم گفته است:
«هر كس كه صادقانه عمل نكند، خيلي زود شناخته خواهد شد و آن گاه، وقتي كه معلوم شود وي به اصول پايبند نيست، تقريبا تمامي مسيرها به سوي موفقيت، براي هميشه به روي او بسته خواهد شد.» وي چنين نتيجه ميگيرد كه «حتي اگر بخواهيم بسيار خودخواهانه رفتار كنيم، صداقت بهترين نوع رفتار خواهد بود.»
اگر چه ممكن است پذيرش اين حرف براي خيليها سخت باشد، اما بايد گفت كه بارنوم واقعا شايسته تحسين است، نه به اين خاطر كه نرخ تولد افرادهالو را ميدانست، بلكه به اين دليل كه دريافته بود كه پول در آوردن به صورت صادقانه، راحتتر از كسب درآمد بدون صداقت است.
او تا آن جا پيش رفت كه نوشت: «اي احمق بيچاره! نميداني سختترين كار در زندگي آن است كه بخواهي با بيصداقتي پول درآوري!» براي آن كه ازتجربه بارنوم منتفع شويم، دو تكنيك پيشنهاد ميكنم.
يكي از آنها به شركت داروسازي مرك و شركا بازميگردد، كه به مدت هفت سال در ردهبندي مجله فورچون (Fortun) عنوان تحسين شدهترين شركت آمريكا را به خود اختصاص ميداد. سياست غيررسمي اين شركت، آن بود كه از گرفتاريهاي اخلاقي اجتناب ورزد. «از خودتان بپرسيد كه اگر سياستها يا رفتارهاي اخيرتان در صفحه اول نيويورك تايمز چاپ بشود، چه احساسي خواهيد داشت. اگر احساس غرور و افتخار نخواهيد كرد، آن كار را انجام ندهيد.»
شما نيز همين را امتحان كنيد، آن گاه متوجه خواهيد شد كه چه نظر روشن و واضحي درباره اقدامات مشكوك و سوال برانگيز خود خواهيد داشت.
دومين تكنيك آن است كه با استانداردهايي بالاتر از آن چه روزگار ميطلبد، زندگي كنيم. با گذشت زمان، استانداردها و معيارهاي جديدي بروز پيدا ميكنند. اين امر خود دليلي است بر آن كه تكنيك دوم، ايده مناسبي است.
آيا تاكنون به يك خانهتكاني شغلي فكر كردهايد تا آن را براي غلبه بر دلمردگي شغلي، براي خود تجويز كنيد؟ اگر اينچنين است ترديد به دل راه ندهيد و براي غلبه بر اين كسالت و خمودگي، عزم خود را جزم كنيد.
آقايx ، سي و سه ساله، مشاور خوشنامي است كه در يك شركت معتبر بينالمللي كار ميكند؛ اما از يك سال پيش تاكنون حس ميكند كه يك نوع دلمردگي شغلي او را از پاي درآورده است. او از يكنواختي شغل خود به تنگ آمده است. از اينكه مجبور است نصف زندگي خود را در هواپيما و در جابهجايي بين كشورهاي مختلف بگذراند، خسته شده است. فكر كردن به اينگونه سفرها كه زماني براي او جاذبههاي كارش به شمار ميآمد، اكنون او را فرسوده كرده است.
همسرش از اينكه او را نميبيند، دائم شكايت دارد و او خود از اينكه نميتواند زمان كافي را با همسر و دختر 4 سالهاش بگذراند، احساس ندامت ميكند و به خود سركوفت ميزند. او دائم به خودش و همسرش ميگويد اين وضعيت تا ابد دوام نخواهد داشت و پروژه بعدي او، آخرين پروژهاي خواهد بود كه بايد براي آن به سفري دور و دراز تن دهد.با اين حال، يك شب هنگام بازگشت از يك ماموريت كاري و در حين پرواز، به نوعي روشنبيني رسيد. او به اين نتيجه رسيد كه هميشه تا كار هست؛ اينگونه ماموريتهاي كاري هم كه لازمه مسافرتهاي طولانيمدت اوست؛ وجود خواهد داشت و اگر به نجات زندگي خانوادگي خود علاقهمند است، نبايد به اين وضعيت ادامه دهد.
پس از اين افكار، آقاي x براي خودش فهرستي از آرزوهايش را نوشت. او به دنبال كاري بود كه زمان كارش دست خودش باشد و لازم نباشد به سفرهاي زيادي برود و كمتر از شغل فعلي استرسزا باشد. ظرف چند ماه، كار ديگري مشابه كار فعلياش به او پيشنهاد شد؛ اما در يك شركت مشاوره داخلي و با حقوقي كمتر. شغل جديد، همان فهرست آرزوهاي او بود؛ اما آقايx هنوز دودل بود و از همين رو تصميم گرفت با گرفتن يك مرخصي چندروزه به آينده خود بهتر بينديشد و از راهنمايي و مشاوره دوستان و آشنايان خود بهرهمند شود. او سرانجام شغل... را در پيش گرفت؛ به نظر شما شغل اول يا دوم؟
منشأ بحران شغلي
عوامل زيادي ميتوانند در به وجود آوردن بحران يا دلمردگي شغلي موثر باشند. شايد قرار بوده پاداش يا ارتقاي شغلي دريافت كنيد؛ اما چنين نشده و سهم شما را به همكارتان بخشيدهاند يا شايد همچون آقايx ، در مواجهه با شرايط اجباري قرار گرفتهايد كه قدرت تصميمگيري را از شما سلب كرده است.
بحران شغلي ممكن است به دلايل مختلفي ايجاد شده باشد؛ اما نكته مهم هوشياري شما نسبت به آن و واكنش درست شما در برابر آن است. بايد گفت در بيشتر مواقع، عوامل خارجي در ايجاد بحران شغلي دخيل هستند؛ اما بايد دانست كه اين بحران، بيشتر به واسطه عوامل دروني آدم، شدت و ضعف مييابد.
بحرانهاي شغلي بر اثر تضاد يا كشمكش موجود ميان انگيزههاي شما براي كار و ارزشهاي شخصي كه براي خود تعيين كردهايد، به وجود ميآيند. به عنوان مثال عشق به ترقي حرفهاي و مواجهه با چالشهاي جديد، گاهي در وجودتان با عشق به سپري كردن اوقات بيشتر با خانواده، در تضاد قرار ميگيرد. گاهي نيز بيآنكه خودتان بدانيد، وارد مرحله جديدي از زندگيتان شدهايد و آنچه زماني مهم ميپنداشتيد، ديگر چندان باارزش و بااهميت نيست.
افرادي كه دچار بحران شغلي هستند، چنانچه با دقت بيشتري به وضعيت خود بنگرند، خواهند فهميد پيش از وقوع اين بحران يا دلمردگي، علائمي هشداردهنده وجود داشته كه از آن غافل بودهاند يا نسبت به آن بياعتنايي پيشه كردهاند.
اين علائم هشداردهنده ممكن است اوايل به صورت حس غريب نارضايتي از محيط كار و همكاران بروز كند و مورد بياعتنايي واقع شود. سپس لحظهاي فرا ميرسد كه فرد از خواب برميخيزد و حس ميكند از كارش نفرت دارد و ديگر حاضر نيست در محيط كارش حاضر شود. افرادي كه دچار دلمردگي كاري ميشوند، انتظار دارند همه علائم به صورت ناگهاني و شديد بروز كند، غافل از اينكه انگيزه كاري بتدريج به وجود ميآيد و به يك اشاره در وجود فرد از ميان ميرود.
آيا هيچيك از علائم زير را در وجود خود حس كردهايد؟ همه اين علائم، دلالت بر آغاز يك بحران كاري و دلمردگي در محيط كار دارد و اگر مورد بياعتنايي واقع شوند، شما را به بنبست خواهند رساند.
- صبحها از فكر رفتن به سر كار، حالتان به هم ميخورد.
- از آدمهايي كه با آنها كار ميكنيد، دلخوشي نداريد و دوست نداريد وقت خود را با آنها سپري كنيد.
- رئيس خود را دوست نداريد.
- كسل شدهايد. حوصله نداريد و خود را از انرژي، تهي ميبينيد.
- احساس بيكفايتي، عجز يا شكست ميكنيد.
- دوست نداريد با كسي درباره كارتان و مسووليتهايي كه بهعهده داريد، حرف بزنيد.
- پايان هر هفته، احساس سبكي ميكنيد و بيصبرانه منتظر تعطيلات آخر هفته هستيد؛ هرچند برنامه خاصي هم نداريد.
- دائم به انتخابهايي كه در گذشته انجام دادهايد، فكر ميكنيد و ذهنتان مورد هجوم افكار قرار ميگيرد.
- حس ميكنيد بقيه مردم شادتر از شما هستند.
- همواره حس بدي در خود داريد، مبني بر اينكه چيزي كم و كسر است.
- حس ميكنيد كاري كه انجام ميدهيد، بيمعني است.
- بيدليل از دست ديگران (همكاران) به خاطر ارتقاهاي شغلي كه حقشان بوده، عصباني و دلخور هستيد.
- در هر لحظه به دنبال كوچكترين بهانه براي اثبات بيفايده بودن كارتان به خودتان هستيد.
- خود را به بيخيالي ميزنيد، اگرچه واقعا نميتوانيد.
يك محصول، زماني در بازار پرفروش ميشود كه از كيفيت خوب، تبليغات، بازاريابي قوي و چندين فاكتور موثر ديگر در جلب توجه مشتري برخوردار باشد و افراد نيز زماني ميتوانند شاهد رونق حرفه خود باشند كه ارزش كار خود را بالا ببرند، براي بالا بردن تواناييهاي خود بكوشند، درباره تواناييهاي خود تبليغ كنند و در محيط كار انعطافپذير باشند.
براي نيل به همه اين اهداف، آدمهاي موفق همچنين ميدانند كه تابع بازار خود هستند و اين بازار جايي نيست جز سازمان، شركت يا كارفرمايي كه براي آن كار ميكنند.
آنها بايد از تمام جوانب كاري شركتي كه براي آن كار ميكنند؛ آگاه باشند و به نوع مهارتهاي خود، تقاضا براي آن مهارتها و تواناييهاي تغيير و تحولات مختلف در محيط كارشان و پروژههايي كه در ارتباط با شغلشان است، آشنا باشند. با آگاهي از همه اين عوامل، آنها بايد درصدد بالا بردن ارزش كار خود باشند.
براي اين كار بايد از همه مهارتهاي خود بهنحو عالي استفاده كنند، درصدد يادگيري مهارتها و تجربههاي جديد باشند و بتوانند خود را با شرايط جديد كاري و تغيير و تحولات سازماني منطبق كنند.
به ابزارهاي خود اعتماد داريد؟
وقتي كسي را براي انجام كاري (همچون كارهاي مختلف تعميراتي و غيره) استخدام ميكنيد؛ دوست داريد كه او از بهترين و روزآمدترين ابزارهاي لازم در كارش استفاده كند تا پولي كه به او ميپردازيد هدر نرود و حتي در آينده مشتري دايمي او شويد، چنين مثالي درباره شما نيز صدق ميكند.
ابزار كار شما آن چيزي است كه ميدانيد و چگونگي انجام كاري كه به شما محول شده. دستمزد شما بر مبناي ارزشهاي فعلي دانش و مهارتتان است.
امروزه مهارتها و فناوريهاي جديد، با سرعتي بيش از گذشته، در حال ورود به بازار و معرفي به مشاغل مختلف هستند.
بنابراين مطمئن باشيد كه كس ديگري در جايي ديگر، مشغول يافتن راهي بهتر، موثرتر، سريعتر و حتي كمهزينهتر براي انجام كاري است كه شما در حال حاضر آن را انجام ميدهيد.
به خاطر داشته باشيد، اگر نتوانيد از مهارتها و تكنولوژيهاي جديد در كار خود استفاده كنيد يا دانش خود را روزآمد كنيد؛ همكاران و رقباي شما اين كار را خواهند كرد و شما از قافله عقب خواهيد ماند.
در اين زمينه به مثالي خوب اشاره ميكنيم. زماني انجام كارهاي مختلف گرافيكي به صورت دستي و با داشتن ذوق و سليقه لازم از سوي گرافيست امكانپذير بود، اما امروزه با ورود كامپيوتر در همه عرصهها، كارهاي گرافيكي راحتتر انجام ميگيرد. در اين ميان، با توجه به برنامههاي مختلفي كه براي انجام كارهاي گرافيكي با كامپيوتر به بازار عرضه شده، برگ برنده دست كسي است كه بيشترين احاطه را بر برنامهها داشته باشد و بتواند از هر يك از آنها در جاي لازم استفاده كند.
به خاطر داشته باشيد كه مهارتها، قابليتها و تواناييهاي ما تا زماني با ارزش هستند كه كسي حاضر باشد براي استفاده از آنها پول پرداخت كند. شركتها و كارفرمايان امروز در بازارهاي جهاني براي روزآمدترين مهارتها و دانش كار، پول پرداخت ميكنند؛ بنابراين براي رقابت در عرصه بينالمللي، بايد بتوانيد خود را «مجهزتر كنيد و نه فقط «مجهز.
چرا كه در غير اين صورت، فرد ديگري با شرايط بهتري نسبت به شما از راه خواهد رسيد و جايگزين شما خواهد شد.
ادامه دارد
هر انسانی که پا به جهان هستی می گذارد، دارای حق حیات است. حق حیات، فطری، ذاتی و طبیعی است. انسانها برای احقاق حق و پاسداری از این ارزش و حق فطری، کار و تلاش می کنند و با بهره گیری از ثمره کار و تلاش شبانه روزی حیات خود را تضمین و زندگی را آنگونه که می خواهند سامان می بخشند.
از همین رو، برخی از جامعه شناسان بر این باورند که انسان موجودی اقتصادی است که عرصه معیشتی او بر سایر عرصه ها تقدم و برتری دارد.
انسان اقتصادی در جستجوی رفاه و آسایش، به صحنه جامعه و کسب و کار می آید. عرصه ای که ویژگیها و خصوصیات آن بطور مستمر درحال تغییر است. در نتیجه ارتباط با این محیط متغیر مستلزم تغییرات در انسان است. زیرا این تغییرات برای بقا و حفظ کارآمدی انسان در ساماندهی مطلوب حیات خویش ضروری است.
مازلو روانشناس نامدار آمریکایی انسان را موجودی تعریف می کند که به لحاظ روانشناختی به پیشرفت و انجام بهتر وظایف تمایل دارد. به بیان دیگر می توان گفت که در اینجا رابطه ای دوسویه بین انسان و محیط برقرار می شود.
به بیان دیگر انسانها تغییر و پیشرفت می کنند و با تغییر خود، محیط را تغییر می دهند و به تبع این تغییرات مسایلی برای انسان به وجود می آید و انسان در رویاروئی و حل و فصل این مسایل، مجدداً تغییر می کند.
افزون بر این باید بخاطر داشت که تغییر شخصی مستلزم رها کردن امور و دلبستگی هایی است. این وانهادن دلبستگی ها، بخش دردناک فرایند تغییر است، ولی اگر به موقع و درست انجام شود، پیامد و جانشینی مطلوب تر دارد.
به همین خاطر همه افراد تغییرات را دوست دارند، و در عین حال از آن بیمناکند زیرا در فرایند تغییر، همواره عادتها، انگاره ها، موقعیتهـا و به طور کلی وضعیت موجود را رها می کنیم تا به دستاوردهایی بهتر و ارضا کننده تر برسیم.
فرایند تغییر با احساس نارضایتی از وضعیت نامناسب و ناراحت کننده کنونی آغاز می شود. در چنین شرایطی معمولاً انسان وضعیت مطلوب را در ذهن خویش تصور می کند و اراده خود را برای رسیدن به آن به کار می برد.
از آنجا که هیچ تغییری بدون اقدام میسر نیست، لذا مرحله بعدی تغییر، تلاش عملی است که اگر با موفقیت صورت گیرد، تغییرات به انجام رسیده است. در همین راستا روانشناسان بر این باورند که حتی اگر در وضعیتی نامطلوب نباشیم، لازمست برای بهتر شدن تغییر کنیم.
مثلاً اگرچه از موقعیت خود به عنوان یک کارمند ساده راضی هستیم، ولی می توانیم با تغییراتی به موقعیت مدیر ارتقاء یابیم و یا از سمت مدیر مؤسسه به مقامی بالاتر در اجتماع برسیم.
متاسفانه فرایند تغییرات شخصی همواره با موفقیت همراه نمی باشد. در این مسیر، معمولاً اشتباهات و تصورات غلطی وجود دارد که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- تغییر و تحول خود را به دیگران وابسته کردن، بدین معنا که برخی از افراد تغییر را دوست دارند اما مجوز برای حرکت و تغییر را در دست دیگران می بینند.
- معضل بعدی که بر سر راه تغییر است، محال دانستن دستیابی به وضعیت دگرگون شده جدید است.
- افزون بر این تغییرات انبوه و گسترده را به جای تغییرات منفرد انتظار داشتن نیز مانعی بر سر راه تغییر و تحول تلقی می گردد.
- از دیگر موانع تغییر می توان به تصور مبهم از تغییرات اشاره کرد، زیرا برخی درباره تغییر کلی گوئی می کنند و طرحی مشخص برای آن ندارند از این رو، تغییرات را غیر قابل سنجش می انگارند و سرانجام آنکه برخی تغییر را به آینده ای دور موکول می کنند، این افراد معمولاً اظهار می دارند فعلاً آمادگی برای تغییر و پذیرش آن وجود ندارد.
خوشبختانه در مقابل این عوامل بازدارنده و شکست آفرین، نکاتی راهگشا نیز وجود دارد:
- می توان حوزه مشخص و محدودی را برای تغییر، شناسایی و انتخاب کرد. الگـوهای جدید فکری و رفتاری را باید به طور شفاف تعریف کرد که مصداق تغییر هستند.
در هر صورت با تلفیق هر دو نظر می توان چنین نتیجه گرفت فرد و جامعه در ایجاد تغییرات نقش دارند و انسانها با کار و تلاش و ایجاد تغییرات مطلوب در محیط اجتماعی و خود روند زندگی را پربارتر و زیباتر می سازند.
در این راستا افراد باید تغییرات خود را مورد بازبینی و ارزیابی مستمر قرار دهند و از پیشرفت آن مطمئن شوند و برای تغییرات مثبت، به خود پاداش مناسب دهند.
همانطور که مطرح شد مقدم ترین حق انسان، حق حیات است و انسانها برای دستیابی به حیات بهتر و مطلوب تر است که خود و جوامع خود را تغییر می دهند؛ بدین طریق که در گذر زمان، سازگاری خویش را با دنیای بیرون افزایش می دهند و بر تسلط خود بر آن می افزایند.
اما آیا حق حیات،تکلیف نیز تلقی می گردد؟ یعنی انسانها مکلف به تغییر و تلاش برای حیات بهتر هستند؟ یا آنکه تغییر نکردن و خود را با شرایط جدید تطبیق ندادن نیز حق مردم است؟
رویکردهای نظری متفاوتی برای تبیین و معنابخشی به تغییرات اجتماعی وجود دارد. یک سؤال مطرح در تغییر اجتماعی چنین است:
ما تا چه اندازه انسانی تلاش گر و خلاق هستیم و شرایط زندگی خود را فعالانه تغییر می دهیم. یا به عکس، چه میزان از تغییرات ما و به طورکلی آنچه انجام می دهیم نتیجه کنش نیروهای اجتماعی است که در پیرامون ما قرار دارند و مستقل از اراده ما عمل می کنند.
این مسأله همواره میان جامعه شناسان مورد اختلاف بوده است. برخی بر کنش فردی تاکید دارند و می گویند تغییرات ما، مخلوق تغییرات جامعه نمی باشد، بلکه فرد خالق آن است و برخی نظریه ها، نهادهای اجتماعی را محدودکننده و مقدم بر رفتار انسان می دانند .
تقريبا همه ما در طول زندگى خود اقدام به تغيير عادات كارى و شخصيت خويش ميكنيم اما اين تغييرات چنان تدريجى صورت ميگيرد كه شايد كه هرگز آنرا تغيير ندانيم.
مثلا خانمى را در نظر بگيريد كه حدود 10 سال پيش به انجام كار خاصى مشغول بوده ولى مدتى است كه آن وظيفه را انجام نمىدهد اگر اكنون او را به محل كار قبلى بازگردانيد به جهت تغييرات صورت گرفته در آن كار خاص كاملا بهت زده ميشود. اما همكار اين خانم كه در طول اين مدت به انجام وظيفه در آن محل اشتغال داشته است اگر تغييرات مورد نظر به طور تدريجى انجام شده باشد ميتوان گفت كه مطمئنا از آن تغييرات بى اطلاع است. بنابراين بايد اذعان داشت كه افراد در برابر تغيير وتحول ناگهانى و آشفته، مقاومت مىكنند.
پس ضرورى است كه تغيير و تحول را تدريجى و با نظم خاص و در مقاطع زمانى مختلف به كاركنان توضيح دهيد با اين ترتيب ديگر درگير مقاومت سخت از طرف كاركنان و زيردستان نخواهيد بود.
نظر كاركنان نسبت به تغيير و تحول اغلب كاملا متفاوت است. بسيارى از افراد ميگويند:
" من عاشق تنوع و دگرگونى هستم "
اما اگر نگاهى به كار آنها بيندازيم كاملا روشن مىشود كه آنها زمانى حداكثر رضايت را دارند كه كار خود را به راحتى انجام دهند دليل اين تناقص را اينگونه ميتوان بيان كرد كه هر جامعهيى تغيير و تحول را مقبول مىدارند و انعطاف ناپذيرى را مطرود مىشمارد.
بنابراين حتى كسانى كه اغلب افراد غير قابل انعطافى هستند ظاهرا تابع قوانين جامعهاند. هر جامعه و اجتماعى به حفظ روابط انسانى خوب گرايش دارد و افراد آن متقابلا ادعا ميكنند كه همگى تمايل به كار گروهى دارند. اماواقعيت اين نيست و اكثر ما انسانها ترجيح ميدهيم به تنهايى كار كنيم اما هرگز اين مسئله را به زبان نمىآوريم، زيرا عدم همكارى با ساير افراد از نظر جامعه، غير قابل قبول است. درنتيجه، متاسفانه عمل و مقصودمان باهم تفاوت دارد كه اين خود مشكل بزرگى است .
